۱۳۸۷ مرداد ۲۱, دوشنبه

به چه قیمتی!

یکی از دوستان پرسیده بود که آيا من کتابهای فيزیک و يا پزشکی را هم معرفی می کنم! بايد بگویم که به طور حتماً من یا باید کتاب را بخوانم تا معرفی کنم و یا کس دیگری خوانده باشد و من مطلب او را در اینجا بیاورم. یکی از اهدافم در این وبلاگ این است که راهنمای خوب برای کتابخوانها باشم نه یک ویترین برای ناشرها (هر چند این دومی هم کمی تا قسمت هستم)
با این وجود زیاد ناامید نشوید چون کم و زیاد آسیاب من همه چیز را خرد می کند هر چند کتابهای تخصصی ممکن است بسیار بد خرد شوند! اما کتابهای عمومی هر زمینه ای کم و زیاد گذرشان به کتابخانه من می افتد. مثلاً در مورد فیزیک کتابهای «تاریخچه زمان» و «سیاهچاله ها» در انتظار خوانده شدن هستند و در پزشکی کتاب «پزشکی قانونی» نیمه تمام مانده است!
با توجه به این مسائل، اگر کتابهای در مورد این مسائل برایم بفرستید، حتماً آن را می خوانم و نظرم را برایتان می گويم، هر چند شاید نظر تخصصی نباشد.

شاد و کتابخوان باشید
کرم کتاب

۱۳۸۷ مرداد ۱۶, چهارشنبه

آلکساندر سولژنیتسین، نویسنده و منتقد شوروی سابق درگذشت


آلکساندر سولژنیتسین نویسنده منتقد شوروی هم چشم از جهان فرو بست. زندگی پر فراز نشیب او در روزهای جنگ جهانی اول و از روسیه آغاز شد. اما در جنگ جهانی دوم بود که در نبرد برای کشور شرایط احراز مدال افتخار را نصیب خود کرد. انتقادات او از استالین باعث تبعید او به جائی شد که شهرت جهانی برای او به بار آورد: «مجمع الجزاير گولاگ» . این اسم در واقع به مجموعه از بازداشتگاه ها و تبعید گاه های داده شده است که در دوران استالین در دل سیبری برقرار شد و دشمنان و تبعیدی ها برای مردن و به بردگی کشیده شدن به آنجا فرستاده می شدند. کتاب مجمع الجزایر گولاگ هر چند برای او جایزه نوبل ادبیات را به ارمغان آورد، اما از طرفی حکم تبعید بیست ساله ای را هم برای او امضاء کرد که از آلمان غربی شروع و به سویس و در نهایت آمریکا ختم شد. کتابهای و مقالات او در دوران جنگ سرد مورد استناد غربی ها بود و به شدت در غرب طرفدار داشت. اما وقتی در 1994 و پس از فروپاشی شوروی او به روسیه رفت، از این که مردم خودش کتابهایش را نمی شناختند، متاسف شد. او بقیه سالهای عمرش را در روسیه ماند و در سوم جوئن 2008 نیز در همانجا در گذشت.

از او من تنها کتاب مجمع الجزایر گولاگ , بخش سرطان را خواندم و هر دو کتاب را هم دوست داشتم. بخصوص کتاب بخش سرطان که کمتر سیاسی بود. از طرف دیگر مجمع الجزایر گولاگ نشان می داد که انسانها چه قدر حیوان خطرناکی می تواند باشد. هر چند این کتاب در ظاهر مربوط به شوروی سابق است، اما رفتارهای انسانها این کتاب را هر حکومتی دیکتاتور مابانه ای می تواند تکرار کند! امیدوارم روزی بیاید که دیگر شاهد چنین رفتارهای نباشیم.


یادش گرامی باد.

۱۳۸۷ مرداد ۷, دوشنبه

مهم نیست! نخوانید!

سلام، اين پست را زدم تا وبلاگم را موتور جستجوی Technorati Profile ثبت کنم! اما حالا که تا اینجا آمدید و زحمت کشید این پست را خواندید، آيا می دانيد سایت آدینه بوک به شما اجازه می دهد که یک کتابفروشی مجازی راه بیندازید و کتابهای نو و دست دوم خودتان را بفروشید؟ کار جالبی است و برای مسئولانش آرزوی موفقیت می کنم.

۱۳۸۷ مرداد ۶, یکشنبه

گزارش کتاب - یعقوب کذاب


كتاب: یعقوب کذاب
عنوان آلمانی: Jakob der Lűgner
نويسنده: یورب بکر
مترجم: علی اصغر حداد
ناشر: نشر ماهی
نوبت چاپ: دوم زمستان 1384
تعداد صفحه: 268 صفحه
شمارگان: 1000 نسخه
قيمت: 35،000 ريال
شابك: 6-78-7948-964

تا بحال از یورب بکر کتابی نخوانده بودم. حقیقتش این است که این کتاب را به خاطر عکس روی جلدش خریدم که از هنرپیشه محبوبم «رابین ویلیامز» بود. اما بعد کتاب به نوع خاصی به دلم نشست. از دو نظر، يکی از نظر داستان و يکی از نظر نوع روایت آن. اول به داستان آن می پردازم. داستان، داستان یک یهودی ترسو است که در یک گتو در اروپای شرقی و در زمان اشغال توسط قوای آلمان نازی، زندگی می کند. احتمالاً بیشتر دوستان معنای گتو را می دانند. گتو به طور خاص در اروپا به محله های گفته می شد که یهودیان در آن می زیستند. وقتی آلمانها به شهرهای یهودی نشین می رسیدند، برای راحتی کار خودشان دور تا دور گتو را سیم خاردار می کشیدند و آن را به یک بازداشگاه تبدیل می کردند و بقیه یهودیان شهر را هم به آنجا می بردند تا در فرصت مناسب آنها را به اردوگاه های خاص یهودیان مثل داخائو یا آشويتس و ... بفرستند!
شرایط در زمان جنگ برای همه بسیار سخت بود، اما برای یهودیان سختتر بود، آنها توسط آلمانیها به کار اجباری کشیده می شدند و به کمترین بهانه ای توسط نگهبانان به گلوله بسته می شدند. غذا سهمیه بندی شده و نایاب بود. گوش کردن به رادیو ممنوع بود و داشتن آن برابر با حکم اعدام بود. حتی خواندن روزنامه نیز ممنوع بود.
در این شرایط یعقوب یک یهودی سر به زیر است که سرنوشت خودش را قبول کرده است و قصد ستیز یا مقاومت ندارد و تنها راه چاره را صبر می داند. یعقوب خود ازدواج نکرده است و خانواده ای ندارد. تنها دلبستگی او دخترکی به نام لینا است که باقیمانده یک خانواده دیگر یهودی است که به اردوگاه فرستاده شده اند و حالا به نوعی فرزند خوانده یعقوب محسوب می شود.
داستان از آنجا شروع می شود که یک نگهبان آلمانی برای اذیت کردن او، مجبورش می کند به مقرر آلمانی ها برود! یعقوب با ترس و لرز به آنجا می رود و به طور ناخودآگاه از پشت در از رادیو می شنود که آلمانی ها حمله روسها را در بسانیکا متوقف کرده اند! این خبر مهمی برای یعقوب است بسانیکا تنها چهارصد کیلومتر تا محل یعقوب فاصله دارد و این به معنی آن است که روسها در راهند تا آنها را آزاد کنند! بر اثر یک شانس خوب، در مقرر آلمانی ها مشکلی برای یعقوب پیش نمی آید و از بازداشت و تبعید به اردوگاه های بدون بازگشت نجات پیدا می کند! و به گتو بر می گردد! حال مانده که چطور این خبر را به بقیه برساند. یعقوب می ترسد که اگر بگوید این خبر را در مقرر آلمانی ها شنیده است، به جاسوسی متهم شود! چون تا بحال سابقه نداشته است کسی از یهودی ها از مقرر آلمانی ها زنده بیرون بیاید. بهترین راهی که به نظر می رسد این است که فعلاً سکوت کند تا بعد بتواند راه مناسبی پیدا کند. اما فردای آن روز وقتی یکی از دوستانش می خواهد برای دزدیدن چندتا سیب زمینی جانش را به خطر بیندازد، مجبور می شود خبر حمله روسها به بسانیکا را بگوید و وقتی دوستش حرفش را باور نمی کند، و می خواهد باز دست به این عمل مخاطره آمیز بزند! مجبور می شود به دروغ بگوید که این خبر را از رادیو شنیده است. اگر واقعاً روسها به بسانیکا رسیده باشند، پس می شود چند روز دیگر را هم بدون سیب زمینی سر کرد! دوستش از دستبرد زدن به سیب زمینی منصرف می شود، و می رود این خبر مسرت بخش را به دیگر یهودیان زندانی بدهد. خیلی زود در گتو می پیچد که یعقوب رادیو دارد و یک شبه یعقوب تبدیل به یک قهرمان می شود. از فردا همه می آيند تا از یعقوب بپرسند که چه خبر؟! یعقوب سعی می کند آنها را دست به سر بکند، اما این مردم نااميد به هر خس و خاشاکی چنگ می زنند! بنابراین یعقوب سعی می کند کمی آنها را امیدوار کند، بنابراین کم کم و در چند مرحله اعلام می کند که روسها در چند نبرد پیروز شدند! از آن به بعد مجبور می شود هر شب مدتی وقت بگذارد و از رادیوی خیال خود به صحنه جنگ نگاه کند و ارتشها را جلو و عقب کند و از قول چرچیل و استالین نقل قول درست کند و ...
بقیه داستان پر فراز و نشیب و کمدی/درام یعقوب را برایتان تعریف نمی کنم، تا خودتان بروید بخوانید. البته اگر حال خواندن کتابها را ندارید می توانيد به دو اقتباس سینمائی از کتاب مراجعه کنید. یکی به نام Jakob, der Lügner محصول سال 1975 از آلمان شرقی و کاندید بهترین اسکار فیلم خارجی و برنده خرس نقره ای جشنواره برلین و کاندید خرس طلائی و دیگری به نام Jakob the Liar محصول سال 1999 با بازی رابین ویلیامز در نقش یعقوب که کاندیدای 3 اسکار هم شده است که البته یکی از آنها به خاطر نقش آفرینی رابین ویلیامز بوده است. البته من هیچ کدام از این فیلم ها را ندیدم و نمی دانم چقدر به داستان وفادار مانده اند.

اما روایت داستان هم در نوع خودش جالب است، داستان از دید راوی نقل می شود، راوی که یکی از شخصیتهای درون داستان است، اما بر اثر نقل قولها و حدسیات خود داستان را با محوریت یعقوب نقل می کند. به طوری که در اکثر مواقع به نظر می رسد داستان به صورت سوم شخص در حال نقل شدن است. از طرف دیگر در بعضی از جاها راوی خود را بیشتر وارد داستان می کند بعنوان مثال در پایان داستان، راوی دو پایان نقل می کند، یکی آنطور که می پسندد و دیگری آنطور که اتفاق افتاده است. که البته هیچ کدام به نظر من طرفدار پایان خوش، جالب نیست!

جدا از تمام این مسائل، ییدا کردن یک کتاب با موضوع فرعی و جنجالی هولوکاست در زمان حال از عجایب است! که به مقداری شانس هم نیاز دارد! اما اگر کتاب را پیدا کردید توصیه می کنم حتماً آن را مطالعه کنید.

در پایان اگر علاقه داشتید در مورد این کتاب، نویسنده و یا فیلم های که از روی کتاب ساخته شده است، مطالب بیشتری بدانید می توانيد به آدرسهای زیر مراجعه کنید.


شاد و كتاب‌خوان باشيد،
كرم كتاب

۱۳۸۷ تیر ۸, شنبه

گزارش کتاب - اولین گام در دنیای برنامه نویسی با PYTHON


عنوان كتاب: اولين گام در دنيای برنامه نویسی با Python
عنوان انگليسى: The First Step in the World of Programming with Python
نويسنده: مهندس احمد مصلی نژاد
ناشر: انتشارات ناقوس
نوبت چاپ: اول 1382
تعداد صفحه: 400 صفحه
شمارگان: 2000 نسخه
قيمت: 30,000 ريال
شابك: 9-069-377-964

هيچ موقع يادم نمی رود آن بعد از ظهر خواب آلود روزهای گرم اول مهر را که من در کلاس اول راهنمائی نشسته بودم و مشتاقانه منتظر بودم تا معلم درس انگلیسی وارد شود و یک زبان جديد و عجیب را به ما یاد بدهد. معلم وارد شد. اما نه آن گونه که من انتظار داشتم. با خشم و قدم های بلند. پيرمردی بود با قدی بلند و هیکلی بسیار درشت و شکمی برآمده. همانطور که از در وارد می شد با خشم کلماتی را به ما گفت که تا آن روز نشنیده بودیم!
Good Morning
Good Morning
How are you?
Thank you. I'm Fine (یا یک چیزی شبیه این!!!)
معلم همانطور که اينها را از حفظ می خواند تا آخر کلاس رفت و برگشت و در کلاس را با شدت بست و بعد دوباره شروع کرد به بلغور کردن همین کلمات! جملات را چنان با لحن یکنواختی تکرار می کرد که اصلاً شما نمی فهمیدید این یک مکالمه دو نفره است و در واقع رو خوانی درس اول کتاب است! روش عجیبی بود که حسابی توی ذوق من زد!
ساعت دوم شروع کرد به نوشتن حروف الفبا از A تا Z روی تخته و بعد کلی انگلیسی بلغور کرد که هیچ کدام از ما چیزی نفهمیدیم. آخر سر یک دفترچه برداشت با ترکیب انگلیسی و زبان اشاره حالیمان کرد که باید از روی حروف الفبا دو صفحه بنویسیم! من از روش خشن درس دادنش دلگیر بودم و از اینکه چیزی نمی فهمیدم ناراحت. اما همین که فهمیدیم باید چه کار کنم بر سر ذوق آمدم و شروع کردم به رسم حروف عجیب و غریبی روی تخته در دفترچه نو و دو خطه زبان انگلیسی! از آنجا که آن روزها هنوز کمی شوق اول بودن هنوز در من زنده بود، با حداکثر ذوق و بیشترین شوق الفبا را رونویسی کردم و بردم پیش معلممان که پشت میزش نشسته بود و پاهایش را انداخته بود روی میز و صندلی را به عقب تکیه داده بود و در آستانه چرت زدن بود! با رسیدن من معلم مجبور شد پایش را از روی میز بردارد و صندلی هم زیر وزن سنگین او، صاف شد و پایه جلوی آن که در هوا بود با صدا به زمین خورد! ومن را از جا پراند. دفترچه را از دست من گرفت و سرسری نگاهی به آن انداخت. اما من که از اضطراب داشتم می مردم، به عادت قدیمی شروع به گاز گرفتن ته خودکارم کرده بودم! که ناگهان معلممان دستش را به سمت جیبش برد و آن را گشت و وقتی ناامید شد چیزی به انگلیسی گفت و اشاره کرد که من از مفهومش اینطور برداشت کردم که قلم می خواهد. با عجله خودکارم را به او دادم و او گرفت! و ناگهان اوضاع درهم و برهم شد! چون خودکار من به گوشه کلاس پرت شد و من چنان پس گردنی خوردم که سرم به میز خورد و معلم که تا آن لحظه حتی اسمش را به ما به زبان انگلیسی گفته بود! شروع کرد به بد و بیراه گفتن به زبان شیرین فارسی! و اين شروعی بود بر پایان یادگیری زبان انگلیسی من! اين معلم دو ماه بعد بازنشسته شد و معلمی بسیار جوانتر و خوش اخلاقتر به نام آقای دوامی برایمان آمد. او یکی از فعالترین معلم های دور راهنمائی ما بود. و بسیار دلسوزانه به تک تک بچه ها توجه می کرد. حتی این او بود که برای اولین بار متوجه نزدیکبین بودن چشم های من شد و به خانواده پیغام فرستاد که این بچه را به یک دکتر چشم نشان بدهید و وقتی خانواده اندکی کاهلی کردند، تهدید کرد که اگر خودتان نمی برید من ببرمش که این تهدید مثمر ثمر واقع شد و اين شد که از آن روز تا بحال من چهارچشمی شدم! اما همه تلاش اين بنده خدا در طی سه سال دوره ی راهنمائی و همچنین معلم های دیگر در چهار سال دوره ی دبیرستان و اساتید دانشگاه در شش واحد درس زبانی که در دانشگاه گذراندم و یکی دو ترمی که در آکادمی گذراندم و حتی گرفتن معلم های خصوصی طاق و جفت و زندگی کوتاه مدت در خارج کشور، هیچ کدام نتوانست زبان انگلیسی من را خوب کند و یا حداقل اعتماد به نفس «زبان دانستن»، را در من زنده کند. به محض گفتن اولین کلمه به زبان انگلیسی به طور ناخودآگاه به ياد آن پس گردنی می افتم و خودم را عقب می کشم!
مدتهاست که آن معلم بنده خدا را بخشیده ام! چه توقعی می توان از یک انسان داشت. اگر من را هم در آستانه بازنشستگی و بعد از 35 سال به اجبار برسرکلاس بفرستند و بچه ای خودکار آغشته به آب دهان خود را به من بدهد! نه تنها یک پس گردنی به او می زنم بلکه با یک لگد او را از کلاس هم بیرون می کنم. البته آن موقع توقع من برای یادگیری یک زبان این بود که اول الفبا را باید یادبیگیریم، بعد کلمات و بعد در آخر سر جملات را! و چیزی از listening و Reading و Writing نمی دانستم و کسی هم نبود که برایم توضیح بدهد . در خانه نیز کسی نبود که کمکم کند و با برخورد معلم اشتیاق اولیه را هم از دست دادم هر چند امروزه در آرزوی دانستن زبان انگلیسی هستم، اما دیگر فرصت کلاس رفتن و تمرین کردن را ندارم.
عقده زبان نداستن همیشه من را دنبال می کرد و می کند. اگر کسی جرات نگاه کردن به کارنامه من را داشته باشد می بیند که در هفت سال تحصیل راهنمائی و دبیرستان تنها سال سوم راهنمائی بود که من یک ضرب قبول شدم و اگرنه هر سال تجدیدی زبان را داشتم و در کنارش آنقدر نمره 10 از این درس آورده ام که ناپلئون را هم رو سفید کردم! اما بالاخره در دانشگاه توانستم به گونه دیگری انتقام بگیریم! حقیقتش وقتی دیدم که در یادگیری زبانهای طبیعی استعداد ندارم، سراغ زبانهای مصنوعی رفتم و یکی یکی شاخ غولها را شکاندم! بله منظورم زبانهای برنامه نویسی است. از پاسکال و سی و بیسیک گرفته تا زبانهای خاص مثل LISP و Prolog و AutoLisp و از زبانهای دانشگاهی مثل Ada و Modula (که حتی هیچ وقت نتواستم کدی از آنها کامپایل کنم) تا زبانهای سطح پایین مثل زبان ماشین و Assembly ، از زبانهای شئی گرا مثل سی++ و جاوا و Object Pascal گرفته تا زبانهای از نسل ویندوز مثل ویژوال بیسیک و دلفی و سی شارپ و از زبانهای باستانی مثل فورترن و کوبول تا زبانهای تازه از راه رسیده ای مثل Perl و PHP و از انواع و اقسام زبانهای پایگاه داده مثل FoxPro و dBase تا زبانهای مورد نياز محیطهای وب مثل HTML و XML و جاوا اسکریپت، خلاصه سراغ هر چیزی بگویید رفتم و یادگرفتم و برنامه نوشتم و حرفه ای شدم! تا عقده زبان ندانستم را
بپوشانم!
همه این مقدمه بلند را گفتم تا درک کنید چرا وقتی اسم یک زبان برنامه نویسی جدید به اسم Python را شنیدم، یک چیزی توی مغزم دونگی صدا کرد و صدا کرد و صدا کرد تا اینکه مجبور شدم بروم یک کتاب درباره این زبان بخرم و در این بی وقتی مدتها اين کتاب خاک خورد تا اینکه به سراغش رفتم و یک ماهی وقت گذاشتم و هر روز صبح در فاصله ده دقیقه ای که سرور و کامپیوتر خودم بالا می آمدند آن را خواندم و بالاخره به این نتیجه رسیدم که عجب معجونی است!
درواقع پایتون ماری بزرگی است که هر چی زبان بوده بلعیده و از هر کدام تکه ای گرفته است و معمولاً تکه های غیر قابل هضم آنها را! چیزهای مثل بازنویسی اپراتورها از سی++ و انواع داده از نوع لیست از جاوا، تغییر نوع متغییر در زمان اجرا و عدم نياز به پیش تعریف آن از بیسیک و پیش رفتگی بعنوان محدوده کد از زبانهای باستانی و ... خلاصه بگویم چیز عجیبی است. اما یک حسن بزرگ دارد و آن ابزار مفسر آن است که در برداشتن اولين گام های برنامه نویسی و یادگیری برای نو آموزان بسیار کارآمد است و می تواند آن فاصله بین نوشتن کد، کامپایل و احیانا لینک کردن را به فاصله یک کلید Enter برساند.
در نگاه دوم، با توجه به قدرتمند بودن زبان، شئی گرائی و امکان بازنویسی اپراتورها و حذف آرایه و استفاده متنوع از لیستهای مختلف زبانی قوئی برای نوشتن برنامه ها به نظر می رسد ولی وجود چندتا مشکل کوچک مثل :
  • عدم نیاز به معرفی متغییرها
  • تغییر نوع متغییرها در زمان اجرا
  • پیش رفتگی بعنوان محدود کننده کدها (به جای Begin و End در پاسکال و یا {} در سی و جاوا)
  • ارجاع به مقدار به جای اسم برای متغیرهای ثابت!
باعث می شود که این زبان برای کارهای بزرگ و پیچیده و همچنین با برنامه نویسی تیمی زیاد هم خوانی نداشته باشد. هر چند امروزه ابزارهای خوبی برای برنامه نویسی با این زبان Open Source به باز آمده است، اما با این وجود این ابزارهای خیلی مانده است تا جای ابزارهای قدرتمندی مثل Visual Studio و یا Delphi Studio و یا JBuilder را پر کنند.
با اين وجود فکر کنم این زبان برای برنامه نویسی تحت وب که بیشتر به برنامه های پردازش رشته و کوچک یک صفحه ای محدود می شود و همچنین برنامه نویسی موبایل مناسب باشد.
و اما در مورد کتاب. کتاب هر چند برای شروع برنامه نویسی به زبان پایتون بد نیست. اما نویسنده کتاب به خوبی نشان داده است که یک نویسنده برنامه نویس حرفه ای نیست و خودش حالا حالا ها باید کار کند تا برنامه نویس بشود! و نکات بدآموز زیادی برای تازه کاران به یادگار گذاشته است. مثلا تعریف تابع ضرب به اسم ALI که در زیر آورده ام از نمونه های بی پایانی است که می توانید در مثالهای کتابها بفراوانی ببینید. هر برنامه نویس اندکی حرفه ای می داند که تعریف اسم متغییرها و توابع بر اساس کارکردشان حداقل کاری است که در هنگام کد نویسی باید رعایت کرد، هر چند تاثیری در اجرای برنامه نداشته باشد. در هر صورت همین که جرات نوشتن این کتاب را داشته است خیلی مهم است و برایش آرزوی موفقیت بیشتر را می کنم.

اما برای آشنائی با این زبان یک نمونه برایتان از کتاب می آورم. برنامه زیر کار رسم جدول ضرب را انجام می دهد. ابتدا تابعی نوشته شده است که یک عدد می گیرد و حاصل ضربهای از 1 تا 9 آن را چاپ می کند و بعد با استفاده از این تابع در برنامه اصلی جدول ضرب را چاپ کرده است.

*****

def ali(n):
i=1
while i > 10:
print n*i,
i=i+1
print
k=1
while k > 10:
ali(k)
k=k+1

*****
در هر صورت پایتون یک زبان برنامه نویسی همه کاره است. از برنامه وب گرفته تا نرم افزارهای کاربردی و حتی برنامه های مخصوص موبایل. در نهایت هر چند پایتون شاید بتواند در آموزش برنامه نویسی که هدف تهیه این زبان بوده است موفق باشد، اما به نظر من کار کردن با زبانهای مثل جاوا و یا سی.شارپ مناسبتر و همه منظوره تر است.

برای آشنائی بیشتر با این زبان سایت اصلی زبان یعنی http://www.python.org/ پیشنهاد می شود. که از همانجا می توانید ابزارهای مناسب و مفسر آن به همراه راهنمای کامل توابع و راهنمای آموزشی را دریافت کنید.
آدرس سایتی که نویسنده بر روی جلد کتاب زده است یعنی سایت www.pythonpars.com مدتها است که بسته شده است و این احتمالاً نشان میدهد که این زبان حداقل در ایران مورد استقبال قرار نگرفته است! هر چند با کمی جستجو در گوشه و کنار انجمنهای درباره آن پیدا می کنید مثل http://www.pylearn.com/fa/forum/ و یا http://forum.p30world.com که اولی به طور اختصاصی در مورد این زبان است و در دومی هم بارها به این زبان پرداخته شده است. البته در هنگام جستجو مواظب باشید که بعضی از فارسی زبانها اسم این زبان را «پیتون» و بعضی «پایتون» تلفظ می کنند.
سایتهای فارسی خوبی مثل http://www.pylearn.com نیز برای آنهائی که مثل من مشکل زبان انگلیسی دارند، وجود دارد.
یک کتاب هم از آدرس http://ce.sharif.edu/~norouzi/projects/python.pdf می توانيد دریافت کنید که در سه سوت و نه صفحه این زبان را به شما آموزش می دهد!
در ضمن اگر علاقه دارید در لينک http://en.wikipedia.org/wiki/List_of_programming_languages می توانيد لیست زبانهای برنامه نویسی را پیدا کنید که بعضی از کارشناسان تقریب می زنند بیش از 3000 تا از آنها وجود دارد و فهرست کوچکتری به زبان فارسی هم می توانيد در اينجا پیدا کنید.
البته اگر دوست داشته باشید کتاب را تهیه کنید، می توانيد به آدرس فروشگاه الکترونیکی ناشر مراجعه کنید.

شاد و كتاب‌خوان باشيد،
كرم كتاب

۱۳۸۷ خرداد ۲۹, چهارشنبه

تنهايى ابدى سطرها

از روزنامه ايران زياد خوشم نمي آيد، اما چه کنم که تنها روزنامه رايگاني است که وارد خانه ما مي شود! اما روز دوشنبه در صفحه آخر خود مطلبي به قلم «يزدان سلحشور» زده بود که حيفم آمد شما نخوانيد.

*****
تنهايى ابدى سطرها
زمانى بود كه همه كتاب مى خواندند. شاعرها كتاب مى خواندند. نويسنده ها كتاب مى خواندند. بچه ها كتاب مى خواندند. زنان خانه دار كتاب مى خواندند. دكترها كتاب مى خواندند. پرستارها كتاب مى خواندند. رانندگان تاكسى كتاب مى خواندند. رانندگان اتوبوس كتاب مى خواندند. عزادارها كتاب مى خواندند. قبركن ها كتاب مى خواندند. دست هر كس، بالاخره كتابى بود؛ هر كس به فراخور و علايق خودش.
يادم هست توى محله مان يك پسرى بود كه چاقوكش بود؛ اين روزها مى گويند اشرار؛ آن روزها مى گفتند شر محله؛ هر روز با يك نفر درگير مى شد و روى صورت و گردنش، پر از جاى زخم بود؛ حتى توى صف نانوايى هم شر به راه مى انداخت و كار دست خودش و ديگران مى داد. يك روز ديدم از ته آن خيابانى كه به محله ختم مى شد سلانه ـ سلانه دارد مى آيد. يادم هست زمستان بود و برف دانه ـ دانه مى آمد پائين و موهايش را سفيد كرده بود؛ نه كت تن اش بود نه كاپشن؛ يك پيراهن نازك تن اش بود و زير بغلش يك حجم گنده روزنامه پيچ شده بود. نزديكم كه رسيد، گفت: «يك چيز مشت پيدا كرده ام كه رودست ندارد.» و گفت: «محشر است. باور كن محشر است.» و زير برف، روزنامه را باز كرد. دو جلد كتاب بود كه اولى، جلد دوم دومى بود؛ و دو جلد، جلدهاى يك كتاب معروف بودند كه خيلى با برف نسبت داشتند؛ زير بغل شر محله مان نسخه اى از «جنگ و صلح» تولستوى بود؛ و آن موقع اوايل دهه شصت بود؛ و همه، كتاب مى خواندند؛ شاعرها، نويسنده ها، شرها...
و حالا كه مى روم در نشست هاى شعر، نشست هاى داستان، طرف مى آيد خيلى شسته رفته - و البته سنى هم ندارد شايد 22ـ23 ساله باشد - و تعيين تكليف مى كند براى ادبيات جهان؛ و براى ادبيات ايران؛ و هيچ نخوانده يا هيچ نمى خواند. نه بيهقى مى شناسد نه ناصرخسرو نه تذكره الاوليا خوانده نه اسرارالتوحيد نه تفسير سوره يوسف مى داند چيست نه كشف الاسرار را حتى ورقى زده. سمك عيار، حتى به گوش اش نخورده و سهروردى برايش، نام خيابانى است نرسيده به سيدخندان؛ و به گمانش، غزليات شمس تبريزى متعلق به يك آدمى است به نام شمس تبريزى و اگر از گلستان شيخ اجل، برده ورقى، شب امتحان بوده و نه فهميده نه ديده آن گلستان را در آن چند سطر كتاب درسى.
مى پرسم: «چخوف خوانده اى» مى گويد: «بله! يك داستان خوانده ام در مجموعه اى بود كه حالا اسمش يادم نيست و اسم داستان «چخوف» بود.» مى پرسم: «مى دانى كارور كى بود؟» اسمش را نشنيده اما داستان «چخوف»اش را خوانده و البته چيز قابل توجهى نبود. رفقاى خودم بهتر از اينها را مى نويسند.اين چيزها توى سبك كارى من نيست.»
نه فاكنر خوانده اند؛ نه همينگوى. نه ماركز خوانده اند نه گراهام گرين؛ عوض اش سه تا مقاله خوانده اند درباره آخرين كار «پل استر» و البته خود كار را هم نخوانده اند!
و حالا مى گويند سبك جديد دارند در نوشتن؛ و مى گويند قديمى ها حرفى براى گفتن ندارند و فكر مى كنند استاندال، نام يكى از اسطوره هاى يونان باستان است: «شايد همانى باشد كه همراه «جيسون» دنبال «پوست زرين» رفت. فيلم اش را ديده ام» و فيلمى را كه ديده، نسخه ابلهانه و ديجيتالى آن داستان است نه نسخه كلاسيك به يادماندنى آن.
چرا كسى كتاب نمى خواند روزگارى بود كه زنان خانه دار لااقل كتاب هاى آشپزى را مى خواندند و شوهرها مى توانستند، روزى يك وعده غذاى قابل تحمل بخورند. روزگارى بود كه شوهرها - شوهرهاى طبقه متوسط - چند تا كتاب روانشناسى زير بغل شان بود تا بهتر بتوانند حرف بچه ها و زنشان را بفهمند و اين قدر، اعصاب اهل خانواده را سر هيچ و پوچ به هم نريزند. روزگارى بود كه هر كس مشكلى داشت مشكل اش را با كتابى حل مى كرد اما اين روزها... كتاب ها تنهايند؛ و ما تنهاييم. آدم ها بايد فكرى براى اين تنهايى ابدى شان بكنند؛ اگرنه... فكر مى كنيد مردن چه شكلى است !
يزدان سلحشور
*****
اما چرا از روزنامه ايران خوشم نمي آيد؟ روزنامه اي که زماني گل سرسبد روزنامه هاي ايران بود. دليلش اين است که کادر جدید تحریریه آن واقعاً آدم را احمق فرض مي کنند بعنوان مثال در همان روز در ستون «ديگه چه خبر؟» مطلب زير را آورده بود:

كشف سلاح هاى امريكايى از اشرار سيستان و بلوچستان
خبر رسيده كه سردار قاسم رضايى فرمانده مرزبانى نيروى انتظامى كشورمان خبر داده: يك گروه مسلح اشرار كه از آن سوى مرز براى خرابكارى و ترور وارد ايران شده بود ديشب در منطقه عمومى سراوان استان سيستان و بلوچستان دستگير شدند.رضايى افزود: از اين گروه سه نفره دو قبضه سلاح گرينوف، يك قبضه ام.يك ساخت امريكا، يك قبضه آرپى جى هفت، چهار قبضه كلاشينكف و مقادير زيادى مهمات به همراه يك دستگاه خودرو كشف و ضبط شد. وى اظهار داشته: با توجه به كشف سلاح امريكايى از اين افراد احتمال وابستگى آنان به سازمانهاى جاسوسى بيگانه مى رود لذا موضوع در حال پيگيرى است.
*****
خوب هر بچه اي که دو تا جلسه بسيج رفته باشه و يا درس آموزش نظامي را پاس کرده باشد مي داند که گرينوف، آر پي جي 7 و کلاشينکف هر سه سلاحهاي روسي و يا حداقل ساخت بلوک شرق هستند! و ام يک هم يک اسلحه عهد دقيانوس است که در عصر حاضر بيشتر بعنوان تفنگ شکاري ازش استفاده مي شود تا نظامي. اين تفنگ از سال 1936 تا سال 1966 توليد مي شده است! يعني الان حداقل 40 ساله که ديگر توليد نمي شود! من فقط به مسئولاني که اين مطلب را مي نويسند مي گويم اگر مي خواهيد بر اساس صلاحديد کشور ما را خر کنيد، بکنيد. اما فقط از حالا خر فرضمان نکنيد!


مي بخشيد بي ادب شدم، يکم زيادي عصباني شده ام.
شما شاد و کتاب خوان باشيد

۱۳۸۷ خرداد ۲۷, دوشنبه

چنگیز آيتماتوف هم به ابدیت پیوست


امسال مثل اینکه سال خوبی برای نویسنده ها نیست. بعد از آرتور و نادر، حالا چنگیز هم رفت! البته من کمی دیر باخبر شدم. اما به قول معروف دیر بهتر از هرگز است. راستی چرا ما هیچ وقت از تولد یک نویسنده با خبر نمی شویم؟ B-(

متن کامل خبر را به همراه زندگی نامه این نویسنده مشهور قرقیز را می توانيد در وبلاگ کتابدوست در لينک زیر مشاهده کنید

درباره بزرگی این نویسنده همین بس که کشور فرهنگستان ترکیه او را کاندید جایزه نوبل ادبیات کرد. یعنی کشوری غیر از کشور خودش. بعداً حتی روسها نیز از روی ناچاری از وی حمایت کردند. چون وی بخش بزرگی از دوران نویسندگیش را زیر سایه شوروی سابق گذرانده بود و حتی پدرش بعنوان یک مخالف سیاسی در کودکی وی کشته شده بوده است.
اما خود من به طور خاص به ادبیات و داستانهای قرقیزها، قزاقها و ترکمنها و به طور کلی هر نوع فرهنگی که با اسب و بیابان و هوای آزاد در ارتباط باشد (حتی کابویهای آمریکایی و عشایر ایرانی) علاقه خاصی دارم. کتاب «رویای ماده گرگ» وی را نیز خوانده ام و شاید اگر فرصت کردم دوباره بخوانم. به شما هم توصیه می کنم که اين کتاب و همچنین کتاب «بدرود گل ساری» را که به فارسی ترجمه شده است، حتماً بخوانید.