ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۷, چهارشنبه

نویسنده ای که دیگر نخواهد نوشت : آرتور سی.کلارک


امروز از مرگ آرتور سی.کلارک باخبر شدم. اصل خبر از قرار زیر بود:
****
آرتور سی کلارک نویسنده علمی تخیلی درگذشت

سِر آرتور سی کلارک، نویسنده بریتانیایی داستان های علمی-تخیلی در سن 90 سالگی در سریلانکا درگذشته است.

آقای کلارک که در سامرست متولد شده بود در سال 1968 با یک داستان کوتاه به نام "محافظ" (Sentinel) که از روی آن فیلم "اودیسه فضایی 2001" به کارگردانی استنلی کوبریک ساخته شد به شهرت رسید.

وی که زمانی "نخستین ساکن کلبه الکترونیک" لقب گرفته بود با بینش خود درباره سفرهای فضایی و علوم کامپیوتر مخیله عموم را تسخیر کرد.

یک دستیار نزدیک آقای کلارک گفت وی پس از یک حمله قلبی-ریوی درگذشت.

'انسانی صادق'

آرتور سی کلارک که پدرش کشاورز بود در جریان جنگ جهانی دوم داوطلب نیروی هوایی ارتش بریتانیا شد و در آنجا روی یک برنامه کاملا مخفیانه ساخت رادار کار کرد و مفهوم ماهواره های ارتباطی را ابداع کرد.

توصیف های زنده و پر از جزئیات سِر آرتور از مسافربرهای فضایی، ابررایانه ها و سیستم های ارتباطی سریع میان میلیون ها خواننده در سراسر جهان طرفدار داشت.

وی در مجموع بیش از یکصد کتاب داستانی و غیرداستانی نگاشت و به عقیده بسیاری از ناظران نوشته های او بعدی انسانی و عملی به سبک علمی تخیلی بخشید.

در دهه 1940 کلارک گفت که انسان تا سال 2000 به ماه خواهد رسید، ایده ای که در آن زمان به عنوان عملی غیرممکن رد شد.

سر پاتریک مور، منجم بریتانیایی که نقش عمده ای در شناساندن نجوم آماتوری به عموم دارد، و آرتور سی کلارک را از نوجوانی پس از ملاقات در یک انجمن نجوم می شناخت گفت: "وی از بسیاری جهات از زمانه خود پیش بود."

"جدا از (پیش بینی کننده عصر) ماهواره های مصنوعی چیزهای دیگری هم بود. یک نویسنده بزرگ علمی تخیلی، یک دانشمند درجه یک، یک پیشگوی بزرگ و یک دوست خیلی عزیز. از رفتنش خیلی خیلی غمگینم."

وی در ادای احترام به دوستش از او به عنوان "یک شخص خیلی صادق" که "خیلی شوخ طبع" بود یاد کرد.

متفکر آینده

جورج وایتسایدز، مدیر انجمن ملی فضا، که سر آرتور از اعضای هیات امنای آن بود، گفت چیزی که "به نظر من او را از خیلی جهات محبوب و جذاب می کرد اشتیاقش بود."

وی گفت: "او همیشه در فکر این بود که چه چیزی بعد از این می آید و اینکه زندگی را چگونه می توان در آینده بهبود بخشید."

"این بینشی است که فکر می کنم بتوانیم امروز از آن بیشتر استفاده کنیم."

سر آرتور در سال 1956 پس از ازدواجی ناکام به سریلانکا که آن زمان سیلان شناخته می شد نقل مکان کرد و در آنجا با خانواده و شریک تجاری اش زندگی می کرد و علاقه خود به غواصی را دنبال کرد.

وی در سال 1998 با اتهام کودک آزاری که با شدت رد می کرد مواجه شد که اعطای نشان شوالیه به وی را به تاخیر انداخت.

سر آرتور در تحقیقاتی رسمی از این اتهامات تبرئه شد. وی از سال 1995 به بعد عمدتا به دلیل بیماری به صندلی چرخدار محدود بود.

آرتور سی کلارک برای خیلی از بینندگان تلویزیون ایران به خاطر اجرای برنامه های علمی که چندین سال از شبکه چهار سیما پخش می شد، چهره ای شناخته شده است.

****
و اما حالا بپردازیم به روابط من با آرتور !
آرتور سی.کلارک بدون شک یکي از نویسنده های مشهور علمی/تخیلی است که با علاقه آثارش را دنبال می کردم. هر چند دل پر خونی از دستش داشتم! اين دل پر خون از آن بابت بود که سی.کلارک عادت داشت هميشه داستانهای علمی خودش را با پايانهای فلسفی در هم بیامیزد و تقریباً هیچ وقت فلسفه پراکنی هایش مورد موافقت من نبود!
اما کاملاً بی انصافی است اگر نخواهم او را یک نویسنده بزرگ بخوانم! بدون شک در قرن معاصر آرتور سی.کلارک از معدود نویسندگانی است که دقیقاً به بخش علمی از میان دو بخش علمی/تخیلی وفا دار بود. اين شاید به خاطر پیشینه وی بعنوان یک دانشمند بوده باشد. هر گاه شما کتابی از آرتور سی.کلارک را مطالعه می کردید مطمئن بودید که حتماً چند نکته علمی و بخصوص فیزیکی نیز یاد خواهید گرفت. بر خلاف ایزاک آسیموف که دامنه تخیلش را کاملاً باز گذاشته بود و 100 ها هزار سال به جلو و عقب می پرید و انواع و اقسام قوانین را از خودش اختراع می کرد. ارتور سی.کلارک همیشه در محدوده کوچکی از تاریخ حال بازی می کرد و همیشه به قوانین فیزیکی احترام می گذاشت.
دنباله های سه گانه ویا چهارگانه سی کلارک بسیار خواندنی تر از داستانهای کوتاه و تکی اوست و این نشان می دهد که ذهن پیچیده وی نیاز به فضای بسیار بیشتری برای بار آوردن یک اثر خوب دارد.
دنباله دارهای چون ادیسه و بخصوص مجموعه راما نشان از اوج خلاقیت او دارد. هر چند شاید بهترین اثری که من از او خوانده باشم کتابی است به نام «ریزش غبار ماه» که شرح مشکلات یک اتوبوس توریستی در ماه است!
آرتور سی.کلارک برخلاف ایزاک آسیموف که بشر را در کهکشان تنها موجود دارای هوش می دانست، کهکشان را سرشار از موجودات هوشمند می داند و از این نظر بیشتر از بقیه نویسندگان علمی/تخیلی با او احساس مشترک دارم!
احتمالاً اکثر شما از سه قانون ایزاک اسیموف آگاه هستید، اما افراد کم تری هستند که سه قانون آرتور سی.کلارک را بشناسند. این سه قانون عبارت است از:
  1. «هرگاه دانشمندی برجسته، اما سالخورده بگوید چیزی ممکن است، به احتمال قریب به یقین درست گفته‌است. اما آنگاه که بگوید چیزی غیرممکن است، به احتمال زیاد اشتباه می‌کند.»
  2. «تنها راه کشف محدودهٔ ممکن از غیرممکن، کمی پیشروی از ممکن به درون غیرممکن است.»
  3. «هر فناوری وقتی به حدی از پیشرفت برسد، دیگر نمی‌توان آن را از جادو تفکیک کرد.»
برای آشنائی بیشتر با آرتور سی.کلارک می توانيد به :
سایت ویکیپدیای فارسی آرتور سی.کلارک
سایت ویکیپدیای انگلیسی آرتور سی.کلارک
آکادمی فانتزی: اندیشه های آرتور سی.کلارک
سایت بنیاد آرتور سی.کلارک


شاد و کتابخوان باشید
کرم کتاب

ه‍.ش. ۱۳۸۶ اسفند ۲۳, پنجشنبه

گزارش کتاب - هنوز در سفرم




كتاب: هنوز در سفرم
نویسنده: سهراب سپهری
گردآوردنده: پریدخت سپهری
ناشر: نشر و پژوهش فرزان روز
نوبت چاپ: سوم 1382
تعداد صفحه: 125 صفحه
شمارگان: 3300 نسخه
قيمت: 26،000 ريال
شابك: 1-056-321-964


حقیقت مطلب این است که هر چند من خودم را یک کتابخوان قهار می دانم، اما کمتر پیش می آید که با شعرهای نو ارتباط برقرار بکنم. در این میان فقط یک شاعر نو پرداز است که سخت مرا شیفه خود کرده است و او کسی نیست بجز سهراب سپهری. سهراب از آن معدود شاعران نو پردازی است که به راحتی پایش را در هر خانه ای با هر فرهنگی می گذارد و آنقدر ما با او احساس خودمانی می کنيم که به سادگی «سهراب» صدایش می زنیم و اگر در محفلی صحبت از «آقای سپهری» باشد، کلی باید فکر کنیم تا یادمان بیاید که منظور همان سهراب خودمان است!
با تمام علاقه ای که به سهراب داشتم، با زندگی و زندگی نامه اش زیاد آشنا نبودم. می دانستم که «اهل کاشان» است و بست، می دانستم که می خواهد «سفر» بکند به «شهری دور» که دست هر کودکش شاخه معرفتی است! می دانستم که مثل خودم شلخته است !!! و حتی باید به دنبال «کفشهایش» بگردد و می دانستم که تنهاست، تنهای تنها و در جستجوی خدااست. اما بیش از این چیزی نمی دانستم. تا اينکه مشقهایم را خوب نوشتم و هدیه تولدی گرفتم از طرف کارمندانم! همانطور که حدس می زنید این هدیه چیزی نبود به جز کتاب «هنوز در سفرم» که مجموعه ای از نامه ها، یادداشتها و شعرهای منتشر نشده سهراب است که خواهرش پریدخت سپهری جمع آوری کرده و به چاپ رسانده است.
حقیقت مطلب این که معمولاً نویسندگان و شاعران بزرگ، بعد از مرگشان معروفتر می شوند و آن وقت است که اطرافیان شروع می کنند به چاپ اثاری که خود نویسنده نخواسته است چاپ کند. این آثار معمولاً یا چک نویسها و یا آثار سطح پایین و یا ابتدائی و در حال گذر پدیدآورنده است.
اینکه نویسنده چرا آنها را چاپ نکرده است، دلایل مختلفی می تواند داشته باشد، عقیده من این است که ما باید به این خواسته نویسنده احترام بگذاریم! اما الظاهر اطرافیان کمتر به این خواسته احترام می گذارند و نتیجه کار در قریب به اتفاق آنها یک اثر کم مایه می شود که مایه آبرو ریزی نویسنده است و احتمالا نویسنده دم پل صراط ایستاده تا جلو گردآورنده و ناشر را بگیرید و ادعای حیثیت کند. این مسئله حتی در مورد نویسندگان بزرگی مثل چارلز دیکنز و یا مارک تواین نیز صادق است. متاسفانه باید بگوید که بخشی از کتاب حاضر نیز شامل همین توضیحات می شود. غزلیات، شعرها، یادداشتهای و نقاشی های چاپ نشده سهراب به نظرم بهتر بود که بازهم چاپ نشده باقی می ماند.
اما بخش دیگری از کتاب شامل نامه ها، بیوگرافیش به زبان خودش و سال شمار زندگی سهراب به همراه بخش از خاطرات ژاپن، ما را با شاعر دیگری آشنا می کند. در واقع سهراب در ناخودآگاه اکثر ما به صورت یک بچه روستائی صاف و ساده تداعی می شود که دل مشغولی هایش صدای پای آب، سیب سرخ، کبوتران فرودست و درویشان است! در حالی که در این کتاب مطلع می شویم که نه بابا سهراب ما آدم دنیا دیده ای بوده است، در ژاپن نقاشی و جکاکی یاد می گرفته، و در نیویورک نمایشگاه می گذاشته، در پاریس اوقاتش را به بطالت می گذرانده است و در لندن به کلاس زبان می رفته و در دهلی هند به کلاغهای بنفش گیر می داده و در تهران حسرت گلستانه کاشان را می خورده است! می فهمیم که در قم به دنیا اومده و سر از گلپایگان و خوانسار در آورده است! خلاصه اینکه از این نظر کتاب جالب است. اما می توانست جالبترهم باشد. حداقل اگر نامه ها را بر اساس تاریخ مرتب کرده بودند، آدم می توانست پیشرفت و رشد افکار و احساسات سهراب را پیگیری کند، اما حتی از اینکار کوچک نیز دریغ کرده اند که من هنوز دلیلش را نمی فهمم!
اما چیزی که شما از تک تک برگهای این کتاب حس می کنید، تنهائی سهراب است :-(
به نظرم اگر مثل من عاشقانه شعرهای سهراب را دوست دارید، خواندن این کتاب برایتان مفید است هر چند من دوست داشتم از سالها و دقایق آخر عمر سهراب بیشتر آگاه باشم. و بعنوان حسن ختام هم شعر زیر را برایتان از صفحه 116 کتاب آورده ام
از رنگ بریدیم و ز دیدار گذشتیم
با چشم فروبسته از گلزار گذشتیم
در باغ جهان پا نگرفتیم چنان سرو
چون سایه سبک از سر دیوار گذشتیم
در راه سبک سیر نه پستی نه بلندی است
ابریم و از این دامنه هموار گذشتیم
پندار بر انگیخته صد نقش فسون رنگ
این پرده دریدیم وز پندار گذشتیم
دیدیم غباری چو بر آن، جامه فکندیم
از جاده دنیا چه سبکبار گذشتیم
خفتیم و شدیم از گذر خواب خبردار
از رهگذر خوا چه بیدار گذشتیم
از آمدن و رفتن ما کس نشد آگاه
از رهرو این خانه پریوار گذشتیم


شاد و كتاب‌خوان باشيد،
كرم كتاب

پ.ن: راستی اگر من مردم و شما زنده بودید، حتماً یادتون باشه که روی سنگ قبرم این شعر سهراب را بنویسید:
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیاید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهائی من