‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان علمی-تخیلی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان علمی-تخیلی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

گزارش كتاب «باران مرگ»

باران مرگ، يك كتاب علمي/تخيلي پيشگويانه است. قهرمان اصلي اين كتاب «يانا» دختري نوجوان است كه ناگهان با مصيبتي بزرگ روبرو ميشود. انفجار يك راكتور اتمي در نزديكي شهر محل اقامتش در آلمان. داستان، داستاني تيره اي است. داستان مبارزه با اثرات چنين انفجاري. اسم كتاب در واقع اشاره به باران آلوده به راديواكتيوي است كه از ابرهاي حاصل از انفجار بوجود مي‌آيد و بسيار بيماري زا است. در طول داستان سه بخش عمده كاملاً قابل تشخيص است.
  • فرار
  • فقان
  • فراموشي
در بخش فرار، ماجراهاي يانا و برادر كوچكترش در فرار از حادثه به تصوير كشيده ميشود. ترس عمومي و هرج و مرج ناشي از آن و فجايعي كه اين ترس بوجود مي‌آورد. حوادثي كه بدون شك وحشتناك هستند و رفتارهاي غير انساني وحشتناكترش هم مي‌كند.
در بخش دومي؛ مصيبتهاي بعدي به نمايش كشيده مي‌شود. بيمارستان و بيماري و مرگهاي ناشي از بيماري. ضعف عملكرد سياستمداران، بيخبري از دوستان و آشنايان و ترس غيرمعمول ديگران از بيماران حادثه كه محيط را براي آنها نااميدانه تر ميكند.
در نهايت در بخش فراموشي، ضمن رشد دوباره اميدها، به فراموشي جامعه ميپردازد و اينكه چطور ممكن است چنين حادثه مهمي به فراموشي سپرده شود. همانطور كه در دل كتاب بارها نيز تاكيد مي‌كند كه چرنوبيل قبلا به فراموشي سپرده شده است.
هر چند كتاب بعنوان كتاب كودك و نوجوان طبقه بندي شده است، اما در واقع يك كتاب بزرگسالانه هم است و خواندن آن براي همه لازم و مفيد است. يادمان نرود كه امروزه با وجود بمبهاي هسته اي قابل حمل در دستان تروريستها، وقوع يك انفجار هسته اي در هر كجاي دنيا امكان پذير است. در اين كتاب حداقل شرايط بعد از انفجار را بهتر درك مي‌كنيد و اگر از بخت بد دچار چنين شرايطي شديد، ميتوانيد تصميم‌هاي بهتري بگيريد.
نويسنده كتاب خانم «گودرون پاوسه وانگ» اين عقيده جالب را دارد كه بايد نوجوانان را با چلشهاي عصر جديد آشنا كرد و به نظر من در اين كتاب بسيار خوب به اين موضوع پرداخته است. اما قبل از اسم نويسنده چيزي كه مرا جلب اين كتاب كرد مترجم فقيد و پر آوازه آن «حسين ابراهيمي (الوند)» بود كه ترجمه هاي عاليش از آثار «جان كريستوفر» از ياد هيچكدام از نوجوانان قديم و جديد نمي‌رود. و ترجمه خوب و روانش از اين كتاب نيز گوياي تبحر ايشان بوده است. هر چند شخصيتهاي فراوان اين كتاب كم حجم كمي گيج كننده هستند.
كتاب علاوه بر آن برنده جايزه بهترين كتاب كودك و نوجوان آلمان در سال 1988 نيز شده است. كه با توجه به رخداد چرنوبيل در سال 1986 به نظر مي‌رسد كتاب به خوبي بر موج ضد نيروگاه هسته اي سوار شده است.
درعوض نشر پيدايش بعنوان ناشر اثر به اندازه كافي در كار نشر آن همت نكرده است. به طوري كه حتي در وب سايت رسميش نيز مطلب مربوط به معرفي كتاب را به اشتباه نوشته است و آن را كتابي درباره انفجار نيروگاه هسته اي چرنوبيل معرفي كرده است. در صورتي كه در فضاي داستان انفجار چرنوبيل مدتها قبل اتفاق افتاده است و داستان حول افنجار يك نيروگاه هسته اي ديگر در آلمان مي‌گردد. و واقعاً بايد به حال صنعت نشرمان غصه خورد كه ناشرش نيز نمي‌داند چه كتابي چاپ مي‌كند.
در نهايت با توجه به اتمي شدن ايران، خواندن آن را به همه دوستان توصيه مي‌كنم. اما يادتان باشد كه داريد يك كتاب تراژدي ميخريد كتابي كه به رنج و اندوه خواهد پرداخت نه به شادي و ماجرا.

شاد و كتابخوان باشيد
كرم كتاب

نام كتاب:باران مرگ
نام اصلي:Die Wilke = Fall-out
نويسنده:گودرون پاوسه وانگ
مترجم:حسين ابراهيمي (الوند)
ناشر:نشر پيدايش
نوبت چاپ :سوم 1387
تعداد صفحه:264 صفحه
شمارگان:2100 نسخه
قيمت:35،000 ريال
شابك :978-964-6055-62-9
باركد :9789646605626

۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

گزارش کتاب «آخرين ساکنان سياره سانسار»



«نیلوفر درخشان به تنهایی در برابر شش زن وحشی به دفاع پرداخت. پس از چند دقیقه زنان وحشی روش مبارزه خود را عوض کردند و آنان هم به جای اینکه جیغ بکشند و او را از اطراف محاصره کنند، به حرکات سریع ورزشی پرداختند. یکی از آنان در هوا سه معلق زد و خود را به نزدیک نیلوفر درخشان رسانید و با پای خود که با چکمه ای از پوست یکی از حیوانات سیاره آتامازونس پوشیده شده بود، چنان لگدی به شکم نیلوفر درخشان نواخت که از شدت درد، شمشیر از دست نیلوفر افتاد و او دست به شکم گذارد و خم شد. ...»
اگر فکر می کنید با خواندن چنین پشت جلدی حاضر می شوم، کتاب را بخرم، سخت در اشتباهید. در واقع چند بار که به کتاب فروشی ها رفته بودم این کتاب را دیده بودم و هر بار با خواندن پشت جلد و یا حتی دیدن عکسها و یا بخشی از کتاب از خریدش منصرف شدم. نه نام نویسنده و نه نام مترجمها برایم آشنا نبود. حتی ناشر هم با آن اسم پر هیجانش برایم آشنا نبود اما به نظر می رسید کتاب خریداری غیر از من داشته باشد بنابراین به هر حیله ای متوصل می شد که بتواند مرا فریب بدهد و بالاخره من به قلاب افتادم. در واقع طعمه قلاب روی جلد بود، اما نه نویسنده بود و نه مترجم و نه طرح روی جلد بلکه عنوان کوچکی بود که نوشته بود:«زیر نظر خسرو معتصد»
خسرو معتصد تا چند سال پیش برای خیلی از ما آدم ناشناسی بود. شاید چند نفری از تاریخی خوانها و دانشجوهای تاریخ او را می شناختند. اما حالا با توجه به برنامه تلویزیونیش و نقدهای منصفانه و غیر منصفانه ای که ازش می شود به اندازه کافی معروف شده است.
وقتی اسم او را پایین کتاب دیدم، برای یک لحظه چندتا سیم توی مغزم اتصالی کرد و پیش خودم گفتم: «نکنه این کتاب شبیه داستان من باشد!» از شما چه پنهان که چند وقتی است دارم توی سر و کله خودم می زنم که یک داستان فضائی/تاریخی بنویسم. یعنی یک داستانی که در مورد مسافرت بین سیارات است، اما در اصل یکجور سفر در تاریخ تمدن است. بنابراین دیدن نام یک مورخ روی جلد یک کتاب فضایی خیلی برایم حساس بود! کتاب را فوری خریدم و در اولویت خواندن قرار دادم.
سرم کلاه رفت! کتاب تاریخی و در خور یک مورخ بود اما از یک نوع دیگر! وقتی کتاب را می خواندم به نظرم خیلی بجگانه آمد. توصیفات خیلی ساده و ابتدایی و بعضاً نشدنی بود! هر چند موضوعاتی در آن گنجانده شده بود که می توانست ترکیب جالبی داشته باشد. مثل کنترل مغر حیوانات توسط فرستنده ها (حیوان-رباتها)، ترکیب ژنتیکی انسانها و حیوانات (حیوان-انسانها)، رباتها و حیوانات غول پیکر، اسلحه های لیزری، انتقال جسم، آلودگیهای زیست محیطی، جنگهای بیولوژیکی، جهشهای ژنتیکی، حیوانات منقرض شده، مسافرت در زمان و ده ها ایده دیگر.
اما همه اینها یکجوری بچگانه تعریف شده بود. مثل اینکه یک بچه داشت داستان سرائی می کرد. دیگه تقریباً وسطهای داستان بود که خسته شدم و به این امید که ببینم نویسنده کتاب بچه چند ساله بوده است، به شناسنامه کتاب رجوع کردم و آنوقت جا خوردم. جلوی اسم نویسنده نوشته بود: «هال اوستین، 1882؟ - 1933». فهمیدم که این کتاب یک کتاب تاریخی بود! زمانی نوشته شده بود که هنوز ترانزیستورها اختراع نشده بودند، DNA کشف نشده بود، انرژی هسته ای ناشناخته بود، فرستنده های و گیرنده ها اندازه یک کمد بودند و دنیا هنوز جنگ ستارگان را به خود ندیده بود!
با این وجود طرز روایت این داستان هم در نوع خودش خیلی جالب است. شبیه روایتهای تو در توی خودمان است. داستان با فرود یک سفینه فضایی در فرانسه شروع می شود و بعد به روایتی تو در توی از زبان چند کاشف اهرام مصر تبدیل می شود که بالاخره به داستان برخورد یکی از آنها با یک موجود فضائی می پردازد که در واقع امپراتور سیاره سانسار بوده است که در فضا دست به ماجرا جوئی زده است و به وسیله ای سفینه ای خودش را به یک ستاره دنبالدار رسانده است و از آنجا به همراه یک دانشمند و دخترش بین چند سیاره مسافرت کرده است و ....
ماجراها خیلی پشت سر هم پیش می آید از دست یک ملکه قدرت طلب فرار می کنند و گیر یک ژنرال جنگ طلب می افتدند و یا به سیاراتی می رود که درگیر جنگ این دو هستند!
هر جور حساب می کردم، نویسنده باید در آن دوران خلاقیت زیاد داشته باشد که این همه چیز را پیشبینی کرده باشد. من تا بحال کتابی از هال اوستین نخوانده بودم و با وجود این خلاقیت بعید می دانم که دوباره از او کتابی بخوانم. یک جوری کتابش تاریخ مصرف گذشته بود. برخلاف کتابهای ژول ورن که هر چند امروز علمی/تخیلی محسوب نمی شود، اما هنوز هم جالب و خواندنی است، کتاب هال اوستین دیگر زیاد چنگی به دل نمی زند. اما احتمالاً در زمان خودش انقلابی بوده است و فکر می کنم روی نویسنده های نوجوان آن زمان مثل آیزاک آسیموف و آرتور سی.کلارک تاثیر فراوانی داشته است. حتی شاید اسم کامپیوتر «هال» در کتاب مشهور « ادیسه فضائی»، اثر آرتور سی.کلارک از اسم این نویسنده گرفته شده است، هر چند برخی می گویند رمزی از ای.بی.ام. بوده است!
اما فکر می کنم این کتاب حتماً به يک ویرایش مجدد نیاز دار. ترجمه ها زیاد مناسب نیست. بعضی وقتها سیاره، ستاره ترجمه می شود و بعضی وقتها سفینه سیاره! اگر عکسها را که پشت سر هم در وسط یا آخر کتاب آمده، در جای مناسب در کتاب به صورت تک تک آورده می شود، مسلماً می توانست از خستگی خواندن کتاب بکاهد. همچنین سی صفحه اول کتاب به چند مقاله از نشنال جئوگرافیک پرداخته است که تاریخ مصرفی برخی از آنها نیز گذشته است. اما شاید اگر آنها را بعنوان مرجع در آخر کتاب می آوردند و در جای مناسب به آنها ارجاع می دادند بهتر بود. مسلماً یک طرح روی جلد جدید هم نیاز هست. فکر می کنم با یک ویرایش جدید می توان این کتاب را خواندنی تر کرد.
شاید نتوانم خواندن این کتاب را به همه کس توصیه کنم، اما فکر می کنم دوستداران علمی/تخیلی باید حتماً این کتاب را بعنوان بخشی از تاریخچه این ژانر مطالعه کنند. از روی تصاویر کتاب، به نظر می رسد این کتاب قبلاً موضوع فیلم یا سریالی هم بوده است.
شاد و کتاب خوان باشید.
كرم كتاب

پ.ن: من هر چی در مورد هال استین یا اسم کتاب به زبان انگلیسی جستجو کردم چیزی پیدا نکردم! خیلی عجیب است یعنی این فسیل علمی/تخیلی در دنیای دیجیتال وارد نشده است؟ یا شايد چنین کتاب و نویسنده ای اصلاً وجود ندارند؟


نام کتاب: آخرین ساکنار سیاره سانسار
نام اصلی:
نويسنده: اوستن هال و شماره هایی از ماهنامه نشنال جئوگرافیک
مترجم: میترا معتضد، ماندانا معتضد
ناشر: انتشارات دور دنیا
نوبت چاپ: اول 1387
تعداد صفحه: 591 صفحه
شمارگان: 4400 نسخه
قیمت: 24,000 ريال
شابک:

۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه

گزارش کتاب «کمدی های کیهانی»


نام کتاب: کمدیهای کیهانی
نام اصلی: Les Cosmicomics
نويسنده: ايتالو کالوينو Italo Calvino
مترجم: موگه رازانی
ناشر: نشر کتاب نادر
نوبت چاپ: سوم، پاییز 1387
تعداد صفحه: 206 صفحه
شمارگان: 1650 نسخه
قیمت: 30,000 ريال
شابک: 2-15-7359-964
«ايتالو کالوينو» هميشه من را متعجب می کند. در واقع تنها نویسنده ای است که ديدم در ژانرهای مختلفی کار کرده و در تمام آنها نیز به نوعی دست به ابتکارات بدیع و جالب زده است. کتاب «کمدیهای کيهانی» نيز در واقع مجموعه ای از داستانهای کوتاه است که با توجه به اشاره به بعضی از نکات علمی می توان آنها را جزو ژانر علمی/تخيلی محسوب کرد.
در ابتدای هر داستان پاراگرافی است که به يک موضوع علمی اشاره می کند. اين موضوع می تواند از پيدايش جهان هستی، انفجار بزرگ، سرعت نور، ساخت ماده جديد، حرکت اجرام آسمانی حول کهکشان، خلقت جهان، ايجاد جو، وضعیت ماه نسبت به زمين، انقراض دايناسورها، تکامل، پيدایش نور، شکل فضا و حتی شکل صدف حلزون اشاره کرد. اما در واقع در اکثر داستانها یک تراژدی عشق قرار گرفته است و اينکه چرا نام مجموعه را کمدی های کیهانی گذاشتند، شايد به خاطر چند داستان فاقد عنصر عشق موجود در کتاب باشد.
قهرمان تمام داستان موجود یا روحی به نام Qfwfq است که زمانی ما او را می بینیم که در حال تیله بازی با اتم های هیدروژن است و يا کهکشانی درست می کند. زمانی در فضا سقوط می کند و يا زمانی در پريودهای 200 ميليون ساله به دور کهکشان می گردد. زمانی به يک دوزیست تبديل می شود و زمانی دایناسوری منقرض شده است و حتی حلزونی در صدف خود.
عنوان داستانهای اين کتاب عبارتند از:
سالهای نوری
بازی بی پايان
علامتی در فضا
سر چی شرط ببندیم؟
دايناسورها
دایی آبزی
فاصله ماه
پيدایی روز
همه چیز در یک نقطه
بدون رنگها
شکل فضا
مارپيچ
شاید بهتر بود مترجم، ويراستار و يا ناشر ترتيب اين داستانها را به گونه ای ديگر درست می کرد. چون مثلاً در «سالهای نوری» می خوانيم که Qfwfq بروی سیاره زندگی می کند، اما در «بازی بی پايان» تازه کهکشانها ايجاد می شوند، اين درحالی است که «همه چيز در يک نقطه» داستان انفجار بزرگ است! يا مثلاً در «مارپيچ» داستان اولين صدف حلزون را می خوانيم و در «دایی آبزی» داستان آمدن ماهيان به روی زمین و در «دایناسورها» داستان انقراض دایناسورها را می خوانيم. به نظرم اگر ترتيبهای بهتر انتخاب شده بود به نوعی تداوم داستانها بهتر بیان می شد.
اما ايتالو کالوينو در اين داستانها هیچ مرزی برای تخیل خودش قائل نشده است و بعضی از داستانها به راستی عجیب و غریب از کار در آمده اند! چیزی بین یک رویا و یک کابوس و من فکر نمی کنم هیچ نویسنده دیگری می توانست اینطور منظورش را بیان کند. مثلاً در داستان شکل فضا، سه نفر را می بینیم Qfwfq ، خانم Ursula H’x و ستوان Fenimore و اين سه از ابتدا تا انتها در خلایی بی پايان در مسیری موازی در حال سقوط هستند و در حالی که خانم Ursula H’x بی اعتنا به دو نفر دیگر به خودش می رسد، دو نفر دیگر عاشقانه او را دوست دارند و در تلاشند تا خودی به او نشان بدهند و کالوينو سیزده صفحه در باره این ماجرا داستانسرائی می کند!
اما به نظر من قشنگترین داستان از این مجموعه داستان «دایناسورها» است. که بازهم از زبان Qfwfq اینبار در غالب یک دایناسور منقرض شده گفته می شود. دایناسوری که به میان «تازه ها» آمده است و آنها او را بعنوان یک غریبه می پذيرند و در حالی که نمی دانند او يک دايناسور است، در مورد دایناسورها افسانه سرائی می کنند. زمانی دایناسورها را موجوداتی وحشی نشان می دهند و زمانی حیواناتی عاقل، زمانی آنها احمق هستند و زمانی مغرور. زمانی گذشته را خوب و زمانی وحشتناک نشان می دهند. و در این میان تنها Qfwfq است که می داند دایناسورها چی بوده اند، اما نمی تواند حرفی بزند و پایان عجیب داستان.
در نهایت اینکه این ملقمه رویا ی کابوسگونه را به کسی غیر از یک عاشق «ايتالو کالوينو» نمی توانم توصیه کنم چون فکر کنم برای بقیه فاقد جذابیت لازم باشد، حتی برای علاقه مندان به علمی/تخیلی ها نيز این داستانها بیش از اندازه عشق/فلسفی است! اما فکر کنم برای علاقه مندان به نویسندگی این داستانها موارد جالبی باشند که نشان می دهد چطور می شود با تیله بازی با دوتا اتم هیدروژن ده صفحه داستان نوشت!

شاد و كتاب‌خوان باشيد،
كرم كتاب

پ.ن: این کتاب را چند وقت پیش خريدم و تازگی خواندن آن را شروع کردم وسطهای کتاب خواندن بودم که به طور اتفاقی چشمم به کتابهای در انتظار گزارش نویسی افتاد و چی دیدم! بله یک نسخه دیگر از این کتاب را! کی آن را خواندم؟ نمی دانم! موقع خواندن داستانها به نظرم آمد که بعضی از آنها آشنا است . اما فکر می کردم آنها را به صورت داستانهای کوتاه اینجا و آنجا خوانده ام. حقیقتش مدتی است این ترس به جانم افتاده بود که آلزايم می گیرم و همه چیز و همه کس را فراموش می کنم به گونه ای که دیگر حتی خودم هم نباشم! با این وجود دیدم آلزایم حداقل یک حسن دارد و آن این است که می توانم بدون هیچ هزینه ای کلی کتاب قشنگ را بخوانم و همان لذتی را که برای خواندن اولين بار از خواندنشان بردم، دوباره و دوباره تکرار کنم!

مطلب دیگری در مورد این کتاب
در مورد نویسنده