‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان تاریخی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان تاریخی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

گزارش کتاب «آخرين ساکنان سياره سانسار»



«نیلوفر درخشان به تنهایی در برابر شش زن وحشی به دفاع پرداخت. پس از چند دقیقه زنان وحشی روش مبارزه خود را عوض کردند و آنان هم به جای اینکه جیغ بکشند و او را از اطراف محاصره کنند، به حرکات سریع ورزشی پرداختند. یکی از آنان در هوا سه معلق زد و خود را به نزدیک نیلوفر درخشان رسانید و با پای خود که با چکمه ای از پوست یکی از حیوانات سیاره آتامازونس پوشیده شده بود، چنان لگدی به شکم نیلوفر درخشان نواخت که از شدت درد، شمشیر از دست نیلوفر افتاد و او دست به شکم گذارد و خم شد. ...»
اگر فکر می کنید با خواندن چنین پشت جلدی حاضر می شوم، کتاب را بخرم، سخت در اشتباهید. در واقع چند بار که به کتاب فروشی ها رفته بودم این کتاب را دیده بودم و هر بار با خواندن پشت جلد و یا حتی دیدن عکسها و یا بخشی از کتاب از خریدش منصرف شدم. نه نام نویسنده و نه نام مترجمها برایم آشنا نبود. حتی ناشر هم با آن اسم پر هیجانش برایم آشنا نبود اما به نظر می رسید کتاب خریداری غیر از من داشته باشد بنابراین به هر حیله ای متوصل می شد که بتواند مرا فریب بدهد و بالاخره من به قلاب افتادم. در واقع طعمه قلاب روی جلد بود، اما نه نویسنده بود و نه مترجم و نه طرح روی جلد بلکه عنوان کوچکی بود که نوشته بود:«زیر نظر خسرو معتصد»
خسرو معتصد تا چند سال پیش برای خیلی از ما آدم ناشناسی بود. شاید چند نفری از تاریخی خوانها و دانشجوهای تاریخ او را می شناختند. اما حالا با توجه به برنامه تلویزیونیش و نقدهای منصفانه و غیر منصفانه ای که ازش می شود به اندازه کافی معروف شده است.
وقتی اسم او را پایین کتاب دیدم، برای یک لحظه چندتا سیم توی مغزم اتصالی کرد و پیش خودم گفتم: «نکنه این کتاب شبیه داستان من باشد!» از شما چه پنهان که چند وقتی است دارم توی سر و کله خودم می زنم که یک داستان فضائی/تاریخی بنویسم. یعنی یک داستانی که در مورد مسافرت بین سیارات است، اما در اصل یکجور سفر در تاریخ تمدن است. بنابراین دیدن نام یک مورخ روی جلد یک کتاب فضایی خیلی برایم حساس بود! کتاب را فوری خریدم و در اولویت خواندن قرار دادم.
سرم کلاه رفت! کتاب تاریخی و در خور یک مورخ بود اما از یک نوع دیگر! وقتی کتاب را می خواندم به نظرم خیلی بجگانه آمد. توصیفات خیلی ساده و ابتدایی و بعضاً نشدنی بود! هر چند موضوعاتی در آن گنجانده شده بود که می توانست ترکیب جالبی داشته باشد. مثل کنترل مغر حیوانات توسط فرستنده ها (حیوان-رباتها)، ترکیب ژنتیکی انسانها و حیوانات (حیوان-انسانها)، رباتها و حیوانات غول پیکر، اسلحه های لیزری، انتقال جسم، آلودگیهای زیست محیطی، جنگهای بیولوژیکی، جهشهای ژنتیکی، حیوانات منقرض شده، مسافرت در زمان و ده ها ایده دیگر.
اما همه اینها یکجوری بچگانه تعریف شده بود. مثل اینکه یک بچه داشت داستان سرائی می کرد. دیگه تقریباً وسطهای داستان بود که خسته شدم و به این امید که ببینم نویسنده کتاب بچه چند ساله بوده است، به شناسنامه کتاب رجوع کردم و آنوقت جا خوردم. جلوی اسم نویسنده نوشته بود: «هال اوستین، 1882؟ - 1933». فهمیدم که این کتاب یک کتاب تاریخی بود! زمانی نوشته شده بود که هنوز ترانزیستورها اختراع نشده بودند، DNA کشف نشده بود، انرژی هسته ای ناشناخته بود، فرستنده های و گیرنده ها اندازه یک کمد بودند و دنیا هنوز جنگ ستارگان را به خود ندیده بود!
با این وجود طرز روایت این داستان هم در نوع خودش خیلی جالب است. شبیه روایتهای تو در توی خودمان است. داستان با فرود یک سفینه فضایی در فرانسه شروع می شود و بعد به روایتی تو در توی از زبان چند کاشف اهرام مصر تبدیل می شود که بالاخره به داستان برخورد یکی از آنها با یک موجود فضائی می پردازد که در واقع امپراتور سیاره سانسار بوده است که در فضا دست به ماجرا جوئی زده است و به وسیله ای سفینه ای خودش را به یک ستاره دنبالدار رسانده است و از آنجا به همراه یک دانشمند و دخترش بین چند سیاره مسافرت کرده است و ....
ماجراها خیلی پشت سر هم پیش می آید از دست یک ملکه قدرت طلب فرار می کنند و گیر یک ژنرال جنگ طلب می افتدند و یا به سیاراتی می رود که درگیر جنگ این دو هستند!
هر جور حساب می کردم، نویسنده باید در آن دوران خلاقیت زیاد داشته باشد که این همه چیز را پیشبینی کرده باشد. من تا بحال کتابی از هال اوستین نخوانده بودم و با وجود این خلاقیت بعید می دانم که دوباره از او کتابی بخوانم. یک جوری کتابش تاریخ مصرف گذشته بود. برخلاف کتابهای ژول ورن که هر چند امروز علمی/تخیلی محسوب نمی شود، اما هنوز هم جالب و خواندنی است، کتاب هال اوستین دیگر زیاد چنگی به دل نمی زند. اما احتمالاً در زمان خودش انقلابی بوده است و فکر می کنم روی نویسنده های نوجوان آن زمان مثل آیزاک آسیموف و آرتور سی.کلارک تاثیر فراوانی داشته است. حتی شاید اسم کامپیوتر «هال» در کتاب مشهور « ادیسه فضائی»، اثر آرتور سی.کلارک از اسم این نویسنده گرفته شده است، هر چند برخی می گویند رمزی از ای.بی.ام. بوده است!
اما فکر می کنم این کتاب حتماً به يک ویرایش مجدد نیاز دار. ترجمه ها زیاد مناسب نیست. بعضی وقتها سیاره، ستاره ترجمه می شود و بعضی وقتها سفینه سیاره! اگر عکسها را که پشت سر هم در وسط یا آخر کتاب آمده، در جای مناسب در کتاب به صورت تک تک آورده می شود، مسلماً می توانست از خستگی خواندن کتاب بکاهد. همچنین سی صفحه اول کتاب به چند مقاله از نشنال جئوگرافیک پرداخته است که تاریخ مصرفی برخی از آنها نیز گذشته است. اما شاید اگر آنها را بعنوان مرجع در آخر کتاب می آوردند و در جای مناسب به آنها ارجاع می دادند بهتر بود. مسلماً یک طرح روی جلد جدید هم نیاز هست. فکر می کنم با یک ویرایش جدید می توان این کتاب را خواندنی تر کرد.
شاید نتوانم خواندن این کتاب را به همه کس توصیه کنم، اما فکر می کنم دوستداران علمی/تخیلی باید حتماً این کتاب را بعنوان بخشی از تاریخچه این ژانر مطالعه کنند. از روی تصاویر کتاب، به نظر می رسد این کتاب قبلاً موضوع فیلم یا سریالی هم بوده است.
شاد و کتاب خوان باشید.
كرم كتاب

پ.ن: من هر چی در مورد هال استین یا اسم کتاب به زبان انگلیسی جستجو کردم چیزی پیدا نکردم! خیلی عجیب است یعنی این فسیل علمی/تخیلی در دنیای دیجیتال وارد نشده است؟ یا شايد چنین کتاب و نویسنده ای اصلاً وجود ندارند؟


نام کتاب: آخرین ساکنار سیاره سانسار
نام اصلی:
نويسنده: اوستن هال و شماره هایی از ماهنامه نشنال جئوگرافیک
مترجم: میترا معتضد، ماندانا معتضد
ناشر: انتشارات دور دنیا
نوبت چاپ: اول 1387
تعداد صفحه: 591 صفحه
شمارگان: 4400 نسخه
قیمت: 24,000 ريال
شابک:

۱۳۸۷ شهریور ۳۱, یکشنبه

گزارش کتاب «اينس، روح من»

نام کتاب: اينس، روح من

نام اصلی: Ines del almamia (اسپانيایی)
نويسنده: ایزابل آلنده
مترجم: زهرا رهبانی
ناشر: موسسه انتشارات نگاه
نوبت چاپ: اول 1386
تعداد صفحه: 437 صفحه
شمارگان: 2000 نسخه
قیمت: 55,000 ريال
شابک: 4-387-351-964
يکی از آنجاهای که خیلی دوست دارم در طی زندگیم بتوانم ببینم و مدتی را در آن بگذرانم آمريکا جنوبی است. سرزمین رودخانه های پر آب، کوه ها بلند، دشتهای پهناور و مردمان شاد. اما در ميان کشورهای آمريکا جنوبی شاید تا قبل از خواندن اين کتاب، کمتر از همه به شیلی علاقه داشتم، چون شیلی همیشه من را غمگین می کرد زیرا یاد «سالوادر آلنده» را برایم زنده می کند. رئیس جمهوری مردمی شیلی که در 11 سپتامبر 1973 تا آخرين لحظه در مقابل کودتای نظامی آمريکا مقاوت کرد و در حال مبارزه کشته شد. اينکه چرا مردمش در موقع لزوم از او حمایت نکردند و سرنوشت غمبار این مبارز راه آزادی همیشه برایم سوال بود. البته بعداً مردم شیلی با حکومت دیکتاتوری پینوشه عذاب این گناه را کشیدند. اما داغ آلنده همچنان برای من زنده است. اما مدتهاست که نویسنده ای از خاندان او در کشور ما معروف شده است. «ايزابل آلنده» که با «خانه ارواح» پای به ایران گذاشت و الان مثل دیگر نویسندگان معروف آمريکای جنوبی در ایران نيز محبوبیت دارد. بخصوص که دامنه نوشته هایش و سبک و سیاق آنها محدوده فراوانی را پوشش می دهد. از رمانهایش گرفته تا داستانهای نوجوان پسندش و به تازگی داستانهای تاریخیش.
من از بین این همه «داستانهای نوجوان پسندش» را بیشتر می پسندم! اما داستانهای تاریخیش مثل «زورو» هم برایم جالب بود چون خاطره یک قهرمان دیگر را برایم زنده می کرد. کتاب حاضر نیز یک داستان تاریخی است و صد البته مستند تر از «زورو». در واقع خاطرات زنی است که در بوجود آمدن کشور شیلی کنونی نقش اصلی را داشته است.
اينس سوارس زن جوانی است که برای یافتن شوهرش پای به قاره جدید می گذارد، آنهم در حالی که مهاجران اندک اسپانیای هنوز جرائت آوردن زنان و خانواده های خود را ندارند. سفر پر ماجرای اینس از زبان خود او روایت می شود. مشکلاتش، که برای هر زن تنهائی در میان انبوه مردان پیش می آيد. در مقابل متجاوزان مجبور است از خود دفاع کند. برای حقش مبارزه کند و شغلی آبرومند برای خود ایجاد کند و به ندای عشق پاسخ بدهد و کشوری را بسازد! اگر اين داستان يک واقعیت تاریخی نبود، شما فکر می کردید یک رمان پر هيجان می خوانيد!
اما اين یک ماجرای تاریخی است. با جزئیات تمام. این که چطور 150 سرباز اسپانیای امپراطوری اینکا را با میلیونها نفر جمعیت و ده ها هزار نیروی نظامی از پا در می آورند و کشور پرو را اشغال می کنند ، تنها آغازی است بر این داستان. چون پرو کشوری است سرشار از طلا و طلا عنصریست کمیاب در اروپا. اسپانیاییهای که در آن زمان در اوج قدرت بودند، اعراب را به افریقا بازگردانده بودند، فرانسه را شکست داده و رم را فتح کرده بودند و پاپ دست نشانده آنها شده بود، به شدت جذب این ماجرا شدند. اگر قاره آمریکا کشف نمی شد و اسپانيائیها در پی نام و ثروت به آن سمت سرازير نشده بودند، شايد تاریخ به گونه ای دیگر رقم میخورد و الان در خاورمیانه ردپای آنها را هم می ديدیم.
اما وقتی «فراسیسکو پیسارو» و «دیه گو د آلماگرو» دو ماجراجوی اسپانیایی امپراطوری اينکا را در پرو فتح می کنند و ماجرای گنج عظیمی که بعنوان باج از مردم آن سرزمین می گیرند، سراسر اسپانيا را در می نوردد، مردان دیگری هم پا جای پای آنها می گذارند. مردانی که یا در پی کسب ثروت هستند و یا در پی نام و شهرت و مقام و یا در پی بردن دینشان در بین وحشیان. وحشیانی که با دیده تردید به این موجود پشمالوی انسان نما نگاه می کنند که هیچ بوی از انسانیت نبرده اند و حتی از حمام کردن می ترسند!
جنگ بین اسپانیائی ها و بومی ها مدتها ادامه پیدا می کند بخصوص بومیان ماپوچه که مردن را بر اسارت ترجیح می دهند و هيچگاه زیر شکنجه چیزی را لو نمی دهند. جنگی که قرنها ادامه پیدا می کند.
در میانه این جنگ یک زن چه نقشی می تواند داشته باشد. آيا معشوقه فرمانده ارتش بودن کافی است؟ آيا کاوش گر آب در دل کویر برای نجات لشکری بودن، کافی است؟ و يا اینکه باید چون فرشته غضبناکی سر از تن روسای دشمن جدا کند تا مشهور شد؟! اينس سوارس چنین کسی است. و اينکه در آن زمان چه کارهای دیگری نیز کرده است که از دید تاریخنگاران زن ستیز جامعه مردسالار اسپانیایی به دور مانده است، ما نمی دانيم. جامعه ای که در آن زنان حق نشستن و صرف غذا بر سر میز مردان نداشتند. اما اينس به جای رسید که حتی پشت میز فرماندهان جنگ نیز جایگاهی برای خودش داشت.
مسلماً خواندن کتاب برای دوست داران تاریخ و سرگذشتهای ماجراجویانه جالب است. اما گوش کردن به یک سرگذشت ماجراجویانه از زبان یک زن می تواند جالبتر باشد! جای که عشقها هم به اندازه نبردها می تواند مهم باشند! البته از حق نباید گذشت که بعضی از قسمتهای داستان دیگر واقعاً زنانه شده است و حوصله ما مردها را سر می برد!
اما خواندن در مورد اسپانيائی ها و ماپوچه ها واقعاً جالب است. آدم در حس تعلیق می ماند که به کدام یک دل ببندد. به مردان شجاع و دلیر اسپانیایی که با کمال بی رحمی به نیرویهای صدها برابر از خود بزرگتر هجوم می برند؟ آن هم با سلاحهای ابتدائی؟ یا به مردان و زنان و کودکان شجاع و دلیر ماپوچه که هیچگاه تن به ذلت نمی دهند؟ و با از جان گذشتگی راه را برای پیروزی هم نوعانشان بر اسپانیاییها هموار می کنند.
داستان در نهایت داستان استعمار است. قومی قوم دیگر را به بردگی می کشد. اما هر دو طرف شجاعانه و بیرحمانه جنگیده اند. جنگی است که در آن برای هر دو طرف مردن بهتر از اسیر شدن است.

خواندن این کتاب را به علاقه مندان به رمانهای تاریخی و سرگذشتهای ماجراجویانه و حتی دوست داران داستانهای عاشقانه توصیه می کنم.
اما اگر علاقه باشید در مورد شیلی این لاغر ثروتمند بدانید می توانيد اينجا و يا اينجا را مطالعه کنيد. اگر زبان انگلیسیتان اندکی خوب باشد می توانيد در مورد ماپوچه ها در اينجا مطلب بیشتری بخوانید و در مورد امپراتوری اينکا در اينجا و همچنين در مورد تاريخ شیلی در اينجا و صد البته در مورد اينس سوارس قهرمان این داستان در اينجا و معشوق او پدرو د والویویا هم می توانيد در اينجا مطلب بخوانید و همچنين در مورد فرماندار شیلی و همسر اينس هم می توانيد در اينجا مطالب بیشتر بخوانید

شاد و كتاب‌خوان باشيد،
كرم كتاب

۱۳۸۷ شهریور ۷, پنجشنبه

گزارش کتاب «اسکندر»



نام کتاب: اسکندر

  • جلد اول: فرزند یک رويا
  • جلد دوم: شن های آمن
  • جلد سوم: آخر دنيا
نام اصلی: Alexandros
نويسنده: والریو ماسیمو مانفردی
مترجم: فریده مهدوی دامغانی
ناشر: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
نوبت چاپ: اول، پاییز 1382
تعداد صفحه: جلد اول 479 صفحه، جلد دوم 572 صفحه، جلد سوم 711 صفحه
شمارگان: 3000 نسخه
قیمت: 75,000 ريال
شابک: 964-422-635-6

اسکندر در تاريخ غرب يک قهرمان است و بسیار محبوب زیرا او تنها کسی است که توانست بالاخره حریف ایرانیان بشود و کشور آنها را تصرف کند. کاری که امپراطوری روم و بریتانیا و روس و حتی عثمانی در اوج قدرتشان هیچگاه نتوانستند بکنند! بر این اساس افسانه سرائی های فراوانی در باره او شده است و لقب اسکندر کبیر را به او داده اند. اما از طرف دیگر گذشتگان ما نیز بیکار ننشسته اند و با مهارت عجیبی اسکندر را از آن خودشان کردند!
از آنجا که اين کتاب از نویسنده ای غربی است، بنابراین بر اساس روایت غربی تعریف شده است. در جلد اول کتاب با نام «فرزند یک رويا» سرگذشت وی از قبل از تولد تا به دست آوردن فرماندهی کل یونان روایت می شود. همانطور که می شد انتظار داشت، بر اساس این روایت اسکندر هر چند بر اثر همآغوشی فلیپ مقدونی که خود را از نسل هرکول می داند و المپیاس همسرش که خود را از نسل آشیل می داند، به وجود می آيد، اما همان شب مادر اسکندر می بیند که با یکی از خدایان یونان که به صورت ماری درآمده است، هم آغوش شده است! و به اين ترتيب اسکندر را فرزند خدایان می داند نه فلیپ! (اين را داشته باشید، تا به روایت ایرانی برسیم!)
بدطبع اسکندر کودکی را در آغوش پدر و دیگر سردارانش و زیر مراقبت مادرش به همراه تعدادی از بچه گان اشراف زاده بدون هیچ مشکلی می گذراند! اما دوران نوجوانی دوران پر دردسریست. پدر برای آموزش او، وی را زیر نظر یکی از معروفترین دانشمندان آن دوره یعنی ارسطو قرار می دهد و خود در پی فتح کشور یونان است! اسکندر زیر نظر ارسطو رشد می کنند و دانش روز را فرا می گیرد! و با اصول حکمرانی و دموکراسی آتنی آشنا می شود! این در حالی است که پدرش بعنوان یک دیکتاتور مشغول سرکوب آتنی ها و متحدانش است!
بازگشت اسکندر از تبعیدگاه آموزشی خود، در حالی صورت می گیرد که یک ماجرای درون خانوادگی در حال شکل گرفتن است. پدر که تا کنون همسران و کنیزان بسیار را در کنار خود داشته است، در پی ازدواج با دختر یکی از نجبای دربارش است و مادر که می داند اين ازدواج ممکن است مشکلاتی برای وارث تاج و تخت بوجود بیاورد، مخالف است!
نتیجه اینکه اسکندر این وسط گرفتار می شود و اینبار به همراه یکی از دوستانش به صورت فراری به میان اقوام شمالی فرار می کند! ماجرا بالاخره به آشتی پدر و پسر می انجامد. اما توطئه ای در کار است که در آن به ناگاه فلیپ کشته می شود و بالافاصله پس از آن فرزند پسر زن جدید فلیپ نیز کشته می شود! البته واضح و روشن است که این توطئه ها نمی تواند کار اسکندر باشد! بلکه دشمنان پدر که بعدها می فهمیم از ایرانیان هستند، و همچنین دستهای پنهان مادر در کار است تا اسکندر به تاج و تخت برسد!
دشمنان یونانی فلیپ که فکر می کنند با روی کار آمدن نوجوانی در مقدونی، می توانند آن را مثل یک کیک خامه ای بخورند، به تکاپو می افتند. اما اسکندر به عنوان یک نابغه جنگی خیلی زود همه آنها را شکست می دهد و به زودی به مقام سر فرماندهی یونان می رسد. این در حالی است که در آرزوی سفر به سرزمینهای شرقی می سوزد!
نویسنده در جلد دوم «شن های آمن» به داستان جنگهای خاور نزدیک اسکندر و مصر می پردازد. اسکندر که به مقام سر فرماندهی یونان رسیده است، پیشنهاد می دهد که لشکر از یونانی به بازپس گیری مستعمرات آسیایی یونان که مدتها پیش به دست هخامنشیان افتاده است، بفرستد. البته متحدان یونانیش توان مخالفت ندارند و بنابراین به زودی اسکندر و لشکريانش وارد آسیای صغیر می شوند و نقاط شرقی را فتح می کنند. و با ساتراپهای ایرانی و فرماندهان آنها در گیر می شوند.
البته راوی داستان از آنجا که فرمانده ایرانی که در خور مقابل با اسکندر باشد نمی شناسد، دست به دامان مزدوران یونانی می شود و از ميان مزدورانی یونانی که در خدمت ارتش ایرانی هستند فرماندهی بیرون می کشد به نام «ممنن» تا در مقابل یونانی پیروز نقش شکست خورده مغرور را بازی کند! این در حالی است که «آریوبرزن» در نقش یک فرمانده ترسو و شکنجه گر ظاهر می شود! البته سردار یونانی مزدور ایرانی نیز توسط بمب بیولوژیکی ارسطو بیمار شده و می میرد تا اسکندر که عاشق همسر ایرانی اوست به خواسته دلش برسد!
هر جا فرماندهان ایرانی دست به مقاومت می زنند از آنها دیوهای ساخته می شود که اسکندر برای نابودی انها باید یک شهر را نابود کند! غزه شهری که هیچ گاه در طول تاریخ رنگ یک قرن آرامش را ندیده است یکی از این پرده ها را به نمایش می گذارد و فرمانده آن دلیرانه مقاومت می کند! البته اسکندر کبیر مثل هر دلاور دیگری از دلاوری خوشش می آيد، اما در یک لحظه مستی فرمانده مغلوب را می کشد و بعد افسوسش را می خورد!
با فتح خاور نزدیک دروازه های بی دفاع مصر در مقابل اسکندر باز می شود و از آنجا که یونان و مصر دو تمدن خواهر هم محسوب می شوند، آمون، خدای مصر نیز به بالافاصله اسکندر را به فرزندی قبول می کند!
اما جلد سوم یا «آخر دنيا» پر ماجرا ترین جلد است. سرگذشت شکست دوباره داریوش سوم و لشکریانش در مقابل اسکندر، سرگذشت فتح پایتختهای چندگانه ایران (بابل و شوش و هگمتانه و پارسه)، سرگذشت فتح حرم 365 زنه داریوش، سرگذشت عشق و عاشقی اسکندر با دختران داریوش و سرگذشت فتح خوارزم و افغانستان و هند، سرگذشت توطئه های دوستان سابق و فرماندهان قدیمی اسکندر و سرگذشت سربازان شورشی اسکندر و بالاخره داستان سفر بازگشت اسکندر و مرگ او، همه و همه اگر از تاریخ اطلاعی نداشته باشید، برای شما جالب است.
اما، اما، اگر کمی تاریخ خوانده باشید، دروغهای شاخ دار راوی داستان که درخور مورخان دوران اسکندر است، و نه تاریخی نویسان جدید، برایتان تاسف آور است.
در یک کلام بايد بگویم من کاملاً تعجب کردم که چگونه وزارت ارشاد زمان آقای خاتمی خود دست به انتشار این کتاب زده است. باز اگر یکی از ناشران چنین کتابی را چاپ کرده بود، قابل قبول بود. اما این کتاب سر تا پا دروغ واقعاً لایق چاپ توسط وزارت ارشاد زمان آقای خاتمی نیست!
اسکندر یک سردار جنگی نابغه بود که توانست با تکیه به روشهای جنگ یونانی و استفاده از سوارنظام سبک اسلحه و پیاده نظام نيزه دار و چریک های همه کاره قسمت بزرگی از دنیای آن زمان را فتح کند. همانطور که گفتم تاریخ نویسان قدیم و جدید غربی از وی پهلوانی ساختند که توانست غول شرقی را به زانو در بیاورد. اما مسلماً وی بعنوان یک شخص حقیقی دارای مشکلات بوده است که همه این داستان پردازان به نوعی از آن گذشته اند! بی رحمی او، مست کردن مداوم او، خود پسندی او، شهوت رانی او و از همه مهمتر خودکامه بودن وی چیزی است که شما در این داستان نمی بینید ، اما می فهمید! چون آنقدر قوی است که حتی داستان پرداز عاشق اسکندر نیز نمی تواند از روایات کردن داستانهای کم رنگ شده آن بگذرد! داستانهای مثل فتح غزه و یا پارسه بی دفاع، به یغما بردن آرامگاه کوروش کبیر و آتش زدن تخت جمشید و ..... جالب است بدانید که حتی دوستان همراه اسکندر نیز که تاریخ روزبه روز لشکرکشی او را می نویسند، او را بعنوان یک خودکامه ظالم محکوم می کنند!
من بعد از خواندن اين داستان مدتها صبر کردم تا بتوانم بر قلمم کنترل داشته باشم و شرحی بی طرفانه بر آن بنویسم. حداقل اگر نویسنده کمی بیشتر به آریوبرزن فرمانده ایرانی و دلیر ما ، به مقاومت جانانه قبایل تاجیک و پشتون و سرگذشت افسران بلندپایه ایرانی که شمشیرشان را در خدمت اسکندر قرار دادند، پرداخته بود، شاید اینقدر عصبانی نمی شدم که در فکر انتقام از این اسکندر باشم! اما از آنجا که نویسنده غربی، مثل یونانیان آن زمان، ایرانیان را بربر می دانسته است، بنابراین فرمانده یک مشت بربر از دید او لیاقت قهرمانی نداشته است و خیلی سریع به نبردهای او پرداخته است و مثل یک یاغی او را کشته است! من خیلی فکر کردم که چطور از اسکندر انتقام بگیرم اما در نهایت بهتر دیدم من هم به تاریخ نویسان و ادبای قدیم خودمان، اقتباس کنم و داستان اسکندر را به گونه ای دیگر برایتان روایت کنم!
نکته مهم ، کلیدی و اساسی داستان زندگی اسکندر، راز تولد اوست. هر چند اسکندر در این داستان فرزند فلیپ معرفی شده است، اما در روایاتی دیگری از غربیان، اسکندر فرزند افسری مصری/ایرانی است و نوه فلیپ می باشد و در روایات ایرانی اسکندر فرزند دارا یا همان داریوش کبیر است! این روایت ایرانی به شکلهای مختلفی در ادبیات ما تکرار شده است. از شاهنامه بگیرید تا انبوه داراب نامه ها و اسکندر نامه ها! همه و همه به همین روایات چسبیده اند و اسکندر را فرزند داریوش کبیر می دانند! بنابراین وقتی اسکندر به ایران لشکر کشی می کند، تنها یک وارث تاج و تخت در مقابل یک وارث تاج و تخت دیگر قد علم کرده است و در اين میان آن کسی که لایق تر است، یعنی اسکندر پیروز می شود! از انجا به بعد اسکندر یک پهلوان ایرانی است که فتح دیگر کشورهای می رود! و حتی جاهای که در زندگی واقعیش نتوانسته فتح کند و داستان پردازن غربی نیز از آن خبری نداشته اند به دست پر توان داستان پردازان ایرانی توسط اسکندر فتح می شود، من که به شخصه از طرفداران پر و پا قرص داراب نامه ها و اسکندر نامه ها هستم می دانم که طبق این روایات اسکندر تنها کسی بوده است که جدا از ایران، مصر و یونان توانسته است یمن و عربستان و روم و چین و ماچین و سراندیب و آفریقا و فرنگ را فتح کند و سالها قبل از ملوانان کشتی ماژلان توانسته است دور دنیا را بگردد و از شرق به غرب برود! واقعیت این است که حکومت 100 ساله یونانیان بر ایران نمی تواند باعث این علاقه عجیب داستان سرایان ایرانی به اسکندر باشد و حتماً اسکندر به نوعی توانسته است علاقه ایرانیان هم زمان خود را جلب کند. شاید یکی از دلایل آن جنگآوری وی باشد و این که مانند کوروش کبیر خود به شخصه در صفوف اول لشکرکشی ها قرار می گرفت به جائی اینکه مثل شاهان فاسد هخامنشی در چادر حرم سرا به فرماندهی جنگ بپردازد!
واقعیت این است که در دو سوی این داستان دو تمدن داستان گو قرار دارند! یونانیها می خواهند با اسکندر تاوان تمام تحقیرهای که ایرانیان بر آنها رو داشته اند را بگیرند و ایرانیان می خواهند صفات برجسته اسکندر مانند جنگاوری او را به خود انتساب بدهند! و بیچاره اسکندر که این وسط مانده است! البته به طور مسلم اسکندر در دوره زندگی مشترک خود با پدرش به شدت مورد بی مهری فلیپ واقع شده بود و بارها توسط فلیپ تکذیب می شود! اين نشانه ای از آن باشد که به طور حتم راز تولد اسکندر چیزی غیر از آن است که اين نویسنده مطرح کرده است.
در پایان ذکر چند نکته جالب است:
• قدرت مند بودن اسکندر چنان بوده است که حتی امروزه نیز ایرانیان برای تعریف از یک شخص قدرتمند او را سکندر می نامند! هر چند چنین شخصی الزاماً واجد شرایط پهلوانی و جوانمردی نیست!
• هر چند در این کتاب اسکندر می توان افغانها را شکست بدهد، اما در واقع این افغانها بودند که اسکندر را شکست دادند و چنان ضرباتی بر لشکر فرسوده اسکندر وارد کردند که او هیچگاه نتوانست به هند حمله کند و به فکر برگشت افتاد!
• در روایات یونانی اسکندر با دختران داریوش ازدواج می کند تا پادشاهی خود را بر ایران مسلم کند. در روایات ایرانی دختران داریوش در نقش آخرین خط دفاعی ایران ظاهر می شوند و هزاران پهلوانی می کنند و شکستها بر لشکر یونان وارد می کنند و حتی در جنگ تن به تن و کشتی اسکندر را شکست می دهند! آخر سر عاشق چهره اسکندر می شوند و اسکندر به حیله به آنها دست می يابد! جالبترین نمونه از این میان البته بوران دخت یا دختر سبیل دار است که شرح آن در اسکندر نامه ها آمده است و بعداً همین دختر است که سرزمینهای مختلف را برای اسکندر فتح می کند و اسکندر فقط به دنبال او از این کشور به آن کشور می رود!
• هر چند در تاریخ مشهور است که اسکندر هم جنس باز بوده است، اما نویسنده ایتالیایی داستان، برای اسکندر صفی از زنان ترتیب می دهد که اسکندر عشقی آسمانی به همه آنها دارد! این در حالی است که تعدد زنان داریوش سوم که از حیله های سیاسی آن دوره بوده است به مسخره گرفته شده است! در صورتی که کمی قبل تر اشاره می شود فیلپ پدر اسکندر نیز چنین روالی را پیش گرفته بوده است و حتی خود اسکندر نیز همین روال را پیش می گیرد! فقط هر کس بامش بیشتر برفش بیشتر و مسلماً بام پادشاه ایران آن موقع خیلی بزرگ بوده است!
• در تمام طول کتاب بارها به شرافت و نجابت ایرانیان اشاره شده است و می دانيم تاریخ نویسان یونان قدیمی نیز به دفعات ایرانیان را سرمشق شرافت، نجابت و شجاعت دانسته اند.

در پایان توصیه می کنم به جای اینجور کتابهای غرب زده، بهتر است از اسکندرنامه های خودمان مطالعه کنیم و لذت ببریم و یا کتابهای تاریخ را در مورد اسکندر بخوانید و بر دانش خودتان اضافه کنید. و همينجا اعتراف می کنم اگر نام دکتر فریده مهدوی دامغانی بعنوان مترجم پای این کتاب نبود من هم احتمالا آن را نمی خواندم!

شاد و كتاب‌خوان باشيد،
كرم كتاب