ه‍.ش. ۱۳۸۷ مرداد ۶, یکشنبه

گزارش کتاب - یعقوب کذاب


كتاب: یعقوب کذاب
عنوان آلمانی: Jakob der Lűgner
نويسنده: یورب بکر
مترجم: علی اصغر حداد
ناشر: نشر ماهی
نوبت چاپ: دوم زمستان 1384
تعداد صفحه: 268 صفحه
شمارگان: 1000 نسخه
قيمت: 35،000 ريال
شابك: 6-78-7948-964

تا بحال از یورب بکر کتابی نخوانده بودم. حقیقتش این است که این کتاب را به خاطر عکس روی جلدش خریدم که از هنرپیشه محبوبم «رابین ویلیامز» بود. اما بعد کتاب به نوع خاصی به دلم نشست. از دو نظر، يکی از نظر داستان و يکی از نظر نوع روایت آن. اول به داستان آن می پردازم. داستان، داستان یک یهودی ترسو است که در یک گتو در اروپای شرقی و در زمان اشغال توسط قوای آلمان نازی، زندگی می کند. احتمالاً بیشتر دوستان معنای گتو را می دانند. گتو به طور خاص در اروپا به محله های گفته می شد که یهودیان در آن می زیستند. وقتی آلمانها به شهرهای یهودی نشین می رسیدند، برای راحتی کار خودشان دور تا دور گتو را سیم خاردار می کشیدند و آن را به یک بازداشگاه تبدیل می کردند و بقیه یهودیان شهر را هم به آنجا می بردند تا در فرصت مناسب آنها را به اردوگاه های خاص یهودیان مثل داخائو یا آشويتس و ... بفرستند!
شرایط در زمان جنگ برای همه بسیار سخت بود، اما برای یهودیان سختتر بود، آنها توسط آلمانیها به کار اجباری کشیده می شدند و به کمترین بهانه ای توسط نگهبانان به گلوله بسته می شدند. غذا سهمیه بندی شده و نایاب بود. گوش کردن به رادیو ممنوع بود و داشتن آن برابر با حکم اعدام بود. حتی خواندن روزنامه نیز ممنوع بود.
در این شرایط یعقوب یک یهودی سر به زیر است که سرنوشت خودش را قبول کرده است و قصد ستیز یا مقاومت ندارد و تنها راه چاره را صبر می داند. یعقوب خود ازدواج نکرده است و خانواده ای ندارد. تنها دلبستگی او دخترکی به نام لینا است که باقیمانده یک خانواده دیگر یهودی است که به اردوگاه فرستاده شده اند و حالا به نوعی فرزند خوانده یعقوب محسوب می شود.
داستان از آنجا شروع می شود که یک نگهبان آلمانی برای اذیت کردن او، مجبورش می کند به مقرر آلمانی ها برود! یعقوب با ترس و لرز به آنجا می رود و به طور ناخودآگاه از پشت در از رادیو می شنود که آلمانی ها حمله روسها را در بسانیکا متوقف کرده اند! این خبر مهمی برای یعقوب است بسانیکا تنها چهارصد کیلومتر تا محل یعقوب فاصله دارد و این به معنی آن است که روسها در راهند تا آنها را آزاد کنند! بر اثر یک شانس خوب، در مقرر آلمانی ها مشکلی برای یعقوب پیش نمی آید و از بازداشت و تبعید به اردوگاه های بدون بازگشت نجات پیدا می کند! و به گتو بر می گردد! حال مانده که چطور این خبر را به بقیه برساند. یعقوب می ترسد که اگر بگوید این خبر را در مقرر آلمانی ها شنیده است، به جاسوسی متهم شود! چون تا بحال سابقه نداشته است کسی از یهودی ها از مقرر آلمانی ها زنده بیرون بیاید. بهترین راهی که به نظر می رسد این است که فعلاً سکوت کند تا بعد بتواند راه مناسبی پیدا کند. اما فردای آن روز وقتی یکی از دوستانش می خواهد برای دزدیدن چندتا سیب زمینی جانش را به خطر بیندازد، مجبور می شود خبر حمله روسها به بسانیکا را بگوید و وقتی دوستش حرفش را باور نمی کند، و می خواهد باز دست به این عمل مخاطره آمیز بزند! مجبور می شود به دروغ بگوید که این خبر را از رادیو شنیده است. اگر واقعاً روسها به بسانیکا رسیده باشند، پس می شود چند روز دیگر را هم بدون سیب زمینی سر کرد! دوستش از دستبرد زدن به سیب زمینی منصرف می شود، و می رود این خبر مسرت بخش را به دیگر یهودیان زندانی بدهد. خیلی زود در گتو می پیچد که یعقوب رادیو دارد و یک شبه یعقوب تبدیل به یک قهرمان می شود. از فردا همه می آيند تا از یعقوب بپرسند که چه خبر؟! یعقوب سعی می کند آنها را دست به سر بکند، اما این مردم نااميد به هر خس و خاشاکی چنگ می زنند! بنابراین یعقوب سعی می کند کمی آنها را امیدوار کند، بنابراین کم کم و در چند مرحله اعلام می کند که روسها در چند نبرد پیروز شدند! از آن به بعد مجبور می شود هر شب مدتی وقت بگذارد و از رادیوی خیال خود به صحنه جنگ نگاه کند و ارتشها را جلو و عقب کند و از قول چرچیل و استالین نقل قول درست کند و ...
بقیه داستان پر فراز و نشیب و کمدی/درام یعقوب را برایتان تعریف نمی کنم، تا خودتان بروید بخوانید. البته اگر حال خواندن کتابها را ندارید می توانيد به دو اقتباس سینمائی از کتاب مراجعه کنید. یکی به نام Jakob, der Lügner محصول سال 1975 از آلمان شرقی و کاندید بهترین اسکار فیلم خارجی و برنده خرس نقره ای جشنواره برلین و کاندید خرس طلائی و دیگری به نام Jakob the Liar محصول سال 1999 با بازی رابین ویلیامز در نقش یعقوب که کاندیدای 3 اسکار هم شده است که البته یکی از آنها به خاطر نقش آفرینی رابین ویلیامز بوده است. البته من هیچ کدام از این فیلم ها را ندیدم و نمی دانم چقدر به داستان وفادار مانده اند.

اما روایت داستان هم در نوع خودش جالب است، داستان از دید راوی نقل می شود، راوی که یکی از شخصیتهای درون داستان است، اما بر اثر نقل قولها و حدسیات خود داستان را با محوریت یعقوب نقل می کند. به طوری که در اکثر مواقع به نظر می رسد داستان به صورت سوم شخص در حال نقل شدن است. از طرف دیگر در بعضی از جاها راوی خود را بیشتر وارد داستان می کند بعنوان مثال در پایان داستان، راوی دو پایان نقل می کند، یکی آنطور که می پسندد و دیگری آنطور که اتفاق افتاده است. که البته هیچ کدام به نظر من طرفدار پایان خوش، جالب نیست!

جدا از تمام این مسائل، ییدا کردن یک کتاب با موضوع فرعی و جنجالی هولوکاست در زمان حال از عجایب است! که به مقداری شانس هم نیاز دارد! اما اگر کتاب را پیدا کردید توصیه می کنم حتماً آن را مطالعه کنید.

در پایان اگر علاقه داشتید در مورد این کتاب، نویسنده و یا فیلم های که از روی کتاب ساخته شده است، مطالب بیشتری بدانید می توانيد به آدرسهای زیر مراجعه کنید.


شاد و كتاب‌خوان باشيد،
كرم كتاب

1 نظرات:

yalda گفت...

salam webloge shoma kheyli mofide
hadeaghal baraye man
chon manam daram misham ye kerme ketab az ketabayee ke moarefi kardid mamnoon