ه‍.ش. ۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

دلم تنگ شده برای ...


امروز صبح وقتی پسرکی تپل مپلی که با چشم های پف کرده و خواب آلود و لبخندی گنگ بر چهره، کیف مدرسه اش را پشتش انداخته
بود و تنهای به سمت مدرسه می رفت، دیدم ناگهان دل تنگ شدم. دل تنگ برای آن سالهای دور، که بعد از یک تابستان کسالت بار، با اشتیاق منتظر روز اول مهر بودم.
تازه هر جور حساب کنی آن موقع ها تابستان ما، خیلی پر هیجان تر از تابستانهای بچه های امروزی بود. تابستانهای ما تشکیل شده بود از یک یا دو مسافرت طولانی، کلی دوچرخه سواری در کوچه و پس کوچه های شهر، خرید رفتن با مادر، بازی های مخفیانه و بی سر و صدا پس از فرار از خواب بعد از ظهرهای طولانی تابستان، گِل بازی و تحقیق روی انواع جک و جونورهای توی باغچه، برنامه کودک ساعت 5، بازی های پر سر و صدای عصرها! خدایا دلم برای همه اینها تنگ شده.
اما با این وجود با هیجان منتظر روز اول مهر بودیم. روزی که باید دوباره صف می شدیم و به کلاس می رفتیم توی صف مرتب جلو عقب می رفتیم تا بتوانیم کنار دوستان پارسالی بیفتیم و اگر از بخت بد دوستمان به کلاس یا نوبتی دیگر منتقل شده بود، مثل این بود که
دنیایمان خراب شده است. جلوی کلاس صف می ایستادیم، تا معلم جدید بیاید و به ترتیب قد روی صندلی ها بنشاندمان. در حالی که دعا دعا می کردم کنار دوستمان بیفتیم و بی اختیار دستهای هم را می گرفتم. هر چند بعضی وقتها کنار دوستان جدید می افتادیم که ظرف مدت کمی عزیزتر دوستان قدیمی می شدند.
دلم تنگ شده برای آن دفترهای چهل برگ و شصت برگ سهمیه ای آن سالها، دلم برای کتابهای که بوی نویی می دادند و با کاغذ کادوهای خوشگل و رنگارنگ و پلاستیکهای شفاف جلدشان کرده بودیم تنگ شده است. دلم برای روباه توی کتاب فارسی تنگ شده است. (راستی هیچ دقت کردید که روباه بیشترین نقش را در کتابهای فارسی دارد!) دلم برای حسرت در دست گرفتن یک لوله آزمایش علوم تنگ شده است. دلم برای سرعتم در حل محاسبات ریاضی تنگ شده است. دلم برای کشف دنیا از روی نقشه های جغرافیا تنگ شده است. (آنقدر تنگ که دارم برای خودم یک دنیای جدید می سازم تا دوباره کشفش کنم!) دلم برای قهرمانان تاریخیمان تنگ شده است، هر چند محصور در سالهای تاریخی بودند! خدایا دلم برای نیکمتهای مدرسه تنگ شده است. دلم برای آن کشو زیر نیمکت و نقطه ها پنهان آن که گنجهایمان را مخفی می کردیم تنگ شده است. دلم برای جنگ و دعوا با نیکمت جلوی و صلح و دوستی با نیکمت عقبی تنگ شده است! دلم برای لگد کردن پای هم کلاسی ها تنگ شده است!
دلم برای مداد سوسمار و تراشهای فلزی و پاککنهای دو رنگ تنگ شده است. دلم برای جعبه مداد رنگی های که مثل یک گنج بود تنگ شده است. دلم برای مداد شمعی های کوتاه و خمیرها تنگ شده است. دلم برای اولین بار که اجازه داشتم خودکار را به دست بگیرم تنگ شده است. دلم برای دوات و قلم نی (که هیچ وقت یاد نگرفتم چگونه با آن بنویسم) تنگ شده است.
دلم برای حیاط مدرسه، برای گرگم به هوا کردن در کنج آن و دور از چشم ناظم تنگ شده است. دلم برای رجز خوانی برای کلاس بالاییها و کلاس پایینی ها تنگ شده است. دلم برای نگاه حسرت آلود به بوفه ای پر از تنقلات غیر استاندارد و غیر بهداشتی و فروشنده بداخلاقش تنگ شده است. دلم برای آبخوری شلوغ و گل آلود با شیرهای خراب پر از بچه ها تنگ شده است. دلم برای دنبال هم دویدن دور تک درخت کهن سال مدرسه تنگ شده است.
دلم برای چوب خوردن از ناظم، برای صف شدن پشت دفتر مدیر و وساطت آقای نریمانی مستخدم کهن سال و پیر مدرسه، برای نوشتن شدن در ستون بدها، تنگ شده است. دلم برای مبصر شدن بچه های آمادگی تنگ شده است!
دلم حتی برای زنگ های آخر و کسالت همراه با هیجان آنها تنگ شده است. دلم برای صف شدن برای بیرون رفتن از مدرسه تنگ شده
است و دلم برای فرار از صف هم تنگ شده است. خدایا دلم برای مدرسه تنگ شده است.
دلم برای روزهای که دغدغه سیاست و پول نداشتم تنگ شده است.

شاد و کتابخوان باشید
کرم کتاب

1 نظرات:

سولماز گفت...

داره اشکم در میاد. برای منم همه این نکات خیلی خیلی پر رنگ بود. تمام زندگیم همه هیجانش بود. چقدر معصوم بودیم. چقدر خوب بودیم.