۱۳۸۷ خرداد ۲۶, یکشنبه

گزارش کتاب - افسانه های ایتالیائی


كتاب: افسانه های ایتالیائی
نويسنده: ايتالو کالوينو
مترجم: محسن ابراهیم
ناشر: انتشارات نيلا
نوبت چاپ: دوم اردیبهشت 1379
تعداد صفحه: 516 صفحه
شمارگان: 2200 نسخه
قيمت: 30،000 ريال
شابك: 3-00-6900-964

سالها پيش در اواخر جنگ و زمانی که من در حال گذراندن دوره دبیرستان بودم به مراتب بیشتر از امروز فرصت برای کتابخوانی داشتم. کتابخانه دبیرستانمان (ادب اصفهان) به تنهائی کفاف گوی اشتیاق من نبود. بنابراین پول تو جیبیم را پس انداز می کردم و آخر ماه به کتابفروشی هجوم می بردم و تقريبا یک نصف روز را در حالی که حس خوبی داشتم در کتابفروشی ها صرف می کردم و از این قفسه به آن قفسه می پريدم و کتابهای مختلف را ورق می زدم و هر ماه سعی می کردم موضوع متفاوتی را در نظر بگیریم. البته من تنها می توانستم یک و يا حداکثر دو کتاب بخرم. اما اين باعث نمی شد که کتابهای مختلف را ورق نزنم و انتخاب نکنم. بهترين لحظه آن روز لحظه ای بود که وارد اولين کتابفروشی می شدم و بدترين لحظه روز لحظه ای بود که مجبور بودم از بین ده؛ بیست عنوان کتابی که انتخاب کرده بودم، يکی را بخرم! به اين ترتيب بود که کتابهای بسیار متنوع از ادبیات کودکان گرفته تا کتابهای سياسی، از علمی/تخيلی تا تاریخی ها، کلاسیکها و مدرنها و پست مدرنها! ادبیات باستانی و داستانی و خلاصه هر نوع مطلب چاپ شده ای راهی کتابخانه در حال تشکيل من شد.
در يکی از اين يورشها به گنجينه ای بزرگ دست يافتم. کتاب «بارون درخت نشين» اثر «ايتالو کالوينو». کتاب همه جور مورد پسندم بود. طنز فوق العاده آن، روان بودن مطلب، غیر معمول بودن داستانش، حس ماجراجويانه اش، صحنه های عاشقانه اش، صحنه های پر رمز و رازش. در یک کلام کتابی کاملاً متفاوت بود. از همان روزها عاشقش شدم و طی این مدتها بارها و بارها آن را دوباره خوانی کردم. اين اولين برخورد من با «ايتالو کالوينو» بود. با توجه به اينکه بعد از آن هيچ کتابی از اين نویسنده نديدم و خود آن کتاب به حد کافی کامل بود، در ضمير ناخودآگاه من اين نقش بست که «ايتالو کالوينو» هم مثل بسياری از نويسندگان تنها يک شاهکار خلق کرده است و بس! از اين ماجرا مدتها گذشت تا اينکه ناگهان در سال 84/85 در مراجعه به کتابفروشیها با چندين عنوان ترجمه چاپ شده از اين نويسنده روبرو شدم. اوايل کمی ترس داشتم که آيا يک کتاب ديگر از او بگيرم يا اينکه بگذارم لذت بارون درخت نشين همچنان زير دندانم باشد. بالاخره دل به دريا زدم و شروع کردم به خرید کتابهایش و هر کتابش شاهکاری بی نظير بود.
واقعاً ایتالیائی ها باید به خودشان افتخار کنند که چنین نویسنده ای دارند. قدرت تخيل وحشتناکش به همراه طنز زیبا و زیر پوستی نوشته هایش و متن روان آنها، همه و همه باعث شده تا تک تک کتابهایش شاهکاری برای خودشان باشند.
با این وجود در زمان خرید کتاب «افسانه های ایتاليایی» دوباره مکث کردم. چرا ؟ چون اين کتاب در واقع نوشته خود «ايتالو کالوينو» نيست. بلکه مجموعه ای از فکلور و افسانه های مردم محلهای مختلف ايتاليا است که توسط ديگران جمع آوری شده و از ميان آنها تازه «ايتالو کالوينو» 200 تا را انتخاب کرده و از ميان آنها مترجم 100 تا را انتخات کرده و اين وسط رد پای ناشر و اداره نظارت هم که مسلماً به طور پنهانی مشخص است!
به هر حال آخر سر کتاب را خریدم چون از هر چی بگذریم خود من هم يک شيفته ادبیات عامه، افسانه ها و ابرداستانهای آنها هستم. داستانها این مجموع تنوع زیادی دارند، بعضی مذهبی هستند، بعضی پندآموز، بعضی سرگرم کننده و همه با هم! تشابه این ادبیات داستانی و پراکندگی آنها نه تنها در ايتاليا، بلکه در کل جهان خيلی جالب است و تازه می فهميم که چقدر نقطه مشترک داريم و چقدر می توانيم گفتگوی تمدنها بکنیم! افسانه های مثل ماه پیشونی، نخودی، حسن تنبل، حسن کچل و حتی افسانه های مربوط به حضرت خضر را به راحتی می توانی در اين کتاب تشخیص بدهی. در بعضی تنها کافی است اسم را جابجا کنی و در بعضی باید کمی رنگ و بوی ايتاليائی و يا کاتوليکی آن را کم کنی. بالاخره به این نتیجه می رسی که همه جا مردم يک چيز می گويند!
از هر چه بگذريم، سخن دوست خوشتر است! يک داستان کوتاه از مجموعه مربوط به مسيح و پيئترو را برايتان انتخاب کردم. اين البته قشنگترین و بهترين داستان نيست! اما جزو کوتاه ترين هاست!
هر چند مسيح اين داستانها به شدت به مسيح کتاب «دن کاميلو» اثر «جووانی گوارسکی» تنه مي زد و بسيار شوخ و شنگ است! اما در مورد پيئترو که برای شما شايد ناآشنا باشد بايد بگويم که در واقع يک کشاورز ساده است با همه مکر و حيله ها و سادگی روستائيان که الان فارق از اين داستانها يک قديس به شما می آيد.
*****
يک شب مسيح و سن پيئترو پس از يک راهپيمائی حسابی در راه های کوهستانی به خونه زنی رسيدند و برای اون شب تقاضای جا کردند. زنه سر تا پای اونا رو ورانداز کرد و گفت:«من کاری به کار ولگردا ندارم!»
«خانوم تو رو به خدا!»
اما زنه درو روشون بست.
پيئترو که طبق معمول، زود رنج بود، نگاهی به آقا انداخت. انگار بخواد بهش بگه که می دونست اون زن بی لياقتيه. اما آقا بی توجه به اون، راه شو ادامه داد و وارد يک خونه ی فقيرتر و دودگرفته تر شد. اون جا زنی داشت کنار آتيش نخ می ريسيد.
«صاحب خونه، امشب به ما رحم می فرمايين پناه مون بدين؟ خيلی راه اومده يم و ديگه نای راه رفتن نداريم.»
«اما ... باشه. هر چی خدا بخواد! بفرمايين مردان شريف. کجا می خواهين برين؟ هو از دل گرگ هم سياه تره. هر چی از دستم بر بیاد انجام می دم. اصلاً بیاین همين جا بشينين کنار آتيش. شرط می بندم که گشته تونم هست!»
پيئترو گفت: «بله. تقريباً درست گفتين.»
زن که اسمش دونّا کاتين بود، چهار تا شاخه ی خشک انداخت تو آتيش و مشغول تهیه ی شام شد: آبگوشت و لوبياهای نرم نرم که پيئترو با خوردن شون سرکیف می اومد. و چندتایی هم سيب که از الوار سقف، آويزون شون کرده بود. بعد بردشون تا روی علف ها بخوابن.
پيئترو در حالی که سرحال دراز می کشید گفت: «خدا عوض تون بده!»
قردا صبح موقع خداحافظی از دونّا کاتين، آقا گفت:«صاحب خونه، کاری رو که امروز صبح شروع می کنين، بتونين تموم روز ادامه ش بدين!» و از اونجا رفتند.
زن فوراً مشغول بافتن شد. بافت و بافت و تموم روز بافت. ماسوره تو نخها می رفت و می اومد و خونه پر می شد از پارچه و پارچه که از در و پنجره ها بیرون می زد و می رسید تا زير سفالهای سقف. شب که شد، جاکومای همسايه، همون زنی که درو رو مسيح و سن پيئترو بسته بود، اومد تا به دونّا کاتین سر بزنه. وقتی چشمش افتاد به اون همه پارچه، اون قدر به دونّا کاتين پيله کرد تا زن تموم ماجرا رو براش تعریف کرد. وقتی که فهمید اون دوتا غریبه که اون ردّشون کرده بود، اون لطفو در حق همسایه ش کرده بودند، از ناراحتی انگشت ها شو می جوييد و پرسيد: «آيا می دونی که اون غریبه ها بازم اين طرفا پيداشون می شه يا نه؟»
«فکر می کنم آره. گفتند که فقط تا درّه می رن.»
«پس وقتی برگشتند، ازت خواهش می کنم بفرست شون خونه ی من. شايد همچی لطفی هم در حق من بکنن.»
«با کمال ميل همسايه!»
و فردا شب وقتی اون دو زائر، دوباره برگشتند خونه ی دونّاکاتين، دونّاکاتين بهشون گفت: «راستش امشب جا ندارم بهتون بدم. اما بفرمايين پيش همسايه م جاکوما، تو اون خونه پايينيه، که براتون سنگ تموم می زاره.»
پيئترو که حافظه ی خوبی داشت، اخم ها شو کمی تو هم کرد و خواست هر چی که درباره ی جاکومای همسایه فکر می کرد بگه. اما آقا بهش علامت داد ساکت باشه و رفتند به اون خونه. زنه با گشاده رویی به استقبال شون اومد: «اوه، شب به خیر! سفر به آقایون خوش گذشت؟ بفرمايين، بفرمايين. ما آدمای فقیری هستیم؛ اما خوش قلبیم. می فرمايين کنار آتيش گرم بشين؟ همين الان شامو آماده می کنم....»
آقا و سن پيئترو با تعارفات فراوان خوردند و تو خونه ی جاکومای همسايه خوابيدند و صبح در حالی که زن، همچنان مشغول تعارفات و احترامات بود، آماده ی رفتن شدند. آقا گفت: «صاحب خونه! کاری رو که امروز صبح شروع می کنين، بتونين تموم روز ادامه ش بدين!» و از اون جا رفتند.
همسايه در حالی که آستين ها شو بالا می زد، با خودش گفت:« حالا بهتون نشون می دم! می خوام دو برابر پارچه ی دونّاکاتين ببافم.»
اما قبل از اين که سر دار پارچه بشينه، برای اين که بعداً مجبور نشه کارشو قطع کنه، فکر کرد هر چی سریع تر بره مستراح و قضا حاجت کنه. رفت و شروع کرد. اما مگه تموم شدنی بود؟
«ای بابا! چم شده! پس چرا ديگه بند نمی ياد... چه بلايی سرم اومده؟ لعنت بر شيطون! اما حالا ... اين که نشد کار ...»
پس از نيم ساعت موفق شد خودشو خلاص کنه و مشغول دار پارچه بشه. اما بعله! مجبور شد با عجله برگرده مبال و خلاصه تموم روز رو اون جا گذروند. پارچه که جای خود داشت! فقط جای شکرش باقی بود که دل و روده اش در نيومد.
*****
در پايان اولاً بهمه دوستان توصیه می کنم از کتاب های «ايتالو کالوينو» به سادگی نگذرند و حتماً اگر گیر آوردند آنها را بخوانند. اگر به فکلور و داستانهای کوتاه هم علاقه مند هستید این کتاب اخیر را از دست ندهید. از همه مهمتر به همه کرم کتابهای که از اینجا می گذرند توصیه می کنم کتاب «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری ....» از اين نويسنده را حتماً حتماً حتماً بخوانند. تا خاطره همه دق و دلی های که از دست نویسنده، ناشر، چاپخانه، صحافی، اداره مميزی و کانون طرفداران و ... خلاصه هر چیز مربوط به کتاب برایتان زنده شود!

و اما چند لينک مفید
ايتالو کالوينو در ویکپدیا فارسی
ايتالو کالوينو در ويکیپدیا انگلیسی
تأثیرات افسانه بر داستان های کالوینو - محسن ابراهيم
گزارش شب ايتالو کالوينو
زندگینامه ايتالو کالوينو

شاد و كتاب‌خوان باشيد،
كرم كتاب


۱۳۸۷ خرداد ۱۹, یکشنبه

نادر هم رفت


خبر کوتاهی در میان ایام تعطیلات بر روی تلکس خبرگزاری ها رفت اما بدون وجود روزنامه ها در این ایام، این خبر کمتر مورد توجه قرار گرفت. چون خبر درگذشت یک نویسنده پر کار بود. خبر این بود: «نادر ابراهیمی درگذشت».

برای آشنائی با زندگینامه و آثار نادر ابراهیمی می توانید به سایت رسمی وی در آدرس http://www.naderebrahimi.info و یا توضیحات موجود در سایت ویکیپدیا مراجعه کنید. اما هیچکدام از آنها شاید ارزش این نویسنده را نشان ندهد. برای من ترانه سروده وی از هر توضیحی در این رابطه بیشتر گویا است.
*****

سفر به خاطر وطن
ترانه ی « سفر به خاطر وطن »
ترانه و طرح آهنگ : نادر ابراهیمی
تنظیم كننده برای اركستر و رهبر گروه نوازندگان : فریدون شهبازیان
خواننده : محمد نوری
(این ترانه بوسیله گروه خوانندگان خردسال و نوجوان رادیو نیز خوانده شده.)

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم
ما برای بوسیدن خاك سر قله ها چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم
ما برای آنكه ایران گوهری تابان شود خون دلها خورده ایم
خون دلها خورده ایم

ما برای آنكه ایران خانه خوبان شود رنج دوران برده ایم
رنج دوران برده ایم

ما برای بوئیدن بوی گل نسترن چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم
ما برای نوشیدن شورابه های كویر چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم
ما برای خواندن این قصه عشق به خاك خون دلها خورده ایم
خون دلها خورده ایم
ما برای جاودانه ماندن این عشق پاك رنج دوران برده ایم
رنج دوران برده ایم

*****
یادش پایدار باشد

۱۳۸۷ خرداد ۷, سه‌شنبه

پاسخی به شما

سلام به همه دوستان که با خواندن این وبلاگ من را شرمنده می کنند. و اما بعد:
  • بعضی از دوستان توقع دارند که من زود به زود اینجا را بروزرسانی کنم. حقیقتش من خیلی دوست دارم اینکار را بکنم. اما خواندن یک کتاب یک پرسه وقت گیر است که هنوز حتی جای شغل دوم را هم نمی گیرد! تازه نوشتن در مورد کتاب بسیار سخت تر از آن است! با این وجود من در تلاشم که سرعتم را بیشتر بکنم. فقط بگوییم که فعلاً کتاب سه جلدی اسکندر دستم هست و کمی طول می کشد آن را تمام کنم. اما پیشنهاد بهترم این است که با گرفتن اشتراک از این وبلاگ به طور اتوماتیک پس از هر بروزرسانی باخبر شوید و دیگر نیاز نیست که به طور مرتب به وبلاگ سر بزنید. برای گرفتن اشتراک می توانيد از یکی از روشهای Blogspot Atom و يا FeedBurner استفاده کنید.
  • دوستانی که علاقه مند هستند کتابهای معرفی شده در این وبلاگ را خریداری کنند، بهترین کار ارتباط با ناشر است که برای اینکار می توانند ازسایتهای تخصصی مثل خانه کتاب استفاده کنيد و يا اینکه از کتابفروشی ها و کتابخانه های الکترونیکی استفاده کنید. من لينک چندتا از این کتابفروشی ها را در ستون کناری قرار دادم.
  • بعضی از دوستان در ثبت نظراتشان مشکل داشتند. من تنها به یک توضیح کوتاه بسنده می کنم. پس از وارد کردن نظر خودتان در فرم مربوطه باید یکی از چهار گزینه آن را انتخاب کنید. اگر کاربر گوگل یا بلاگر هستید، گزینه نخست را انتخاب کنید، اگر کاربر یکی از سیستم های OpenID هستید گزینه دوم را انتخاب کنید که در این حالت باید سیستم مورد استفاده و نام خود را وارد کنید و اگر تنها می خواهيد نظری با نام و احیاناً آدرس اینترنتی شما ثبت شود گزینه سوم را انتخاب کنید و در صورتی که می خواهید به صورت ناشناس نظری اعلام کنید گزینه چهارم را انتخاب کنید. اميدوارم شاهد نظرات بیشتر شما دوستان در وبلاگ باشم.
  • بعضی از دوستان از ریز و ناخوانا بودن فونت شکایت کرده بودند، کمی آن رااصلاح کردم. البته هنوز روشی برای گذاشتن گزینه چاپ پیدا نکردم. اما مطمئن باشید سعی خودم را می کنم. البته بیشتر دوست دارم برروی تهیه مطلب کار کنم تا ظاهر!

شاد و کتابخوان باشید

قطع کتاب یا اندازه کتاب


شما هم مثل من حتماً در هنگام معرفی کتابها به کلمه قطع کتاب برخورد کرده اید. قطع کتاب در واقع نشان دهنده اندازه های آن و تا حدودی طریق صحافی کتاب می باشد. مدتها بود که در مورد اندازه و قطع کتاب و اسامی آنها کنجکاو بودم. اما هیچ مرجع مناسبی در این مورد پیدا نکرده بود، تا اینکه به طور اتفاقی در سایت تبیان مطالب زیر را پیدا کردم. برای استفاده شما دوستان آنها را در اینجا قرار می دهم.
*****
قطع (كتاب). به اندازه طول و عرض كتاب و هر نوع نشریه، قطع گفته می‌شود. هدف از آن رواج اندازه‌های مختلف برای كتاب، به‌منظور استفاده آسان‌تر یا متناسب با نوع كاربرد كتاب است.
در سال‌های آغازین پیدایش چاپ، قطع رایج كتاب‌های چاپی همانند نسخه‌های خطی بود. ولی، به‌تدریج، چاپ‌كنندگان كتاب دریافتند كه استفاده از اندازه‌های مختلف در بهبود كار مؤثر خواهد بود. آلدوس مانوتیوس (1449-1515)، چاپگر ساكن ونیز، نخستین كسی بود كه به نقش و اهمیت قطع كتاب در میزان استفاده از آن پی برد. اندازه ابداعی او برای كتاب، هم حمل و نقل آن را آسان می‌ساخت و هم هزینه‌های چاپ را كاهش می‌داد. قطع مورد استفاده او، قطع وزیری بود كه جانشین قطع سلطانی شد

امروزه، قطع كتاب نشان‌دهنده تعداد دفعات تاشدن كاغذ در چاپخانه نیز هست كه منجر به تشكیل ورق‌های كتاب می‌شود .به‌طور مثال كاغذ دوورقی با چهار صفحه در قطع رحلی، چهارورقی با هشت صفحه در قطع وزیری، و هشت‌ورقی با شانزده صفحه در قطع رقعی برابر است .

در حال حاضر، رایج‌ترین قطع برای كتاب، در همه جا، قطع وزیری است كه ابعاد آن از 13×20 تا 20×26 سانتی‌متر متغیر است. قطع رقعی با ابعاد 15×22 و قطع جیبی با ابعاد 11×5/16 سانتیمتر از دیگر قطع‌های رایج محسوب می‌شود. معمولا در چاپ كتاب‌های هنری و نفیس از قطع رحلی و برای كتاب‌های كودكان از قطع خشتی استفاده می‌شود. باید توجه داشت ابعاد ذكر شده برای هر قطع تقریبی است و در برخی منابع اندازه‌های متفاوتی ارائه شده است.

اندازه طول در اندازه عرض اوراق نسخه است. اندازه قطع كتاب در تمدن اسلامی بسیار متنوع بوده است ولی مهمترین و معمولترین اندازه‌های قطع كتاب‌ها عبارتند از:

قطع سلطانی(تیموری):
اندازه‌ای از قطع كتاب است كه در اواخر عصر مغولان و اوایل عهد تیموریان برای كتاب‌های خطی در ایران رواج یافت که به این جهت آن را قطع تیموری نیز می‌گویند. طول و عرض تقریبی آن 40×30 سانتی‌متر است.

قطع رحلی:
این قطع را به این جهت رحلی می‌گویند كه هنگام خواندن كتاب قطع رحلی، آن را بر روی چهارپایة چوبی – یعنی رحل – قرار می‌داده‌اند. قطع مزبور دارای اندازه‌های تقریبی زیر است:
* رحلی كوچك: طول 42، عرض 27 سانتی‌متر.
* رحلی متوسط: طول 50، عرض 30 سانتی‌متر.
* رحلی بزرگ: طول 60، عرض 30 سانتی‌متر. عموماً نسخه‌های كتاب‌هایی چون قرآن مجید، مثنوی مولوی، شاهنامه فردوسی كه در مجالس و محافل قرائت و خوانده می‌شده ، با این قطع بوده است.

قطع رقعی:
اندازه قطعی است به طول و عرض تقریبی 19×10 سانتی‌متر.

قطع وزیری:
این قطع در گذشته دارای سه اندازه كوچك (به طول و عرض تقریبی 21×15)، (متوسط 24×16) و (بزرگ 30×20) بوده است.

قطع خشتی:
از كهن‌ترین قطع‌های نسخه‌های خطی است به طول و عرض همسان و برابر.

قطع بیاضی:
نسخه‌ایی است كه از جانب طول آن باز و بست می‌شده و شیرازه‌بندی آن از طرف عرض اوراق بوده که در میان نسخه‌نویسان و كتاب‌سازان به بیاض شهرت داشته است، قطع بیاضی منسوب است و مخصوص به بیاض‌ها كه بیشتر كتب ادعیه، زیارات و مجموعه‌های ادبی (كه به غرض اشخاص فراهم می‌آمده) به هیأت مذكور صحافی و جلد می‌شده است.

قطع بغلی:
این قطع كه معادل قطع جیبی بزرگ در روزگار ماست. دارای طول و عرض تقریبی 7×5 سانتی‌متر بوده است.

قطع جانمازی:
با اندازه تقریبی طول 12 و عرض7.

قطع حمایلی:
قطعی بوده است به طول و عرض 12×6 سانتی‌متر. وجه تسمیة این قطع به حمایلی، این است كه نسخه‌هایی را كه در قطع مزبور بوده است به صورت حمایل روی لباس زیرین می‌آویخته‌اند.
*****

لينکهای زیر نيز در مورد همين مطلب می باشد.

قطع کتاب - وبلاگ فنجون
آموزش نسخه شناسی و فهرست نگاری نسخه های خطی - فرهنگ پژوهان

شاد و کتابخوان باشید

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه

گزارش کتاب - تاریخ سيستان

كتاب: تاريخ سيستان
ويرايش متن: جعفر مدرس صادقی
ناشر: نشر مرکز
نوبت چاپ: اول 1373
تعداد صفحه: 253 صفحه
شمارگان: 2500 نسخه
قيمت: 5600 ريال
شابك: 7-015-305-964

شايد در ادبيات ما پر آوازه ترين سرزمين از ميان سرزمينهای ایران پهناور «سيستان» باشد. سرزمين سام و نريمان پهلوان، سرزمين زال و سی مرغ، سرزمين ابر پهلوان ادبیات ایران رستم دستان. در تاريخ نيز سيستان هميشه پر فروغ بوده است. سيستان تاريخی ولايتی سرسبز بوده که بین ايران و هند قرارداشته و همواره پهلوانان و سلحشوران بسیاری در خود داشته است. با اين وجود امروز از سيستان به عنوان آفريقای ایران نام می برند. چرا؟ چه بلائی بر سر سيستان آمده است! در واقع کتاب «تاريخ سيستان» تا حدودی جواب ما را می دهد.
البته نويسنده کتاب، کمی هم تعصب سیستانی دارد. اما همين نشان می دهد که خودش فردی سيستانی بوده و به طور حتم به تاريخ و روايت معتبر دسترسی داشته است. او مثل هر مورخ قدیمی ديگری قبل از هر چيز به اصل و اساس سيستان می پردازد!
بنای ولايت سيستان به گرشاسب بر می گردد که در واقع پدر جد رستم است. رستم پسر زال پسر سام پسر نريمان پسر کورنگ پسر گرشاسب بوده است. اما خود گرشاسب پسر اثرت پسر شهر پسر کورنگ پسر سیامک پسر میشی پسر کيومرث است و کيومرث نسخه ایرانی آدم ابو البشر است! اما چرای بنای سیستان به خاطر آن بود که در زمان ضحاک وی تمام آزاد مردان ایرانی را هر جای میافت می کشت. پس گرشاسب تصمیم گرفت شهری بنا کند که اين آزاد مردان و پهلوانان بتوانند به آنجا پناه بیاورند! و به اين ترتيب سيستان از ازدواج مبارک ادبیات و تاریخ سر بیرون آورد!
اگر روزی بخواهیم از ادبیاتمان سيستان و همه نوه ، نتيجه هایش مثل سام، رستم، فرامزر و بختيار و ... بکشیم بیرون تقريباً بايد نصف ادبیاتمان را سانسور کنيم و شايد تنها خراسان بزرگ نقشی مشابه داشته باشد. در تاريخ، سيستان نقش کمتری داشت اما مثل ادبیات پر فروغ و روشنی بخش بوده است. در واقع اگر به تاريخ نگاه کنيم مثل ادبیات می بينيم که هر وقت سيستانی ها در مقابل دشمنان ايران زمين ايستادن، فتح و پيروزی با ايران بوده است و هر وقت از زير بار دفاع از ايران شانه خالی کردند، شکست ايران نتيجه آن بوده است. دو مورد بزرگ در اين زمينه می توان به حمله اسکندر و حمله اعراب اشاره کرد.
اما بگذاريد علت نام گذاری سيستان را برايتان از کتاب تعريف کنيم:
*****
«اما سيستان از بهر آن گويند که ضحاک اينجا مهمان بود به نزديک گرشاسب. و عادت او آن بود که به اَيله نشستی - و اکنون اَيله را بيت المقدس گويند

- و شراب با زنان خوردی. و به آن روزگار، سرای زنان را شبستان گفتندی. چون ضحاک مست گشت، او را ياد آمد عادتِ خويش. گفت «شبستان

خواهم، تا آنجا خوشتر خورم»
گرشاسب عادتِ او دانسته بود. گفت «اينجا سيوستان است، نه شبستان»
و «سیو» مردِ مرد را گفتندی، به آن روزگار. و «سيستان» به آن گويند که هميشه آنجا مردانِ مرد باشند و مردی مرد بايد تا آنجا بگذرد.
چون اين سخن گفته شد، ضحاک شرمناک شد. گفت «ای پهلوان، راست گویی. ما به سيوستانيم، نه به شبستان» از پس از آن، اينجا را «سيستان»

گويند - به يک حرف کمتر که «وام است.
*****

جغرافيای سيستان، البته با آنچه که ما امروز می شناسیم کمی متفاوت است. سيستان از شمال با کابل و خراسان همسایه بود. در غرب با کرمان و در شرق با سند و هندوستان. در واقع سيستان قديم، بخش بزرگی از پاکستان امروز را نيز شامل می شده است.
نويسنده گمنام کتاب، نخواسته است تکرار مکررات بکند و تاريخچه ای که فردوسی در شاهنامه آورده است را بازگو کند. برای همين بعد از اينکه گريز می زند به تاريخ پيامبران تا به حضرت محمد (ص) می رسد و سپس در مورد تاريخ اسلام قلم فرسائی می کند تا به زمان جنگ با خوارج می رسد و اينکه بخش از خوارج به سيستان مهاجرت می کنند و اين گروه تا ساليان سال منشاء در گیری های فراوانی بودند. هر چند خودشان در فتوحات اسلام در شبه قاره هند و ماورالنهار دست داشتند.
با درگيری های معاويه و امام علی (ع) اولين شکافها در قدرت اسلام ظاهر می شود و در نتيجه دور دست ترين نقاط دچار تزلزل بيشتری می شوند.
آمدن و رفتن واليان مختلف کم کم جايگاه ايرانيان ماندگار را در حکومتهای محلی مستحکم تر می کند، آنها از جنگاوری شروع می کنند و پله پله بالا می روند. گاه گاه قيامهای در می گیرد، اما معمولاً بلافاصله با آمدن نيروهای کمکی از اطراف قيام سرکوب می شود. اما اين قيام ها و درگيری های داخلی از نيروی اعراب می گاهد. تا جائی که بالاخره ابومسلم کل حکومت امويان را بر می چيند و حکومت به دست عباسیان می افتد. عباسیان هر چند در ابتدا با کشتن ابومسلم و سرکوب قيامهای يارانش عرصه را بر ايرانيان تنگ می کنند، اما جايگزين مناسب به جای آنها ندارند و ایرانيان مجدداً در دربار آنها نفوذ می کنند تا جائی که در جنگ مامون و امين پسران هارون الرشید، اين ايرانيان هستند که مجدداً با انتخاب مامون، کانديدای اعراب يعنی امين را شکست می دهند! طاهر سردار مشهور خراسان به ميمنت اين خوش خدمتی اجازه می يابد حکومتی مستقل اما خراج گذار خليفه در شرق ايران به وجود بياورد.
اما خيلی زود ايرانيان که مجدداً به خود باوری رسیده اند از گوشه و کنار ايران سربلند می کنند و ادعای استقلال می کنند. قدرتمندترين آنها، یعقوب ليث است، پسری از سيستان که به کمک برادران و ديگر عياران سيستان دست به مبارزه ای مداوم با خليفه و اموال او می پردازند. او حتی تا نزديکی بغداد پيش می رود و با خود شخص خليفه نيز در گير می شود. و اگر مرگ به او مجال می داد، شايد حکومت عباسيان بسيار زودتر از آنچه روی داده است به پايان خودش می رسید. اما به نظر من بزرگترین کار یعقوب جنگها و پيروزیهایش نیست بلکه زنده کردن زبان فارسی است، همچنان که در کتاب از آن ياد شده است:
*****
و ابراهيم به هزيمت سوی محمد ابن طاهر شد و گفت «با اين مرد به حرب، هيچ نيايد که سپاهی هولناک دارد و از کشتن هيچ باک نمی دارند و بی تکلف و بی نگرش، همی حرب کنند و دونِ شمشير زدن هيچ کاری ندارند گویی که از مادر حرب را زاده اند. و خوارج با او همه يکی شده اند و به فرمان اويند. صواب آن است که او را استمالت کرده آيد، تا شرِ او و آنِ خوارج به او دفع باشد. و مردی جد است و شاه فنون و غازی طبع»
پس، آن چون بشنید، رسولان و نامه فرستاد و هديه ها و منشور سيستان و کابل و کرمان و پارس او را خلعت فرستاد.
و يعقوب آرام گرفت و قصد بازگشتن کرد. و نامه فرستاد سوی عثمان ابن عفان. فرمان داد به خطبه و نماز او را. تا عثمان سه آدينه خطبه کرد. يعقوب فرا رسید و بعضی از خوارج که مانده بودند، ايشان را بکُشت و مالهای ايشان بر گرفت.
پس شعرا او را شعر گفتندی به تازی.
چون شعر برخواندند، او عالِم نبود، اندر نيافت. محمد ابن وصیف حاضر بود و دبير رسايلِ او بود و ادب نيکو دانست. و به آن روزگار، نامه ی پارسی نبود.

پس يعقوب گفت «چيزی که من اندر نيابم، چرا بايد گفت؟»
محمد ابن وصيف پس شعرِ پارسی گفتن گرفت. و اول شعرِ پارسی اندر عجم او گفت و پيش از او کسی نگفته بود - که تا پارسيان بودند، سخن پيشِ ايشان به رود بازگفتندی، بر طريق خسروانی. و چون عجم برکنده شدند و عرب آمدند، شعر ميان ايشان به تازی بود و همگنان را علم و معرفت شعر تازی بود. و اندر عجم کسی برنيامد که او را بزرگی آن بود پيش از يعقوب که اندر او شعر گفتندی، مگر حمزه ابن عبدالله شاری. و او عالم بود و تازی دانست، شعرای او تازی گفتند. و سپاه او بیشتر، همه از عرب بودند و تازيان بودند. چون يعقوب زنتبيل و عمار خارجی را بکشت و هری بگرفت و سيستان و کرمان و پارس او را دادند، محمد ابن وصیف اين شعر بگفت:
ای اميری که اميران جهان خاصه و عام / بنده و چاکر و مولای و سگانند و غلام
به لتام آمد زنبيل و لتی خور د به لنگ / لتره شد لشکر زنبيل و هبا گشت کنام
عمر عمار تو را خواست و زو گشت بری / تيغ تو کرد ميانجی به ميان دد و دام
عمر او نزد تو آمد که تو چون نوح بزی / در آکار تن او، سر او باب طعام
اين شعر دراز است، اما اندکی ياد کرديم
*****
قدر مسلم در روزگار یعقوب سيستان روی آرامش ديد و با توجه به اينکه سيستان ديگر خراج گذار خليفه نبود و همچنين غنايمی که يعقوب از جنگهای خود با کافران و خوارج و عمال خليفه به دست آورد. ثروت و مکنت و آبادانی فراوان شد. اما از همه مهمتر سلوک و روش مردم داری یعقوب بود که سيستانی ها را جذب خود کرد به طوری که تا مدتهای مديد با ياد او و در آرزوی به دست آوردن حاکمی عادل هر کس از خاندان او میافتند را بزرگ می پنداشتند و حتی حاضر بودند برای حکومت خردسالی از آل لیث جان ومال خود را فدا کنند. اما شهوت قدرت و حکومت خیلی زود در اين خاندان نفوذ کرد و اين از درگیری ها بین برادران يعقوب شروع شد و تا نسلهای بعد ادامه پیدا کرد به طوری که خودشان باعث شدن نسلشان از بین برود. يک حکايت از روش يعقوب برايتان از کتاب نقل می کنم
*****
اما اندر عدل چنان بود که به خضرای کوشک یعقوبی نشستی تنها، تا هر که را شغلی بودی، به پای خضرا رفتی و سخن خويش بی حجاب با او بگفتی و اندر وقت، تمام کردی - چنان که از شریعت واجب کردی.
اما انرد عنایب بر آن جمله بود و تفحص کار و تجسس که روزی بر آن خضرا نشسته بود، مردی بدید به سر کوی سينک نشسته و از دور سر بر زانو نهاده.
انديشه کرد که آن مرد را غمی ست. اندر وقت، حاجبی را بفرستاد که «آن مرد را پيش من آر!»
بياورد
گفت «حال خويش برگوی!»
گفت «ملک فرمايد تا خالی کنند.»
فرمود تا مردمان برفتند.
گفت «ای ملک، حال من صعبتر از آن است که بر توانم گفت. سرهنگی از آن ملک هر شب يا هر دو شب بر دختر من فرود آيد از بام، بی خواست من و از آن دختر، و ناجوانمردی همی کند و مرا با او طاقت نیست.»
گفت «لاحول و لاقوه الا بالله! چرا مرا نگفتی؟ برو، به خانه شو! چو او بيامد، اينجا آی به پای خضرا. مردی با سپر و شمشیر بينی، با تو بيايد و انصاف تو بستاند، چنان که خدای فرموده است تا حفاظان را.»
مرد برفت. آن شب، ينامد. ديگر شب، آمد. مردی با سپر و شمشير آنجا بود. با او برفت و به سرای او شد، به کوی عبدالله حفص - به در پارس. و آن سرهنگ اندر سرای آن مرد بود.
يکی شمشير تارَکش برزد و به دو نيم کرد. و گفت «چراغی بفروز!» چون بفروخت. «آبم ده!» آب بخورد. گفت «نام آور!» نان اورد و بخورد.
پدر نگاه کرد: یعقوب بود، خود به نفس خود.
پس، اين مرد را گفت «بالله العظیم که تا با من اين سخن گفتی، نان و آب نخوردهم و با خدای نذر کرده بودم که هيچ نخورم تا دل تو از اين شغل فارغ کنم.»
*****
البته واضح و مبرهن است که من هنوز در عجبم که آيا حاکمان اينچنين تنها در کتابهای ما پيدا می شوند يا اينکه روزی چشم ما هم به ديدن آنها روشن خواهد شد!
البته عمرو بن ليث برادر یعقوب هر چند دلاور و جنگجوی بزرگ بود، اما رسم و رسومش به پای یعقوب نمی رسید ولی همین قدر عقلش می رسید که
*****
اما عمرو چون او برفت، جهد کرد تا بيشتری از آيين و سيرت نگاه داشت. و هزار رباط کرد و پانصد مسجد آدينه و مناره کرد، دون پولها و ميلهای بيابان. و کار خير بسيار رفت بر دست وی. و قصد بيش داشت که به آن نرسید.
و همت عالی داشت. چنان که مردی او را تای دیبای زربفت آورد، بيست من به سنگ. فرمود تا بررسیدند که او را اندر اين چند خرج شده است.
بپرسیدند. گفت «دو هزار دينار.»
بيست هزار دينار داد او را. پس، فرمود تا آن ديبا بياوردند. گفت «اگر يک غلام را دهم، ديگران از اين بی نصیب مانند. و اين يکی بيش نست.» پس، بفرمود تا بر شمار غلامان پاره کردند. هر يکی را پاره ای بداد.
و عمرو هيچ ضعیف را نيازردی. و گفت «پی اندر شکمِ بنجشگ نباشد، اندر شکمِ گاو گِرد آيد.» و گفت «مرغ به مرغ توان گرفتن و درم به درم توان ساختن و مردان را به مردان استمالت توان کردن.» و گفتی «اگر پير خر بار نکشد، راه بَرَد.»
*****
البته خودتان می دانيد که امروز اگر دولتها از ما بپرسند اين ديبای چقدر می ارزد، احتمالاً می خواهند نصفش را ماليات بگيرند!
اما اگر می خواهيد قدرت صفاریان را بدانيد بد نيست به اين قسمت کتاب مراجعه کنید:
*****
پس یعقوب آنجا بيمار شد و علتی صعب پیش آمد او را. چون کار جهان همه روی به او گرفت، نقص اندر آمد. و عمرو او را اندر آن علت، به نفس خویش خدمت بسیار کرد. تا روز دوشنبه، ده روز مانده از شوال، فرمان یافت و هفده سال و نه ماه امیری کرد. و خراسان و سيستان و کابل و سند و هند و پارس و کرمان، همه عمال وی بودند. و به حرمین، خطبه او را همی کردند، هفت سال. و از دیگر جایها، اندر اسلام، همه طاعت و فرمان وی پیدا همی کردند. و از دارالکفر، هر سال، او را هدیه ها همی فرستادند و «ملک الدنیا» همی نبشتند او را به روزگار دراز. و اگر تمامی مناقب او اندر نبشتی، بسیار قصه ها بودی و دراز گشتی این کتاب. اما آن حربهایی که با بزرگان اسلام کرد، مقداری یاد کرده شد. و سیَرِ نیکوی او و عدل او معروف است که چه کرد با مردمانِ عالم، به روزگار خود.
*****
در واقع نیمی از کتاب سرگذشت یعقوب و عمرو ليث است! اما از آنها که بگذريم بقیه اش جنگ فلان بن فلان با بهمان بن بهمان است که زياد برای کتابخوان عادی جالب نیست و تنها به درد مورخان می خورد. در واقع قدرت گرفت صفاریان در سيستان بعنوان اولين حکومت مستقل بعد از اسلام، پايه های حکومت نيمه مستقل طاهريان در خراسان را شل کرد و اما خود صفاريان به دليل نزاعهای درونی خیلی زود فرسوده شدند و ظلم و جنگ بسیاری در سیستان کردند. اما با قدرت گرفتند سامانيان در خراسان و عدالت و مردم گستری بیشتر آنها، صفاريان جايگاه مردمی خود را در سيستان از دست دادند به طوری که مردم با روی باز از سامانيان استقبال کردند. در نهایت سلطان محمود غزنوی با شمشیر بران از راه رسید و دودمان هر سه طایفه را بر باد داد، اما دودمان خودش به دست ترکان سلجوقی بر باد داد شد و از آنجا که سيستانیان زير بار زور ترکان سلجوقی نرفتند، آنها تصمیم به ويرانی و کشتار سيستانیان کردند و اين پايانی بر کتاب و آغازی بر خرابی سيستان است که احتمالاً در سالهای بعد با حمله مغول و تيموريان تکميل می شود و آن شد که سيستان امروز است.

حقیقت مطلب اين که من کتاب را گرفته بودم که به عشق راه و سلوک عياران بخوانم، اما از عيارانی چون سمک عيار کمتر در اين کتاب ديدم، و هر چند یعقوب را بعنوان بزرگ مرد تاريخ سيستان دوباره شناختم (بار اول در کتاب تاریخ دبستان بود که خیلی مختصر گذشت) اما راستش عاشق راه سلوک سامانیان و عشق آنها به ديار پارسی شدم.
اين عشق تا جائی پیش می رود که هنگامی که عمرو ابن ليث به جنگ آنها می آيد و در نبردی شکست می خورد واسیر می شود، خليفه او را از امير اسماعیل ابن احمد سامانی می خواهد
*****
تا اين چندين روزگار شد، نامه معتضد آمد نزديک اسماعیل ابن احمد که «عمرو را بفرست!»
او را چاره نبود از فرمان نگاه داشتن و فرستادنِ عمرو. و عمرو را گفت «مرا نبایست که تو بر دستِ من گرفته شوی. و چون گرفته شدی، نبايست که آنجا فرستم. و نخواهم که زوال دولت شما بر دست من باشد. اکنون، فرمان او نگاه دارم و تو را بر راه سيستان بفرستم با سی سوار. جهد کن تا کسی بیاید و تو را بستاند، تا مرا عذر باشد و تا زیان ندارد.»
پس او را بر دستِ اشناسِ خادم بفرستا. و بیامد. سی روز به نِه ببود. و هیچ کس اندر همه ی خراسان و سيستان نگفت که عمرو خود هست. آخر، اشناسِ خادم گفت «ای امیر، در همه عالم کسی تو را خواستار نیست؟»
گفت «ای استاد! من بر پادشاهان چون استاد بودم بر سر کودکان. چون کودکان از دست استاد رها یابند، کِی خواهند که باز آنجا باید نشست؟»
پس او را به بغداد برد. و عمرو معتضد را اندر هدیه ها، اشتری دو کوهان فرستاده بود، چون ماده پیلی بزرگ. عمرو را اندر آن روز بر آن اشتر اندر بغداد بردند.
باز، معتضد او را پيش خویش برد و اميدهای نيکو کرد و بنواخت. و قصد کرد که بگذارد. و گفت اين مرد بزرگ است اندر اسلام و کس اندر دارالکفر چندان فتوح نکرد که اين کرد. و سيستان و خراسان هر دو ثَغر است و به آن نگاه داشته است. باز گفت «بداريد تا نگاه کنیم!» و بيمار شد، هم اندر وقت که عمرو را بدید.
و بدرِ کبیر با عمرو بد بود، معتضد را گفت «او رابباید کشت - که او را طمع مملکتِ همه ی جهان است. نباید که بر جهان کسی باشد که بر تو بزرگی یارد کرد.»
به تدبیر بدر، فرمود تا عمرو را بکشتند - نهان.
چون عمرو کشته شد، پشيمان شد و بدر را فرمود تا بکشتند. و خود نيز فرمان یافت - ابوالعباس معتضد بالله - روز چهارشنبه، پنج روز گذشته از جمادی الاخر.
*****
و به این ترتيب یکی از آخرين جنگجویان بزرگ سيستانی به خاطر درگيری های درون خاندانی، فدای اميال و هوسهای قدرت طلبان می شود.

در هر صورت کتاب تاريخ سيستان هم بعنوان يک کتاب تاريخی و هم بعنوان یک نمونه از نثر قرن پنجم، نمونه مناسب و خوبی است و اگر شما به این دو زمينه یا یکی از آنها علاقه داريد حتماً کتاب را بخوانید. و برای حسن ختام هم حکایتی از پایان کار طاهريان در خراسان و منطق يعقوب برایتان می آورم:
*****
یعقوب به نشابور قرار گرفت. پس، او را گفتند که «مردمان نشابور می گويند که یعقوب عهد و منشور امير المومنین ندارد و خارجی است.»
پس، حاجب را گفت «رو، منادا کن تا بزرگان و علما و فقهای نشابور و روسای ايشان فردا اينجا جمع باشند تا عهدِ اميرالمومنين بر ايشان عرضه کنم.»
حاجب فرمان داد که منادا کردند.
بامداد، همه بزرگان نشابور جمع شدند و به درگاه آمدند. و يعقوب فرمان داد تا دو هزار غلام، همه سلاح پوشیدند و بایستادند، هر يک سپری و شمشيری و عمودِ سيمين يا زرين به دست - هم از آن سلاح که از خزينه ی محمد ابن طاهر بر گرفته بودند به نشابور و خود بر رسم شاهان بنشست و آن غلامان دو صف پیش او بایستادند. فرمان داد تا مردمان اندر امدند و پيشِ او بایستادند. گفت «بنشينید!» پس، حاجب را گفت «آن عهدِ اميرالمومنين بيار تا بر ايشان برخوانم!»
حاجب اندر آمد و تيغ يمانی به دست و دستار مصری اندر آن پيچيده بياورد و دستار از آن بيرون کرد و تيغ پيشِ تعقوب نهاد. و یعقوب تيغ برگرفت و بجنبانيد.
آن مردمان بیشتر بی هوش گشتند. گفتند مگر به جانهای ما قصدی دارد.
یعقوب گفت «تیغ نه از بهر آن آوردم که به جان کسی قصدی دارم. اما شما شکایت کرديد که يعقوب عهد اميرالمومنين ندارد. خواستم که بدانيد که دارم!»
مردمان باز جای و خرد باز آمدند.
باز، گفت یعقوب «اميرالمومنين به بغداد نه اين تيغ نشانده است؟»
گفتند «بلی»
گفت «مرا به اين جايگاه نيز هم اين تيغ نشاند. عهد من و آن اميرالمومنين يکی ست.»
*****
شاد و كتاب‌خوان باشيد،
كرم كتاب

۱۳۸۷ اردیبهشت ۹, دوشنبه

اهواز نامه


از قدیم الایام افراد مختلفی با نوشتن سفرنامه های واقعی و خیالی، سعی می کردند اطلاعات خود را به دیگران انتقال بدهند و یا اینکه خود را آدم بسیار بزرگی نشان بدهند! اما امروز با وجود اینترنت به دست آوردن اطلاعات به کسری از دقیقه نیاز دارد! با این حال نوشتن سفرنامه ها هنوز هم علاقه مندان خاص خودش را دارد، هر چند خواندن آن دیگر کمتر علاقه مندی دارد! البته سفرنامه های جدید بیشتر جنبه خاطره نویسی دارند تا سفرنامه نویسی!
همه این مقدمات برا این بود که شما را دعوت کنم تا این شبه سفرنامه را بخوانید: اهوازنامه
و حتماً نظراتتان را برایم بنویسید.
شاد و کتابخوان باشید
کرم کتاب

۱۳۸۷ فروردین ۱۷, شنبه

گزارش کتاب «دو قرن سکوت»


كتاب: دو قرن سکوت
نویسنده: دکتر عبدالحسین زرین کوب
ناشر: انتشارات سخن
تعداد صفحه: 372 صفحه
چاپ: یازدهم 1379
شمارگان: 5000 نسخه
قيمت:
شابك: 6-33-5983-964

زبان فارسی که من امروز با آن برای شما مطلب می نویسم، فراز و نشیبهای زیادی داشته است. که یکی از مهم ترین آنها در زمان فتح ایران توسط اعراب اتفاق افتاده است. در واقع در اون زمان، هر چند مردم کوچه و بازار به فارسی شبیه فارسی امروزی ما (با کمی لحجه ساسانی!) صحب میکردند، اما زبان فارسی در میان دانشمندان و سیاستمداران مرسوم نبود. چرا؟ چون کسانی که قدرت و پول داشتند عرب زبان بودند و شما برای ارتباط برقرار کردن با آنها می بایست عربی بلد باشید. «دو قرن سکوت» در واقع تاریخچه این دو قرنی است که بین ساسانیان و اولین حکومتهای فارسی زبان فاصله افتاده است. این کتاب البته تنها سرگذشت یک زبان نیست، چون یک زبان بدون یک ملت و یک فرهنگ وجود ندارد. مهمترین چیز این است که چرا یک ملت تقریباً به سادگی گذشت دیگرانی با زبان متفاوت بر او حکومت کنند!
آقای دکتر در واقع در این کتاب شرح می دهد که چگونه نظام طبقاتی ساسانی که در آن شاهزادگان، لشکریان و مغان و روحانیان راس هرم را تشکیل می دهند و طبقات زحمتکش جامعه پایه آن از درون پوسیده بود و هنگامی که اعراب با دینی بسیار شبیه به دین خودشان و جامعه ای یک دست (و یا حداقل با هرم کم ارتفاع) از راه رسیدن، این پایه هرم بود که با آنها در هم آمیخت و راس هرم را تنها گذاشت و ناگهان حکومت پر جبروت ساسانی متلاشی شد!
در کتاب ابتدا شرحی از اعراب و اختلاط آنها با ایرانیان طی زمانهای طولانی همنشینی آورده شده است. شما این اختلاط را نه تنها تاریخ بلکه در ادبیات و افسانه هایمان نیز مشاهده می کنید و حتی اگر بخواهیم شاهنامه را ملاک قرار بدهیم، تعداد زیادی از شاهان ما زنانی عرب داشته اند و شاهزادگان بسیار (چه خوب و چه بد) از مادران عرب به دنیا آمده اند.
پس از مقدمه کوتاهی کتاب به اولین والیان عرب یمن و عراق شروع میکند تا به ماجراهای نفوذ حبشیان بر عربستان و کمکهای پادشاهان ایرانی به آنها و نفوذ گسترده ایرانیان در عربستان می رسد. سپس شرح پیام محمد (ص) و جنگهای اولیه اعراب با ایرانیان و دلایل شکست ایرانیان می پردازد تا فتح کامل ایران.
بعد از این مقدمه دوران مقاوت شروع می شود، مقاوتهای چند نوع بودند که در واقع کمترین آنها مقاوتهای دینی بوده است. در واقع بیشتر قیامهای انجام شده طی این دوره در اثر زورگوئی های حکام عرب بوده است. جالب اینجاست که بخشی از این مقاوتها در دل سرزمین اعراب انجام می شود. شاید اولین نمونه قتل عمر خلیفه دوم توسط ابولولو ایرانی بوده است و پس از آن می توان از قیام موالی (یا بردگان ایرانی) در کنار مختار (که بعضاً اعتقاد دارند خود وی نیز یک ایرانی بوده است) بر ضد حکومت امویه اشاره کرد که به شدت پایه های حکومت امویه را به لرز در آورد. اما زمین لرزه واقعی قیام ابومسلم است که چندی بعد و از خراسان شروع می شود و سرانجام طومار حکومت امویان را بر می چیند.
به عقید من این دو قیام بزرگ هر چند به روایاتی با رهبران عرب و یا حداقل حمایت آنها آغاز شد. اما محلی برای آزمایش توان نظامی و فرماندهی از دست رفته ایرانیان بوده است. ایرانیان که تقریباً با کمترین مقاومت کشور خود را تسلیم کرده بودند و اسلحه ها را تحویل داده بودند، مجدداً اسلحه به دست گرفتند و فرماندهی را شروع کردند به گونه ای که در انتخاب اولین خلیفه عباسی نقش اساسی را ایفا کردند و بعدها نیز در اوج حکومت عباسیان چه به صورت وزرائی کاردان مانند خاندان برامکه و چه به صورت سرداران رشیدی مانند طاهر و افشین خود را نشان دادند. در واقع دوران عباسیان سکوی برای شروع مجددا ایرانیان بود آنها دوباره آموختن که چگونه فتح کنند و چگونه حکومت کنند و همچنین یادگرفتن که چگونه قیام کنند. بابک و مازیار دو قیام اساسی این دوران را رهبری کردند. همین قیام ها کم کم پایه های حکومت عباسیان را سست کرد و اولین سلسله های نیمه خود مختار ایرانی مانند طاهریان بر روی کار آمدند. و سپس بر اثر سست تر شدن پایه های حکومت عباسیان، رهبران جدیدی مانند یعقوب لیث توانستند حکومت های کاملاً خود مختار ایجاد کنند و نه تنها با حکام خلیفه، بلکه با خود خلیفه عباسی و در نزدیکی بغداد بجنگند و پیروز شوند.
یعقوب لیث هر چند آخرین میخ تابوت عباسیان نبود، اما کاری کرد کارستان که احتمالاً بیشتر دوستان از آن آگاه هستند. بنابر روایت تاریخی هنگامی که شعرا در ستایش یعقوب شعر عربی می سرایدن، یعقوب از آنها خواست که شعری به زبان خود او بگویند و به این ترتیب اولین شعر فارسی متولد شد. و به این ترتیب زبان فارسی یکی از دوران سخت خود را پشت سر گذشت و به اعتقاد من این دوران هر چند سخت بود، اما در واقع مانند دوران حاملگی و وضع حمل بود و فرزندی از این دوران بدنیا آمد که قبل از آن در ادبیات فارسی وجود نداشت و آن نظم یا همان شعر منظوم فارسی است که کاملاً از فرهنگ عرب گرفته شده است و حالا که به گنجینه ادبیات منظوم خودمان نگاه می کنم، می بینم که ارزش این دوران سخت را داشته است.

در این دوران هر چند ایرانیان در دربار خلفا به فارسی صحبت نمی کردند اما خیلی کارهای دیگر می کردند از جمله حساب و کتاب دربار امویان که تقریباً تا به آخر در دست ایرانیان و کاتبان ایرانی بود. همچنین در همین دوران دویست ساله نیز بسیاری از ایرانیان چه از نظر علمی و چه از نظر کاردانی و چه از نظر ادبی در جهان عرب درخشیدن که می توانيد نام های آنها را در کتاب مشاهده کنید. همین سخن خلیفه اموی برای ما کافی است که گفته است:« من عجب از ان دارم که شما هزار سال حکومت کردید و نیازی به ما پیدا نکردید و ما 100 سال است که حکومت می کنیم و یک روز بدون شما نمی توانيم بگذرانیم!»

کتاب دکتر زرین کوب کمی تا قسمت رنگ و بوی ناسیونالیستی و ضد عربی و ضد دینی دارد! اما استاد مطهری مقاله ای در کتاب «خدمات متقابل ایران و اسلام» نوشته اند که در چاپ جدید کتاب دو قرن سکوت بعنوان پیش مقدمه آمده است. در این کتاب استاد مطهری به شدت از اینکه این دو قرن را دو قرن سکوت نامیده شده است نالیده است و اشاره کرده است که در این دو قرن ایرانیان حتی از همه نظر بسیار خوش درخشیده اند به طوری که تدوین دستور زبان عربی را نیز آنها انجام داده اند و احکام دینشان را ایرانیان تدوین کردند و تاریخشان را ایرانیان نوشتند، جنگهایشان را ایرانیان رهبری کردند، فلسفه و ریاضیات و نجوم و علم کلامشان را ایرانیان به درخشش وا داشتند و ....! الان که دارم اینها را پشت سر هم می گذارم، می ترسم یکم زیادی احساس خود ناسیونالیستی پیدا کنم و بگویم این دو قرن دوران استیلای عرب بر ایران نبوده است بلکه دوران استیلای ایران بر عرب بوده است! به قول استاد مطهری: «آری، این است دو قرنی که آن را دوره رکود و سکون و سکوت ایران نامیده اند»

در جای از این مقاله استاد مطهری اشاره می کند که بیشتر این جنبه عرب ستیزی و دین ستیزی توام از اندیشه های امثال سرجان ملکم انگلیسی نشئات گرفته است که به اعتبار اینکه در این دو قرن ایران جز قلمرو کلی خلافت بوده و از خود حکومت مستقلی نداشته است، دوران سکوت و سکون و احیاناً دوره بردگی ایرانیان نامیده اند. در حالی که مستشرقان منصف تری مثل «ادوارد براون» خود می گويد: «دو کتاب تاریخ ایران است که انگلیسها بیشتر با آن آشنا می باشند: یکی کتاب سرجان ملکم، دوم کتاب کلمینتز مارکهم. در این دو کتاب دوره تحولی که در فاصله بین فتح عرب در قرن هفتم میلادی و تشکیل نخستین سلسله مستقل یا نیم مستقل ایرانی (طاهریان و صفاریان) بعد از اسلام در قرن نهم میلادی (قرن اول و دوم هجری) پیش آمد، به طور سطحی و ناقص مورد بحث واقع شد .... و حال آن که از بسیاری جهات بیش از سایر ادوار جالب بوده است و از نظر علمی و معنوی بارورترین کلیه ازمنه تاریخ ایران است» و همچنین در جائی دیگر می گوید : «سلمان یگانه شخصی است که از میان ایرانیان وارد جمع معزز و محترم اصحاب گردیده است و بسیاری از علمای بلند مرتبه اسلام نیز از روزهای نخست از نژاد ایرانی برخاستند و عده ای از اسرای جنگ مانند چهار فرزند سیرین (ابن سیرین و سه برادرش) که در جلولا اسیر شدند، بعد در عالم اسلام به مراتب شامخی رسیدند بنابراین قول کسانی که مضمون سنخشان این است که پس از استیلای عرب بر ایران تا دو سه قرن ایرانیان فاقد زندگانی علمی و معنوی بوده اند به هیچ وجه درست نیست. بالعکس، آن دو سه قرن دوره ای است بسیار جالب توجه و مهم از این حیث عدیم النظیر است، امتزاج ادوار قدیم و جدید است، دوره تحول آداب و تطور مراسم و سیر عقاید و افکار است، ولی به هیچ وجه دوره رکود و سکون یا مرگ نیست.»


البته ما در ادامه تاریخمان نیز دورانی داشته ایم که زبان فارسی دیگر زبان رسمی نبوده است مانند زمان حمله مغول و دوران ایلخانی و یا حتی دوران صفویه. اما هیچ گاه دیگر زبان فارسی چنین دوران پر خطری را طی نکرده است! امروز در بسیار از کشورهای اسلامی دیگر از زبان اولیه خودشان اثرنیست، مصر، لبنان، سوریه، لیبی، الجزایر، مراکش و تونس و حتی خیلی از کشورهای آفریقائی زبان خودشان را تسلیم فاتحان کردند اما ایرانیان هنوزهم فارسی صحبت می کنند هر چند با لهجه عربی!

کتاب در واقع بیشتر به جمع آوری تعداد مقاله می خورد و انسجام یک کتاب یک دست را ندارد اما هر چه باشد از هیچ چیز بهتر است. اما بعنوان یک کتاب تاریخی از یک استاد بزرگوار توقع خیلی بیشتر را داشتم. بخصوص توقع داشتم در چاپهای جدید ناشر کمی سلیقه نشان بدهد و تعداد عکس و نقشه هم ضمیمه کتاب کند که متاسفانه خبری از آنها نیست. خواندن آن را به همه علاقه مندان به تاریخ این مرز و بوم توصیه می کنیم.

شاد و كتاب‌خوان باشيد،
كرم كتاب

پ.ن: مطلب تمام شد، اما حیفم آمد از یک ایرانی دیگر یاد نکنم و آن موسی بن نصیر فاتح اسپانیا است!
پ.ن.2: در جستجوی اینترنتی دو نسخه دیجیتالی از کتاب پیدا کردم که علاقه مندان می توانند آن را بخوانند، البته احتمالاً این دو نسخه با نسخه ای که من خواندم کمی تا قسمتی تفاوت داشته باشند :-)
http://www.farsiebook.com/ebook/6013.htm

http://www.kavehroom.com/pdf/2_century_of_silence.pdf