ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه

گزارش کتاب - تاریخ سيستان

كتاب: تاريخ سيستان
ويرايش متن: جعفر مدرس صادقی
ناشر: نشر مرکز
نوبت چاپ: اول 1373
تعداد صفحه: 253 صفحه
شمارگان: 2500 نسخه
قيمت: 5600 ريال
شابك: 7-015-305-964

شايد در ادبيات ما پر آوازه ترين سرزمين از ميان سرزمينهای ایران پهناور «سيستان» باشد. سرزمين سام و نريمان پهلوان، سرزمين زال و سی مرغ، سرزمين ابر پهلوان ادبیات ایران رستم دستان. در تاريخ نيز سيستان هميشه پر فروغ بوده است. سيستان تاريخی ولايتی سرسبز بوده که بین ايران و هند قرارداشته و همواره پهلوانان و سلحشوران بسیاری در خود داشته است. با اين وجود امروز از سيستان به عنوان آفريقای ایران نام می برند. چرا؟ چه بلائی بر سر سيستان آمده است! در واقع کتاب «تاريخ سيستان» تا حدودی جواب ما را می دهد.
البته نويسنده کتاب، کمی هم تعصب سیستانی دارد. اما همين نشان می دهد که خودش فردی سيستانی بوده و به طور حتم به تاريخ و روايت معتبر دسترسی داشته است. او مثل هر مورخ قدیمی ديگری قبل از هر چيز به اصل و اساس سيستان می پردازد!
بنای ولايت سيستان به گرشاسب بر می گردد که در واقع پدر جد رستم است. رستم پسر زال پسر سام پسر نريمان پسر کورنگ پسر گرشاسب بوده است. اما خود گرشاسب پسر اثرت پسر شهر پسر کورنگ پسر سیامک پسر میشی پسر کيومرث است و کيومرث نسخه ایرانی آدم ابو البشر است! اما چرای بنای سیستان به خاطر آن بود که در زمان ضحاک وی تمام آزاد مردان ایرانی را هر جای میافت می کشت. پس گرشاسب تصمیم گرفت شهری بنا کند که اين آزاد مردان و پهلوانان بتوانند به آنجا پناه بیاورند! و به اين ترتيب سيستان از ازدواج مبارک ادبیات و تاریخ سر بیرون آورد!
اگر روزی بخواهیم از ادبیاتمان سيستان و همه نوه ، نتيجه هایش مثل سام، رستم، فرامزر و بختيار و ... بکشیم بیرون تقريباً بايد نصف ادبیاتمان را سانسور کنيم و شايد تنها خراسان بزرگ نقشی مشابه داشته باشد. در تاريخ، سيستان نقش کمتری داشت اما مثل ادبیات پر فروغ و روشنی بخش بوده است. در واقع اگر به تاريخ نگاه کنيم مثل ادبیات می بينيم که هر وقت سيستانی ها در مقابل دشمنان ايران زمين ايستادن، فتح و پيروزی با ايران بوده است و هر وقت از زير بار دفاع از ايران شانه خالی کردند، شکست ايران نتيجه آن بوده است. دو مورد بزرگ در اين زمينه می توان به حمله اسکندر و حمله اعراب اشاره کرد.
اما بگذاريد علت نام گذاری سيستان را برايتان از کتاب تعريف کنيم:
*****
«اما سيستان از بهر آن گويند که ضحاک اينجا مهمان بود به نزديک گرشاسب. و عادت او آن بود که به اَيله نشستی - و اکنون اَيله را بيت المقدس گويند

- و شراب با زنان خوردی. و به آن روزگار، سرای زنان را شبستان گفتندی. چون ضحاک مست گشت، او را ياد آمد عادتِ خويش. گفت «شبستان

خواهم، تا آنجا خوشتر خورم»
گرشاسب عادتِ او دانسته بود. گفت «اينجا سيوستان است، نه شبستان»
و «سیو» مردِ مرد را گفتندی، به آن روزگار. و «سيستان» به آن گويند که هميشه آنجا مردانِ مرد باشند و مردی مرد بايد تا آنجا بگذرد.
چون اين سخن گفته شد، ضحاک شرمناک شد. گفت «ای پهلوان، راست گویی. ما به سيوستانيم، نه به شبستان» از پس از آن، اينجا را «سيستان»

گويند - به يک حرف کمتر که «وام است.
*****

جغرافيای سيستان، البته با آنچه که ما امروز می شناسیم کمی متفاوت است. سيستان از شمال با کابل و خراسان همسایه بود. در غرب با کرمان و در شرق با سند و هندوستان. در واقع سيستان قديم، بخش بزرگی از پاکستان امروز را نيز شامل می شده است.
نويسنده گمنام کتاب، نخواسته است تکرار مکررات بکند و تاريخچه ای که فردوسی در شاهنامه آورده است را بازگو کند. برای همين بعد از اينکه گريز می زند به تاريخ پيامبران تا به حضرت محمد (ص) می رسد و سپس در مورد تاريخ اسلام قلم فرسائی می کند تا به زمان جنگ با خوارج می رسد و اينکه بخش از خوارج به سيستان مهاجرت می کنند و اين گروه تا ساليان سال منشاء در گیری های فراوانی بودند. هر چند خودشان در فتوحات اسلام در شبه قاره هند و ماورالنهار دست داشتند.
با درگيری های معاويه و امام علی (ع) اولين شکافها در قدرت اسلام ظاهر می شود و در نتيجه دور دست ترين نقاط دچار تزلزل بيشتری می شوند.
آمدن و رفتن واليان مختلف کم کم جايگاه ايرانيان ماندگار را در حکومتهای محلی مستحکم تر می کند، آنها از جنگاوری شروع می کنند و پله پله بالا می روند. گاه گاه قيامهای در می گیرد، اما معمولاً بلافاصله با آمدن نيروهای کمکی از اطراف قيام سرکوب می شود. اما اين قيام ها و درگيری های داخلی از نيروی اعراب می گاهد. تا جائی که بالاخره ابومسلم کل حکومت امويان را بر می چيند و حکومت به دست عباسیان می افتد. عباسیان هر چند در ابتدا با کشتن ابومسلم و سرکوب قيامهای يارانش عرصه را بر ايرانيان تنگ می کنند، اما جايگزين مناسب به جای آنها ندارند و ایرانيان مجدداً در دربار آنها نفوذ می کنند تا جائی که در جنگ مامون و امين پسران هارون الرشید، اين ايرانيان هستند که مجدداً با انتخاب مامون، کانديدای اعراب يعنی امين را شکست می دهند! طاهر سردار مشهور خراسان به ميمنت اين خوش خدمتی اجازه می يابد حکومتی مستقل اما خراج گذار خليفه در شرق ايران به وجود بياورد.
اما خيلی زود ايرانيان که مجدداً به خود باوری رسیده اند از گوشه و کنار ايران سربلند می کنند و ادعای استقلال می کنند. قدرتمندترين آنها، یعقوب ليث است، پسری از سيستان که به کمک برادران و ديگر عياران سيستان دست به مبارزه ای مداوم با خليفه و اموال او می پردازند. او حتی تا نزديکی بغداد پيش می رود و با خود شخص خليفه نيز در گير می شود. و اگر مرگ به او مجال می داد، شايد حکومت عباسيان بسيار زودتر از آنچه روی داده است به پايان خودش می رسید. اما به نظر من بزرگترین کار یعقوب جنگها و پيروزیهایش نیست بلکه زنده کردن زبان فارسی است، همچنان که در کتاب از آن ياد شده است:
*****
و ابراهيم به هزيمت سوی محمد ابن طاهر شد و گفت «با اين مرد به حرب، هيچ نيايد که سپاهی هولناک دارد و از کشتن هيچ باک نمی دارند و بی تکلف و بی نگرش، همی حرب کنند و دونِ شمشير زدن هيچ کاری ندارند گویی که از مادر حرب را زاده اند. و خوارج با او همه يکی شده اند و به فرمان اويند. صواب آن است که او را استمالت کرده آيد، تا شرِ او و آنِ خوارج به او دفع باشد. و مردی جد است و شاه فنون و غازی طبع»
پس، آن چون بشنید، رسولان و نامه فرستاد و هديه ها و منشور سيستان و کابل و کرمان و پارس او را خلعت فرستاد.
و يعقوب آرام گرفت و قصد بازگشتن کرد. و نامه فرستاد سوی عثمان ابن عفان. فرمان داد به خطبه و نماز او را. تا عثمان سه آدينه خطبه کرد. يعقوب فرا رسید و بعضی از خوارج که مانده بودند، ايشان را بکُشت و مالهای ايشان بر گرفت.
پس شعرا او را شعر گفتندی به تازی.
چون شعر برخواندند، او عالِم نبود، اندر نيافت. محمد ابن وصیف حاضر بود و دبير رسايلِ او بود و ادب نيکو دانست. و به آن روزگار، نامه ی پارسی نبود.

پس يعقوب گفت «چيزی که من اندر نيابم، چرا بايد گفت؟»
محمد ابن وصيف پس شعرِ پارسی گفتن گرفت. و اول شعرِ پارسی اندر عجم او گفت و پيش از او کسی نگفته بود - که تا پارسيان بودند، سخن پيشِ ايشان به رود بازگفتندی، بر طريق خسروانی. و چون عجم برکنده شدند و عرب آمدند، شعر ميان ايشان به تازی بود و همگنان را علم و معرفت شعر تازی بود. و اندر عجم کسی برنيامد که او را بزرگی آن بود پيش از يعقوب که اندر او شعر گفتندی، مگر حمزه ابن عبدالله شاری. و او عالم بود و تازی دانست، شعرای او تازی گفتند. و سپاه او بیشتر، همه از عرب بودند و تازيان بودند. چون يعقوب زنتبيل و عمار خارجی را بکشت و هری بگرفت و سيستان و کرمان و پارس او را دادند، محمد ابن وصیف اين شعر بگفت:
ای اميری که اميران جهان خاصه و عام / بنده و چاکر و مولای و سگانند و غلام
به لتام آمد زنبيل و لتی خور د به لنگ / لتره شد لشکر زنبيل و هبا گشت کنام
عمر عمار تو را خواست و زو گشت بری / تيغ تو کرد ميانجی به ميان دد و دام
عمر او نزد تو آمد که تو چون نوح بزی / در آکار تن او، سر او باب طعام
اين شعر دراز است، اما اندکی ياد کرديم
*****
قدر مسلم در روزگار یعقوب سيستان روی آرامش ديد و با توجه به اينکه سيستان ديگر خراج گذار خليفه نبود و همچنين غنايمی که يعقوب از جنگهای خود با کافران و خوارج و عمال خليفه به دست آورد. ثروت و مکنت و آبادانی فراوان شد. اما از همه مهمتر سلوک و روش مردم داری یعقوب بود که سيستانی ها را جذب خود کرد به طوری که تا مدتهای مديد با ياد او و در آرزوی به دست آوردن حاکمی عادل هر کس از خاندان او میافتند را بزرگ می پنداشتند و حتی حاضر بودند برای حکومت خردسالی از آل لیث جان ومال خود را فدا کنند. اما شهوت قدرت و حکومت خیلی زود در اين خاندان نفوذ کرد و اين از درگیری ها بین برادران يعقوب شروع شد و تا نسلهای بعد ادامه پیدا کرد به طوری که خودشان باعث شدن نسلشان از بین برود. يک حکايت از روش يعقوب برايتان از کتاب نقل می کنم
*****
اما اندر عدل چنان بود که به خضرای کوشک یعقوبی نشستی تنها، تا هر که را شغلی بودی، به پای خضرا رفتی و سخن خويش بی حجاب با او بگفتی و اندر وقت، تمام کردی - چنان که از شریعت واجب کردی.
اما انرد عنایب بر آن جمله بود و تفحص کار و تجسس که روزی بر آن خضرا نشسته بود، مردی بدید به سر کوی سينک نشسته و از دور سر بر زانو نهاده.
انديشه کرد که آن مرد را غمی ست. اندر وقت، حاجبی را بفرستاد که «آن مرد را پيش من آر!»
بياورد
گفت «حال خويش برگوی!»
گفت «ملک فرمايد تا خالی کنند.»
فرمود تا مردمان برفتند.
گفت «ای ملک، حال من صعبتر از آن است که بر توانم گفت. سرهنگی از آن ملک هر شب يا هر دو شب بر دختر من فرود آيد از بام، بی خواست من و از آن دختر، و ناجوانمردی همی کند و مرا با او طاقت نیست.»
گفت «لاحول و لاقوه الا بالله! چرا مرا نگفتی؟ برو، به خانه شو! چو او بيامد، اينجا آی به پای خضرا. مردی با سپر و شمشیر بينی، با تو بيايد و انصاف تو بستاند، چنان که خدای فرموده است تا حفاظان را.»
مرد برفت. آن شب، ينامد. ديگر شب، آمد. مردی با سپر و شمشير آنجا بود. با او برفت و به سرای او شد، به کوی عبدالله حفص - به در پارس. و آن سرهنگ اندر سرای آن مرد بود.
يکی شمشير تارَکش برزد و به دو نيم کرد. و گفت «چراغی بفروز!» چون بفروخت. «آبم ده!» آب بخورد. گفت «نام آور!» نان اورد و بخورد.
پدر نگاه کرد: یعقوب بود، خود به نفس خود.
پس، اين مرد را گفت «بالله العظیم که تا با من اين سخن گفتی، نان و آب نخوردهم و با خدای نذر کرده بودم که هيچ نخورم تا دل تو از اين شغل فارغ کنم.»
*****
البته واضح و مبرهن است که من هنوز در عجبم که آيا حاکمان اينچنين تنها در کتابهای ما پيدا می شوند يا اينکه روزی چشم ما هم به ديدن آنها روشن خواهد شد!
البته عمرو بن ليث برادر یعقوب هر چند دلاور و جنگجوی بزرگ بود، اما رسم و رسومش به پای یعقوب نمی رسید ولی همین قدر عقلش می رسید که
*****
اما عمرو چون او برفت، جهد کرد تا بيشتری از آيين و سيرت نگاه داشت. و هزار رباط کرد و پانصد مسجد آدينه و مناره کرد، دون پولها و ميلهای بيابان. و کار خير بسيار رفت بر دست وی. و قصد بيش داشت که به آن نرسید.
و همت عالی داشت. چنان که مردی او را تای دیبای زربفت آورد، بيست من به سنگ. فرمود تا بررسیدند که او را اندر اين چند خرج شده است.
بپرسیدند. گفت «دو هزار دينار.»
بيست هزار دينار داد او را. پس، فرمود تا آن ديبا بياوردند. گفت «اگر يک غلام را دهم، ديگران از اين بی نصیب مانند. و اين يکی بيش نست.» پس، بفرمود تا بر شمار غلامان پاره کردند. هر يکی را پاره ای بداد.
و عمرو هيچ ضعیف را نيازردی. و گفت «پی اندر شکمِ بنجشگ نباشد، اندر شکمِ گاو گِرد آيد.» و گفت «مرغ به مرغ توان گرفتن و درم به درم توان ساختن و مردان را به مردان استمالت توان کردن.» و گفتی «اگر پير خر بار نکشد، راه بَرَد.»
*****
البته خودتان می دانيد که امروز اگر دولتها از ما بپرسند اين ديبای چقدر می ارزد، احتمالاً می خواهند نصفش را ماليات بگيرند!
اما اگر می خواهيد قدرت صفاریان را بدانيد بد نيست به اين قسمت کتاب مراجعه کنید:
*****
پس یعقوب آنجا بيمار شد و علتی صعب پیش آمد او را. چون کار جهان همه روی به او گرفت، نقص اندر آمد. و عمرو او را اندر آن علت، به نفس خویش خدمت بسیار کرد. تا روز دوشنبه، ده روز مانده از شوال، فرمان یافت و هفده سال و نه ماه امیری کرد. و خراسان و سيستان و کابل و سند و هند و پارس و کرمان، همه عمال وی بودند. و به حرمین، خطبه او را همی کردند، هفت سال. و از دیگر جایها، اندر اسلام، همه طاعت و فرمان وی پیدا همی کردند. و از دارالکفر، هر سال، او را هدیه ها همی فرستادند و «ملک الدنیا» همی نبشتند او را به روزگار دراز. و اگر تمامی مناقب او اندر نبشتی، بسیار قصه ها بودی و دراز گشتی این کتاب. اما آن حربهایی که با بزرگان اسلام کرد، مقداری یاد کرده شد. و سیَرِ نیکوی او و عدل او معروف است که چه کرد با مردمانِ عالم، به روزگار خود.
*****
در واقع نیمی از کتاب سرگذشت یعقوب و عمرو ليث است! اما از آنها که بگذريم بقیه اش جنگ فلان بن فلان با بهمان بن بهمان است که زياد برای کتابخوان عادی جالب نیست و تنها به درد مورخان می خورد. در واقع قدرت گرفت صفاریان در سيستان بعنوان اولين حکومت مستقل بعد از اسلام، پايه های حکومت نيمه مستقل طاهريان در خراسان را شل کرد و اما خود صفاريان به دليل نزاعهای درونی خیلی زود فرسوده شدند و ظلم و جنگ بسیاری در سیستان کردند. اما با قدرت گرفتند سامانيان در خراسان و عدالت و مردم گستری بیشتر آنها، صفاريان جايگاه مردمی خود را در سيستان از دست دادند به طوری که مردم با روی باز از سامانيان استقبال کردند. در نهایت سلطان محمود غزنوی با شمشیر بران از راه رسید و دودمان هر سه طایفه را بر باد داد، اما دودمان خودش به دست ترکان سلجوقی بر باد داد شد و از آنجا که سيستانیان زير بار زور ترکان سلجوقی نرفتند، آنها تصمیم به ويرانی و کشتار سيستانیان کردند و اين پايانی بر کتاب و آغازی بر خرابی سيستان است که احتمالاً در سالهای بعد با حمله مغول و تيموريان تکميل می شود و آن شد که سيستان امروز است.

حقیقت مطلب اين که من کتاب را گرفته بودم که به عشق راه و سلوک عياران بخوانم، اما از عيارانی چون سمک عيار کمتر در اين کتاب ديدم، و هر چند یعقوب را بعنوان بزرگ مرد تاريخ سيستان دوباره شناختم (بار اول در کتاب تاریخ دبستان بود که خیلی مختصر گذشت) اما راستش عاشق راه سلوک سامانیان و عشق آنها به ديار پارسی شدم.
اين عشق تا جائی پیش می رود که هنگامی که عمرو ابن ليث به جنگ آنها می آيد و در نبردی شکست می خورد واسیر می شود، خليفه او را از امير اسماعیل ابن احمد سامانی می خواهد
*****
تا اين چندين روزگار شد، نامه معتضد آمد نزديک اسماعیل ابن احمد که «عمرو را بفرست!»
او را چاره نبود از فرمان نگاه داشتن و فرستادنِ عمرو. و عمرو را گفت «مرا نبایست که تو بر دستِ من گرفته شوی. و چون گرفته شدی، نبايست که آنجا فرستم. و نخواهم که زوال دولت شما بر دست من باشد. اکنون، فرمان او نگاه دارم و تو را بر راه سيستان بفرستم با سی سوار. جهد کن تا کسی بیاید و تو را بستاند، تا مرا عذر باشد و تا زیان ندارد.»
پس او را بر دستِ اشناسِ خادم بفرستا. و بیامد. سی روز به نِه ببود. و هیچ کس اندر همه ی خراسان و سيستان نگفت که عمرو خود هست. آخر، اشناسِ خادم گفت «ای امیر، در همه عالم کسی تو را خواستار نیست؟»
گفت «ای استاد! من بر پادشاهان چون استاد بودم بر سر کودکان. چون کودکان از دست استاد رها یابند، کِی خواهند که باز آنجا باید نشست؟»
پس او را به بغداد برد. و عمرو معتضد را اندر هدیه ها، اشتری دو کوهان فرستاده بود، چون ماده پیلی بزرگ. عمرو را اندر آن روز بر آن اشتر اندر بغداد بردند.
باز، معتضد او را پيش خویش برد و اميدهای نيکو کرد و بنواخت. و قصد کرد که بگذارد. و گفت اين مرد بزرگ است اندر اسلام و کس اندر دارالکفر چندان فتوح نکرد که اين کرد. و سيستان و خراسان هر دو ثَغر است و به آن نگاه داشته است. باز گفت «بداريد تا نگاه کنیم!» و بيمار شد، هم اندر وقت که عمرو را بدید.
و بدرِ کبیر با عمرو بد بود، معتضد را گفت «او رابباید کشت - که او را طمع مملکتِ همه ی جهان است. نباید که بر جهان کسی باشد که بر تو بزرگی یارد کرد.»
به تدبیر بدر، فرمود تا عمرو را بکشتند - نهان.
چون عمرو کشته شد، پشيمان شد و بدر را فرمود تا بکشتند. و خود نيز فرمان یافت - ابوالعباس معتضد بالله - روز چهارشنبه، پنج روز گذشته از جمادی الاخر.
*****
و به این ترتيب یکی از آخرين جنگجویان بزرگ سيستانی به خاطر درگيری های درون خاندانی، فدای اميال و هوسهای قدرت طلبان می شود.

در هر صورت کتاب تاريخ سيستان هم بعنوان يک کتاب تاريخی و هم بعنوان یک نمونه از نثر قرن پنجم، نمونه مناسب و خوبی است و اگر شما به این دو زمينه یا یکی از آنها علاقه داريد حتماً کتاب را بخوانید. و برای حسن ختام هم حکایتی از پایان کار طاهريان در خراسان و منطق يعقوب برایتان می آورم:
*****
یعقوب به نشابور قرار گرفت. پس، او را گفتند که «مردمان نشابور می گويند که یعقوب عهد و منشور امير المومنین ندارد و خارجی است.»
پس، حاجب را گفت «رو، منادا کن تا بزرگان و علما و فقهای نشابور و روسای ايشان فردا اينجا جمع باشند تا عهدِ اميرالمومنين بر ايشان عرضه کنم.»
حاجب فرمان داد که منادا کردند.
بامداد، همه بزرگان نشابور جمع شدند و به درگاه آمدند. و يعقوب فرمان داد تا دو هزار غلام، همه سلاح پوشیدند و بایستادند، هر يک سپری و شمشيری و عمودِ سيمين يا زرين به دست - هم از آن سلاح که از خزينه ی محمد ابن طاهر بر گرفته بودند به نشابور و خود بر رسم شاهان بنشست و آن غلامان دو صف پیش او بایستادند. فرمان داد تا مردمان اندر امدند و پيشِ او بایستادند. گفت «بنشينید!» پس، حاجب را گفت «آن عهدِ اميرالمومنين بيار تا بر ايشان برخوانم!»
حاجب اندر آمد و تيغ يمانی به دست و دستار مصری اندر آن پيچيده بياورد و دستار از آن بيرون کرد و تيغ پيشِ تعقوب نهاد. و یعقوب تيغ برگرفت و بجنبانيد.
آن مردمان بیشتر بی هوش گشتند. گفتند مگر به جانهای ما قصدی دارد.
یعقوب گفت «تیغ نه از بهر آن آوردم که به جان کسی قصدی دارم. اما شما شکایت کرديد که يعقوب عهد اميرالمومنين ندارد. خواستم که بدانيد که دارم!»
مردمان باز جای و خرد باز آمدند.
باز، گفت یعقوب «اميرالمومنين به بغداد نه اين تيغ نشانده است؟»
گفتند «بلی»
گفت «مرا به اين جايگاه نيز هم اين تيغ نشاند. عهد من و آن اميرالمومنين يکی ست.»
*****
شاد و كتاب‌خوان باشيد،
كرم كتاب

3 نظرات:

سهراب گفت...

تاریخ ایران، بزرگمردانی اینچنین بسیار دارد. موفق باشی

ناشناس گفت...

خیلی جالب بود . قابلیت "نسخه مناسب چاپ" را هم لطفا اضافه کنید خواندن متن های طولانی از روی مانیتور خیلی سخت است . موفق باشید .

ناشناس گفت...

چرا به روز نمیشی کرم جان ؟ اگر خواستی رمان های ایرانی را معرفی کنی سری به آثار دولت آبادی بزن که کامل ترینش کلیدر است .(من همه را خواندم به غیر از "روزگار سپری شده مردم سالخورده" که در حال خواندن جلد سومش هستم .)در ضمن هنوز نمیدونم چطور میتونم قسمت نام را پر کنم !!!!