‏نمایش پست‌ها با برچسب نویسندگان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نویسندگان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

بهمن‌بیگی به ابدیت کوچ کرد

توی این روزهای بد که هر روز خبر فوت هنرمندی را می شنویم، خبر مرگ محمد بهمن بیگی پایه گذار آموزش عشایر و نویسنده کتابهای زیبای در مورد زندگی عشایر، بازهم من را غافلگیر کرد. برای منی که جزو عشایر نبودم، بهمن بیگی تنها نویسنده کتابهای «ایل من، بخارای من» و «اگر قره قاچ نبود» بود. کتابهای که حال وهوای آزاد کوهستان و زیباییهای زندگی عشایری و شادی و شوخی مردم آزاده عشایر را به کتابخانه کوچک من آورد. کتابهای که عاشقانه دوستشان داشتم و دلم می خواستم روزی دست نویسنده شان را بفشارم و از او تشکر کنم. اما مسلماً برای مردم عشایر کشورمان بهمن بیگی ارزشی فراتر از این دارد. اگر امروزه معلمهای مدارس عشایر با هزاران تنگنا و مشکل به تدریس مشغول هستند، همين اندک را هم از کار مردانی بزرگ چون بهمن بیگی داریم. مردی که از جنس خودشان بود، مشکلاتشان را می دانست و ارزشهایشان را دوست داشت و بالاتر از همه به آنها عشق می ورزید. یادش برای ابد گرامی باد.

برای مطالعه زندگینامه اين بزرگمرد عاشق می توانید به اینجا مراجعه کنید.

پ.ن:
امروزه، مسئولان شهر نشین، که همه چیز را از دید زندگی ماشینی خودشان می بینند، زندگی عشایر پر از مشکلات و فقر و سختی است و همه شايد از روی حسن نیت سعی می کنند با یکجا نشینی آنها، سعی در ارائه خدمات به ایشان بکنند. سیاستی که از دوره قاجار تا بحال در حال تحمیل آن به عشایر هستیم. اما به نظر من اين روش درستی نیست. اگر این مردمان را دوست داریم بايد با آنها همگام بشویم، بايد در دلشان باشیم تا بتوانيم بفهمیمشان و باید حتماً در تصمیم گیریها از خودشان نظر بگیریم.
یکی از مواردی که به نظرم شاید ضمن کمک مالی به عشایر باعث آشنا شدن مردم با زندگی آنها و همچنين صنعت گردشگری می شود، ايجاد تورهای چند روزه زندگی با عشایر است که خوشبختانه هر چند به صورت خیلی محدود اما در بعضی از استانها در حال اجرا است. امیدوارم اين گام کوچک اما رو به جلو باعث شناخت بیشتر این فرهنگ و جلوگیری از نابودی آن بشود.

۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه

اسماعيل فصيح هم درگذشت


احتمالاً هیچ وقت نمی توانم اینجا از تولد یک نویسنده بنویسم. اما مرگ چیزی است که این روزها بیشتر به سراغ نویسندگان می رود. در حالی که هنوز صحبتها از مهدی آذری یزدی ادامه داشت، امروز در ایبنا خبر درگذشت اسماعیل فصیح را خواندم :-(
اسماعیل فصیح در دنیای ادبیات معاصر ایران ستاره پر فروغی بود که من کمتر سراغش رفتم. اشکال احتمالاً از من است که دوست دارم خودم نویسندگان را کشف کنم، نه اینکه دیگران به من معرفی کنند و فصیح از آن نویسنده های بود که همیشه کتابهایش به من توصیه می شد. از کتابهای نوشته خودش «ثریا در اغما» را خواندم و به خاطر آن حس بدبینی نسبت به زندگی از آن خوشم نیامد و شاید به همین دلیل سراغ بقیه داستانهایش نرفتم، هر چند بقیه بخشهای داستان بخصوص خاطرات جنگ برایم جالب بود، اما از میان ترجمه هایش «بازی ها»، «وضعیت آخر» و «رستم نامه» را خوانده ام و برای من مقبولتر بود.
زندگینامه وی را می توانید در اینجا آی کتاب مطالعه کنید.
یادش گرامی باد.


مسابقه آذری یزدی


طبق معمول ما ایرانی ها مرده یمان بیشتر از زنده یمان ارزش دارد. قشر نویسنده و شاعر هم که صد البته جای خود دارد. معمولاً پس از فوتشان کلی تیراژشان بالا می رود.
در این میان خبرگزاری کتاب ایران یک مسابقه کتابخوانی آثار آذری یزدی برگزار می کند. مطالب دیگری هم در مورد آذری یزدی می توانید در خبر گزاری کتاب بخوانید. مثل «يك پايان بد براي «قصه‌هاي خوب» و یا ««آذر یزدی»، 23 کتاب و یک دنیا مهربانی»
اخباری از این دست کم نیست. اما بیش از همه از نظری که مهسا برایم در قسمت نظرات گذاشته بود خوشحال شدم. از اینکه کسی بوده که در ماه های آخر به او سر بزند و از اینکه آذری یزدی هر چند دلی پر از زندگی داشته، اما خوشحال و راضی بوده است. ازت متشکرم مهسا خانم. واقعاً مثل اینکه باری را از روی دوشم برداشتی. من در سایت خبرگزاری قرآنی ایران ایکنا هم جستجو کردم که اخبار زیادی در مورد فوت آذری یزدی نوشته بودند و تجلیل از او بعنوان یک خادم القران نوشته بود. این خبرگزاری قبلاً هم یک مجله در مورد این نویسنده منتشر کرده است که متاسفانه من به آن دسترسی نداشتم. اما از کارشان تشکر می کنم و برایشان آرزوی موفقیت بیشتر می کنم.

شاد و کتابخوان باشید

۱۳۸۸ تیر ۲۰, شنبه

همینگوی هم جاسوس شوروی بود!

نمی دانم چرا از شنیدن خبر جاسوس بودن همینگوی تعجب نکردم! اصل خبر را می توانيد در سایت خبرگزاری کتاب مطالعه کنید.

پایان غم انگیز قصه های خوب


مهدی آذریزدی به خانه آخر رسید. آذر یزدی نویسنده مجموعه کتابهای «قصه های خوب، برای بچه های خوب» هم از میان ما رفت و غم یک آرزو را بر جان من گذاشت. آرزو داشتم روزی به ملاقاتش بروم و بخاطر تمام خوبی ها و خاطرات خوش که درکودکی برایم آفرید، بخاطر زحماتی که برای چاپ و نشر کتاب کشید و بخاطر عشق و علاقه خالصانه اش به کتابها، و به خاطر زنده کردن یاد ادبیات کهنمان در دل کودکان از او تشکر کنم. اما این فرصت هم از دستم رفت.
وقتی از طریق مقاله در روزنامه ایران با زندگی فقیرانه اش آشنا شدم، بسیار غصه خوردم و ارزش کارهایش برایم بسیار بیشتر شد. ایکاش ناشرانی که سالها سال با تجدید چاپ این کتابها برای خودشان اعتبار و درآمدی کسب می کردند بیشتر به فکر این نویسنده مکتب نرفته بودند. ایکاش فرهنگیان و داعیان فرهنگ و ادب برایش بیشتر هزینه می کردند، حداقل امکاناتی در اختیارش می گذاشتند که تنها به کار تکمیل قصه ها و جمع آوری و تلخیص آنها مشغول باشد نه اینکه برای گذران زندگی نیز مجبور به کار دیگر نباشد. ایکاش روشنفکران جامعه ما به جای اینکه بر سر «ایسم ها» گلوی هم را بفشارند، قدری به فکر کمک به این خدمتگزار بی ریا و فداکار ادبیات فارسی بودند.
با شخصیت آذریزدی احساس نزدیکی عجیبی می کنم، شاید برای اینکه هر دو دیوانه وار عاشق کتاب بودیم! و وقتی خبر مرگش را شنیدم غم عجیبی بر دلم نشست. مثل اینکه یک دوست و استاد قدیمی را از دست داده باشم. در زمان کودکی ما، تنها چهار کتاب از مجموعه کتابهایش چاپ شده بود که آنها را هم در هر سفر به خانه پدربزرگ، از کتابخانه دائی ام قرض می گرفتم و به تکرار می خواندم. داستانهای شیرینی به زبانی ساده که امروزه برایم تنها خاطراتی خوش هستند.
آذریزدی ازدواج نکرد و میراثخواری از خود بجای نگذاشت، اما ارثی گرانبها برای کودکان دیروز، امروز و فردای ایران بر جای گذاشت. یادش همواره گرامی باد.

برای خواندن زندگی نامه مهدی آذریزدی می توانید به وبلاگ چهره ها مراجعه کنید. در ویکیپدیا هم توضیحات مختصری درباره وی پیدا می کنید. الظاهر تلاش ناتمامی هم در سایت آذریزدی توسط حوزه هنری استان یزد آغاز شده که به یک صفحه خاتمه یافته است.
اصل خبر فوت مهدی آذریزدی را هم می توانید در سایت خبرگزاری کتاب ایران بخوانید. اما مسئولان کشورمان تازه به یادآوردند که چه کسی را از دست داده اند و دوباره یک قهرمان مرده پیدا کردند تا بر سر گورش زاری کنند.
در میان بزرگان، حداقل خوشحال شد که آیت الله خامنه ای که می دانم چند کتابی بیش از خیلی از مسئولان فعلی نظام خوانده است، حتی قبل از فوت ایشان از ایشان تقدیر کرده بود. و جالب است بدانید که در سایت ایشان صفحه ای هم مربوط به آذر یزدی وجود دارد. سید محمد خاتمی رئیس جمهوری فرهنگی سابق کشورمان که در زمان خودش کمکهای هر چند ناچیز به وی کرده بود پیام تسلیتی نوشت. رئیس جمهوری فعلی هم در پیامی گفت:«آثار آذریزدی در حافظه تاریخی ایرانیان ماندگار است». حداد عادل رئیس سابق مجلس و رئیس حاضر کمیسیون فرهنگی مجلس و رئیس فرهنگستان ادب فارسی در مراسم تشیع جنازه وی تازه به یادآورد که او چه خدماتی به زبان فارسی کرده است و در پیامی گفته است: وی را استاد مکتب نرفته ای دانست که شوق سرودن را در خود برانگیخت. وزیر فرهنگمان که احتمالاً کمتر از بقیه با ایشان آشنا بوده است در مراسم تشیع جنازه وی بعد از کلی آسمان و ریسمان باقتند، گفتند که آذریزدی هم خوب قصه می گفت و هم قصه های خوبی می گفت! و کلی هم از زندگی با فقر تعریف کردند.
همچنین می توانید پیام انجمن نویسندگان کودک و نوجوان را در اینجا و پیام مدیر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان را در اینجا مطالعه کنید. اما شاید بهترین تعریف را از زبان رقیبش مصطفی رحماندوست باید شنید که گفت:«آذريزدي هيچ تلاشي نكرد كه نويسنده برتر شود؛ اما نويسنده برتر شد.»

۱۳۸۸ خرداد ۱۹, سه‌شنبه

روزی که چارلز دیکنز درگذشت

«چارلز ديكنز» نويسنده و روزنامه نگار انگليسي نهم ژوئن سال 1870 در 58 سالگي درگذشت و 15 داستان طولاني و دهها داستان كوتاه از خود به يادگار گذارد.

ديكنز كه دوران كودكي را در فقر گذرانده بود در داستانهايش كوشيده است جهاني بسازد كه در آن از فقر و حرمان اثري نباشد. اصحاب فكر وي را متفكري توصيف كرده اند كه از طريق داستانهاي تخيلي كوشيده است عقايد فلسفي خود را مطرح و توجيه كند. تعريف خاص ديکنز از واژه «شارلاتان» خواندني است كه از نيمه قرن بيستم به اين طرف مصداق و مشابه بيشتري يافته است. به گفته ديكنز، شارلاتان كسي است كه با مغالطه، هياهو، جنجال و گاهي پرخاشگري بكوشد كه حقايق به طور لحظه اي و سطحي پنهان بمانند. وي توصيه كرده است كه در قبال چنين شخصي بايد احتياط را از دست نداد.

منبع «تاريخ روزانه ایرانیان»

پ.ن: اولین اسمی که بعد از تعریف کلمه شارلاتان به ذهنتان رسید کی بود؟

۱۳۸۸ فروردین ۵, چهارشنبه

روزی که ژول ورن نويسنده و اندیشمند فرانسوی درگذشت

ژول ورن

«ژول ورن نويسنده و انديشمند فرانسوی 24 مارس 1905 در 77 سالگی و در حالی که قلم در ميان انگشتانش بود و پنجاه و پنجمين کتاب خود را مي نوشت درگذشت. وي بسال 1828 در " نانت " به دنيا آمده بود. ژول ورن در هر رشته اي قادر به نوشتن بود ولي در داستان نگاري مهارت ويژه داشت.» به نقل از سایت تاريخ روزشمار ایرانیان

من اما خودم عاشق ژول ورن هستم. شخصیت پردازیهایش هر چند در خیلی از موارد تکراری است اما هیچ وقت برای من و دیگر خوانندگانش تازگیش را از دست نداد. اما از همه مهمتر این که او همیشه به دو موضوع مورد علاقه من می پرداخت جغرافیا و علم. با ژول ورن بود که من عاشق جغرافیا شدم.
یادش به خیر چه دورانی با او داشتم. ایکاش بازهم می توانستم لذت خواندن دوباره کتابهایش را بچشم. بخصوص کتاب «فرزندان کاپیتان گرانت» که به نوعی مقدمه ای بر کتاب «بیست هزار فرسنگ زیر دریا» و «جزیره اسرارآمیز» است. اما دو کتاب بسیار دوست داشتنی دیگر هم داشت یکی «میشل استروگوف» و دیگری «شهاب سنگ» که هر دو بسیار جذاب و زیبا هستند.

۱۳۸۷ دی ۳۰, دوشنبه

زادروز «ادگار آلن پو»


«ادگار آلن پو» نويسنده اي كه به نگارش «داستان كوتاه» نظم نوين داد و سبكي را كه الگوي اين كار شده است بكار بست 19 ژانويه (در روزي چون امروز) در سال 1809 در شهر بوستون آمريكا ديده به جهان گشود. وي در عين حال يك شاعر بود.
تاريخ ادبيات عمومي (جهان) از آلن پو به عنوان فردي كه در تكامل داستان كوتاه نويسي سهم به سزا دارد ياد كرده است. اهميت و نفوذ آلن پو در دهه هاي اخير كه مردم وقت و حوصله خواندن داستان مطول ندارند بيشتر شده است. او در كنار حرفه روزنامه نگاري 120 دادستان كوتاه نوشت و يك ديوان، شعر سرود كه اشعارش عمدتا طنز گونه است. آلن پو سالها سردبير روزنامه رجيستر چاپ شهر بالتيمور آمريكا بود. حرفه روزنامه نگاري باعث شده بود كه داستانهاي كوتاه او روح واقعي داشته باشند زيرا انعكاس واقعيت هاي روز هستند و استحكام نوشته در واقعي تلقي شدن آنها جاي ترديد باقي نمي گذارد. وي در چهل سالگي هنگام عبور از خيابان در شهر بالتيمور بر زمين افتاد و درگذشت. در آن زمان تشخيص علت مرگ او امكان نداشت ولي اخيرا با انجام آزمايش روي باقيمانده جسد او نشان داده است كه بيماري سل و خونريزي ناگهاني ريه باعث مرگ او شده بود.
آلن پو هنگامي كه سه ساله بود پدر و مادر خود را از دست داد و يك ثروتمند ساكن ريچموند ويرجينيا وي را به عنوان پسر خوانده بزرگ كرد. پدر خوانده براي ادامه تحصيل، نخست او را به انگلستان و سپس به دانشگاه ويرجينيا فرستاد.
آلن پو در جريان تحصيل به قمار معتاد شده بود و چون از پرداخت پولي كه باخته بود استنكاف كرده بود جريان را به پدرخوانده اش اطلاع داده بودند و او كمكهايش را به وي قطع كرد و پو مجبور به ترك تحصيل شد. اين وضعيت باعث شد كه دختر مورد علاقه خود را كه باهم نامزد شده بودند از دست بدهد و مجبور شود براي ادامه زندگي به خانه عمه اش به بالتيمور برود؛ ولي غم از دست دادن نامزد، اورا تا سال آخر عمر رها نساخت. آلن پو بعدا ازدواج كرد اما نامزد اول را فراموش نكرد و سرانجام در آخرين سال عمر خود پس از فوت همسر اولش موفق به ازدواج با او شد.
داستانهاي الن پو كه در سال 1849 فوت شد هنوز تجديد چاپ مي شوند. يكي از نوشته هاي او «تيمور لنگ (امير تيمور) Tamorlane» عنوان دارد كه خواسته است درآن استقامت و پايداري را نشان دهد و عنوان داستان ديگر او «العارف»! است و ....
منبع

ادگار آلن پو از آن نویسنده های پر کاری است که سبکهای مختلف داستانی را تجربه کرده است. از داستانهای ماورائی تا داستانهای عاشقانه. اما بیشتر افراد وی را پیشگام سبک معمائی و پلیسی می دانند.

۱۳۸۷ آذر ۲۰, چهارشنبه

پائولو کویلیو و اينترنت

به همه دوستان علاقه مند به پائولو کویلیو توصیه می کنم حتماً مطلب اخیر وبلاگ یک پزشک را بخوانند. حداقلش این است که آدرس سایت وب؛ آدرس پائولو در فیس بوک، آدرس پائولو در فرند فید و آدرس پائولو در تويتر با خبر می شوید. من که از این به بعد هم در تویتر دنبالش می کنم و هم وبلاگش را به خبرخوانم اضافه کردم.

۱۳۸۷ آذر ۳, یکشنبه

سالگرد مرگ جک لندن نويسنده سوسياليست آمريكايي


22 نوامبر سالگرد مرگ جان گریفیث است که ما امروزه به نام جک لندن او را می شناسیم
«جك لندن» نويسنده و روزنامه نگار سوسياليست آمريكايي كه 12 ژانويه 1876 ميلادي در سانفرانسيسكو به دنيا آمده بود 22 نوامبر (روزي چون امروز) در سال 1916 و در 40 سالگي از بيماري كليه درگذشت. از وي 50 كتاب بجاي مانده است. وي در عين حال يك روزنامه نگار بود، ولي تنها مقاله و تحليل مي نوشت.
جك لندن به يك نشست روزنامه نگاران پيشنهاد كرده بود كه به جاي مقاله سياسي رساله سياسي نوشته شود، زيرا كه ستون روزنامه جاي كافي براي اداي همه مطلب را ندارد و كوتاه نوشتن يك تحليل سياسي، خواننده را به جايي نمي برد و احيانا او را گيج و گمراه مي كند.
داستانهاي جك لندن آكنده از انتقادهاي اجتماعي هستند كه وي در هر كدام از كتابهايش كوشيده است يك مشكل جامعه را عيان كند. بر ضد استثمار نوشته، از فقر ناليده و دلايل آن را در قالب داستان برنگاشته و از طبقه زحمتكش به دفاع برخاسته است. (به نقل از سایت روزشمار تاریخ ایرانیان)
وقتی اسم جک لندن می آيد همه به یاد «سپیددندان» و «آوای وحش» می افتند. دو داستانی که هر چند در آنها نیز فلسفه انسانی جک لندن مشهود است، اما بیشتر به دنیای حیوانی تعلق دارد و دم از قانون جنگل می زند. اين دو داستان بارها و بارها دست مایه فیلم ها و سریالها و کارتونهای مختلف شده است. اما کمتر کسی می داند که جک لندن در واقع یک نویسنده مبارز سوسیالیست بوده است. آثاری مانند «پاشنه آهنی» یا «مارتین آیدن» آثار ماندگار لندن در اين زمینه هستند.
لندن نویسنده بسیار پر کاری بوده است و آثار فراوان دیگر هم داشته است مانند «گرگ دریا» و یا داستان تخیلی «ستاره گرد» که به موضوع تناسخ بر می گردد. اما من به شخصه بعد از کتاب «سپیددندان» دو کتاب کمتر مشهور این نویسنده یعنی «سپیده دم شمال بزرگ» و «دره ماه» را دوست دارم. که اولی به مردی ماجراجو می پردازد که در کلونداک به دنبال طلا است و پس از موفقیت به سانفرانسیسکو بر می گردد تا از زندگیش لذت ببرد و دومی داستان زنی است از طبقه کارگر که برابر فرار از فشار شهرها به روستا برمی گردد.

در صورتی که علاقه مند هستید از این نویسنده بزرگ بیشتر بدانید می توانيد به منابع زیر مراجعه کنید

زندگی نامه جک لندن - سایت کتاب نیوز
«جک لندن» نویسنده‌ای از طبقه کارگر
جک لندن - ویکیپدیا
زندگی نامه جک لندن - انجمن ادبی شفیقی

شاد و کتاب خوان باشید
کرم کتاب

۱۳۸۷ مرداد ۱۶, چهارشنبه

آلکساندر سولژنیتسین، نویسنده و منتقد شوروی سابق درگذشت


آلکساندر سولژنیتسین نویسنده منتقد شوروی هم چشم از جهان فرو بست. زندگی پر فراز نشیب او در روزهای جنگ جهانی اول و از روسیه آغاز شد. اما در جنگ جهانی دوم بود که در نبرد برای کشور شرایط احراز مدال افتخار را نصیب خود کرد. انتقادات او از استالین باعث تبعید او به جائی شد که شهرت جهانی برای او به بار آورد: «مجمع الجزاير گولاگ» . این اسم در واقع به مجموعه از بازداشتگاه ها و تبعید گاه های داده شده است که در دوران استالین در دل سیبری برقرار شد و دشمنان و تبعیدی ها برای مردن و به بردگی کشیده شدن به آنجا فرستاده می شدند. کتاب مجمع الجزایر گولاگ هر چند برای او جایزه نوبل ادبیات را به ارمغان آورد، اما از طرفی حکم تبعید بیست ساله ای را هم برای او امضاء کرد که از آلمان غربی شروع و به سویس و در نهایت آمریکا ختم شد. کتابهای و مقالات او در دوران جنگ سرد مورد استناد غربی ها بود و به شدت در غرب طرفدار داشت. اما وقتی در 1994 و پس از فروپاشی شوروی او به روسیه رفت، از این که مردم خودش کتابهایش را نمی شناختند، متاسف شد. او بقیه سالهای عمرش را در روسیه ماند و در سوم جوئن 2008 نیز در همانجا در گذشت.

از او من تنها کتاب مجمع الجزایر گولاگ , بخش سرطان را خواندم و هر دو کتاب را هم دوست داشتم. بخصوص کتاب بخش سرطان که کمتر سیاسی بود. از طرف دیگر مجمع الجزایر گولاگ نشان می داد که انسانها چه قدر حیوان خطرناکی می تواند باشد. هر چند این کتاب در ظاهر مربوط به شوروی سابق است، اما رفتارهای انسانها این کتاب را هر حکومتی دیکتاتور مابانه ای می تواند تکرار کند! امیدوارم روزی بیاید که دیگر شاهد چنین رفتارهای نباشیم.


یادش گرامی باد.