‏نمایش پست‌ها با برچسب گزارش کتاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب گزارش کتاب. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

گزارش كتاب «باران مرگ»

باران مرگ، يك كتاب علمي/تخيلي پيشگويانه است. قهرمان اصلي اين كتاب «يانا» دختري نوجوان است كه ناگهان با مصيبتي بزرگ روبرو ميشود. انفجار يك راكتور اتمي در نزديكي شهر محل اقامتش در آلمان. داستان، داستاني تيره اي است. داستان مبارزه با اثرات چنين انفجاري. اسم كتاب در واقع اشاره به باران آلوده به راديواكتيوي است كه از ابرهاي حاصل از انفجار بوجود مي‌آيد و بسيار بيماري زا است. در طول داستان سه بخش عمده كاملاً قابل تشخيص است.
  • فرار
  • فقان
  • فراموشي
در بخش فرار، ماجراهاي يانا و برادر كوچكترش در فرار از حادثه به تصوير كشيده ميشود. ترس عمومي و هرج و مرج ناشي از آن و فجايعي كه اين ترس بوجود مي‌آورد. حوادثي كه بدون شك وحشتناك هستند و رفتارهاي غير انساني وحشتناكترش هم مي‌كند.
در بخش دومي؛ مصيبتهاي بعدي به نمايش كشيده مي‌شود. بيمارستان و بيماري و مرگهاي ناشي از بيماري. ضعف عملكرد سياستمداران، بيخبري از دوستان و آشنايان و ترس غيرمعمول ديگران از بيماران حادثه كه محيط را براي آنها نااميدانه تر ميكند.
در نهايت در بخش فراموشي، ضمن رشد دوباره اميدها، به فراموشي جامعه ميپردازد و اينكه چطور ممكن است چنين حادثه مهمي به فراموشي سپرده شود. همانطور كه در دل كتاب بارها نيز تاكيد مي‌كند كه چرنوبيل قبلا به فراموشي سپرده شده است.
هر چند كتاب بعنوان كتاب كودك و نوجوان طبقه بندي شده است، اما در واقع يك كتاب بزرگسالانه هم است و خواندن آن براي همه لازم و مفيد است. يادمان نرود كه امروزه با وجود بمبهاي هسته اي قابل حمل در دستان تروريستها، وقوع يك انفجار هسته اي در هر كجاي دنيا امكان پذير است. در اين كتاب حداقل شرايط بعد از انفجار را بهتر درك مي‌كنيد و اگر از بخت بد دچار چنين شرايطي شديد، ميتوانيد تصميم‌هاي بهتري بگيريد.
نويسنده كتاب خانم «گودرون پاوسه وانگ» اين عقيده جالب را دارد كه بايد نوجوانان را با چلشهاي عصر جديد آشنا كرد و به نظر من در اين كتاب بسيار خوب به اين موضوع پرداخته است. اما قبل از اسم نويسنده چيزي كه مرا جلب اين كتاب كرد مترجم فقيد و پر آوازه آن «حسين ابراهيمي (الوند)» بود كه ترجمه هاي عاليش از آثار «جان كريستوفر» از ياد هيچكدام از نوجوانان قديم و جديد نمي‌رود. و ترجمه خوب و روانش از اين كتاب نيز گوياي تبحر ايشان بوده است. هر چند شخصيتهاي فراوان اين كتاب كم حجم كمي گيج كننده هستند.
كتاب علاوه بر آن برنده جايزه بهترين كتاب كودك و نوجوان آلمان در سال 1988 نيز شده است. كه با توجه به رخداد چرنوبيل در سال 1986 به نظر مي‌رسد كتاب به خوبي بر موج ضد نيروگاه هسته اي سوار شده است.
درعوض نشر پيدايش بعنوان ناشر اثر به اندازه كافي در كار نشر آن همت نكرده است. به طوري كه حتي در وب سايت رسميش نيز مطلب مربوط به معرفي كتاب را به اشتباه نوشته است و آن را كتابي درباره انفجار نيروگاه هسته اي چرنوبيل معرفي كرده است. در صورتي كه در فضاي داستان انفجار چرنوبيل مدتها قبل اتفاق افتاده است و داستان حول افنجار يك نيروگاه هسته اي ديگر در آلمان مي‌گردد. و واقعاً بايد به حال صنعت نشرمان غصه خورد كه ناشرش نيز نمي‌داند چه كتابي چاپ مي‌كند.
در نهايت با توجه به اتمي شدن ايران، خواندن آن را به همه دوستان توصيه مي‌كنم. اما يادتان باشد كه داريد يك كتاب تراژدي ميخريد كتابي كه به رنج و اندوه خواهد پرداخت نه به شادي و ماجرا.

شاد و كتابخوان باشيد
كرم كتاب

نام كتاب:باران مرگ
نام اصلي:Die Wilke = Fall-out
نويسنده:گودرون پاوسه وانگ
مترجم:حسين ابراهيمي (الوند)
ناشر:نشر پيدايش
نوبت چاپ :سوم 1387
تعداد صفحه:264 صفحه
شمارگان:2100 نسخه
قيمت:35،000 ريال
شابك :978-964-6055-62-9
باركد :9789646605626

۱۳۸۹ فروردین ۲۳, دوشنبه

گزارش كتاب «قلعه ديجيتالي»


طي سالهاي اخير در حالي كه «جان گريشام» دست از نوشتن كتابهاي پرهيجان برداشته است و به بيراه داستانهاي واقعي زده است و «فردريك فورسايت» هم هنوز در حال طي دوران افسردگي پس از پايان جنگ سرد است و و بعد از فروش فوق العاده كتاب «راز داوينچي» تنها مي‌توان كمي به «دن براون» نويسنده اين كتاب اميد داشت كه بتواند يك كتاب پر هيجان خوب بنويسد.
هر چند قهرمانان دن براون زياد چنگي به دل نمي‌زنند، معمولاً يك استاد دانشگاه هستند كه ناگهان در هيبت «اينديانا جونز» ظاهر مي‌شوند و با دشمنان نامرئي مي‌جنگند كه حتي سازمانهاي جاسوسي و دولتي هم از پس آنها بر نيامده است. به نوعي شما اگر يكي دوتا استاد دانشگاه ديده باشيد، فوري به تخيلي بودن اين داستانها پي مي‌بريد.
از طرف ديگر الگوي داستان نويسي «دن براون» خيلي تكراري به نظرتان مي‌رسد. مثلاً كتاب «راز داوينچي» و «شياطين و فرشتگان» هر دو داراي يك قهرمان مرد يكسان، يك قهرمان زن مشابه و يك دشمن مشابه هستند. وقتي داريد كتاب را مي‌خوانيد، به نظرتان نزديك به سي درصد جملات با كتاب قبلي مشابه و يكسان است!
با تمام اين حرفها، به محض اينكه يك كتاب جديد از «دن براون» به بازار مي‌آيد؛ آن را مي‌خرم. به قول معروف كاچي بعض هيچي كه هست!
قلعه ديجيتالي در واقع خيلي به كتاب «نقطه فريب» نزديك است. قهرمان اصلي هر دو يك زن از درون يك سازمان نيمه مخفي دولتي و يك مرد استاد دانشگاهي است! موضوع هر دو فساد و مشكلات دروني اين سازمانها است و بودجه هاي كلاني كه به هدر مي‌رود.

دن براون اينبار به سراغ موضوعي رفت كه مثل نمادشناسي برايم ناآشنا و غريب نيست كه هيچ چيز از آن ندانيم. موضوع اصلي امنيت ايميلها و رمزنگاري و رمزگشائي آنها است كه با آن به اندازه كافي آشنا هستم. مي‌توانم به راحتي ايرادات كوچكي در گوشه و كنار كتاب پيدا كنم اما در كل مشخص است كه نويسنده در اين رابطه تحقيقاتي هر چند مقدماتي و مقاله اي كرده است، كلي تخيل با آن اضافه كرده و يك داستان جديد آفريده است. البته به نظرم آشنائي مترجم با مبحث رمزنگاري و رمزگشائي از نويسنده كمتر بوده و اين باعث شده كه اشتباهات در ترجمه بيشتر به چشم بخورد. ايكاش مترجم قبل از ارائه آن به بازار با يك كارشناس رمز يا كامپيوتر مشورت كرده بود. به طور كلي اميدوارم دن براون هم يك مترجم شاخص خوب پيدا كند تا ما فارسي زبانها از خواندن كتابهايش بيشتر لذت ببريم. البته جاي خوشحالي است كه انتشارات نگارينه بعنوان يك ناشر شاخص براي اين نويسنده، تا بحال تمام كتابهايش را چاپ كرده است.

در مجموع هر چند به نظرم كتاب به قشنگي شاهكارش يعني «راز داوينچي» نيست، اما از كتاب «نقطه فريب» بهتر است و از «شياطين و فرشتگان» هم كمتر تكراري است و نشان از پختگي بيشتر نويسنده دارد. داستان كتاب را لو نمي دهم تا خودتان از آن لذت ببريد. در هر صورت من مسلماً من منتظر داستانهاي بعدي «دن براون» خواهم بود. شما هم اگر از دوست داران كتابهاي جاسوسي و حادثه‌اي هستيد به احتمال زياد از اين كتاب خوشتان خواهد آمد.

شاد و كتابخوان باشيد
كرم كتاب


نام كتاب:قلعه ديجيتالي
نام اصلي:Digital Fortress
نويسنده:دن براون Dan Brown
مترجم:آرزو كلاني
ناشر:نگارينه
نوبت چاپ :دوم 1385
تعداد صفحه:528 صفحه
شمارگان:5000نسخه
قيمت:53،000 ريال
شابك :964-7533-93-4
باركد :9789647533935

۱۳۸۹ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

گزارش كتاب «مردم معصوم»


«جان گريشام» با اولين كتابش كه در ايران چاپ شد، يعني كتاب «شركت» در دل من جا باز كرد و از آن به بعد تمام كتابهايش را بدون استثنا مي‌خريدم. كتابهاي بي نظير مانند:

  • موكل
  • باران ساز
  • هيئت منصفه فراري
  • پرونده پليكان
  • برادران
موضوع اكثر اينگونه كتابها نوعي از داستان بود كه مي‌توان آن را جزو زير گروه پليسي/حقوقي طبقه بندي كرد. در بيشتر آنها قهرمان داستان يك وكيل يا يك موكل است و در تمام اين داستانها پاي يك پرونده حقوفي در ميان است و در بيشتر مواقع البته پاي يك پول زياد يا يك عشق. داستانهاي است كه نويسنده با توجه به دانش حقوقي خود و قوانين آمريكا نوشته است و آنقدر خوب نوشته است كه كاملاً باور پذير است. براي ما جهان سومي ها كه نمي‌دانيم حقوق چيه، وكيل چيه، شايد خواندن و لذت بردن از اين كتابهاي عجيب باشد. اما ما حداقل دوتا چيز را خوب مي‌فهميم: «پول» و «عشق»!
خلاصه سالها از آشنائي من با جان گريشام گذشته و طي اين مدت هيچ وقت من را نااميد نكرده بود تا اينكه كتاب «خانه نقاشي شده» را بيرون داد! اولين كتاب غير حقوقي گريشام، شايد براي خودش جالب بوده باشد اما براي من يكي كه نااميد كننده بود و تصميم گرفتم ديگر كتابهاي غير حقوقيش را نخوانم. آخر مي‌دانيد ما خودمان به اندازه كافي درد و رنج داريم كه فكرش را بكنيم، لازم نيست يكي ديگر برايمان مشابهش را بنويسد!
وقتي كتاب مرد معصوم را خريدم از اينكه دوباره يك كتاب حقوقي از گريشام دست گرفتم خيلي خوشحال شدم و حتي از ذوقش دو تا خريدم تا يكي را به دوستم هديه بدهم. كتاب رفت توي صف كتابهاي نخوانده و من دنبال فرصتي كه اين كتاب را بتوانم يك نفس بخوانم و لذت ببرم. تا اينكه تعطيلات نوروز فرا رسيد. ديدم فرصت بهتر از اين پيدا نمي كنم. بنابراين كتاب را بعلاوه سه كتاب ديگر برداشتم تا در سفر بخوانم. از همان لحظات اولي كه توي كوپه قطار نشستم، آن را دست گرفتم، خوشحال از حجم زيادش و اميدوار كه با سرعت و لذت آن را تمام كنم و بروم سراغ كتابهاي ديگر.
اما كار خيلي خيلي كند پيش رفت! دليلش كاملاً واضح است. اين يك كتاب داستان پليسي/حقوقي نبود، يك پرونده حقوقي بود! پرونده اي با ده ها شاهد و مدرك و دادستان و پليس و قاضي و هئيت منصفه و ....! كتاب سرگذشت واقعي «ران ویلیامسون» و «دنیس فریتز» است كه متهم به قتل دختر جواني به نام «دبي كارتر» مي‌شوند و بر اساس پرونده سازي پليس و دادستان، بيگناه به اعدام و حبس ابد محكوم مي شوند.
كتاب فاقد كوچكترين داستان سرائي است و در واقع يك گزارش از يك پرونده حقوقي است كه شرح اقدامات حقوقي يك ماجراي دوازده ساله است. متاسفانه شخصيت اصلي داستان يعني «ران» هر چند اينبار بيگناه است، ولي آدمي نيست كه بتوانيم با او همذات پنداري كنيم. او الكلي است و الظاهر از كلكسيوني از بيماريهاي رواني نيز رنج مي‌برد! مشكلي اصلي پرونده در چهار چيز است:
- بي پولي ران و نداشتن وكيلي ماهر
- پرونده سازي پليس و مهارت دادستان
- هئيت منصفه احساسي و غير منصف
- عدم دقت قاضيها
پرونده قتل دبي كارتر بارها و بارها به گونه هاي مختلف و مطابق قانون به دادگاه مي رود و هر بار با بي دقتي از قسمتهاي مختلف آن مي گذرند واين ران است كه بايد در سلولش در انتظار مرگ بنشيند و زندانيان و زندانبانهاي بدتر از زندانيان را تحمل كند.
هر چند در نهايت و در آخرين لحظه فرشتگان نجاتي سر ميرسند تا بيگناهي را از پاي دار نجات بدهند.
هر چند اين كتاب بخاطر نشان دادن ضعف نظام قضائي آمريكا در آن كشور خيلي سروصدا كرده و خواننده پيدا كرد. (البته ممكن است خواننده ها مثل من بر اساس شهرت قبلي نويسنده خريد كرده باشند) اما براي ما در كشوري كه حتي اولين حق «آنها» يعني داشتن وكيل‌ دولتي (حتي اگر بيكفايت باشد) را نداريم، زياد جالب نيست. در كشور ما كه قاضي يك تنه كار دادستان، هئيت منصفه و قضاوت را انجام مي‌دهد، براي كشتن يك نفر يك اشتباه كافي است و نياز به اشتباه ده ، بيست نفر آدم نيست!
هر چند در آخر داستان قهرمانان آن با گرفتن يك پول چاق و چله كمي از دنيا لذت مي‌برند، اما حقيقتاً خواندن اين كتاب لذتي براي من نداشت و اگر جان گريشام به همين رويه بخواهد ادامه بدهد، احتمالاً بايد دورش يك خط قرمز بكشم! من كه به شخص شرمنده آن دوستي شدم كه نسخه دوم كتاب را بهش هديه كرده بودم!

ترجمه كتاب، همانطور كه از مترجمي مثل خانم «فريده مهدوي دامغاني» مي‌شد انتظار داشت، ترجمه خوبي است. اما ايكاش عنوان كتاب را به جاي «مرد معصوم»، «مرد بيگناه» ترجمه مي‌كردند. چون قهرمان داستان آنطور كه از كلمه معصوم انتظار داريم بيگناه نيست. اما در آن پرونده خاص «بيگناه» محسوب مي شود. و واژه بيگناه در محاكم قضائي جا افتاده تر است تا معصوم!

يكي از نكات جنجالهاي كه پس از چاپ اين كتاب روي داد، شكايت دادستان وپليسهاي خلاف كار داستان از نويسنده بود. آنها سعي كردند از ترس رسوائي جان گريشام را هم مثل «ران» محكوم كنند، كه در نهايت دادگاه به نفع جان گريشام راي صادر كرد!

نتيجه گيري اخلاقي اين داستان اين است كه نظام حقوقي در هيچ كجاي دنياي بي خطا نيست چه جهان اول و چه جهان سوم! فقط دعا كنيد كه گرفتار آن نشويد! و اي كاش به جاي اين همه سر و صدا و آشوب و لشكر كشي براي يك مسئله سياسي، مردم ما بيشتر براي بهبود نظام قضائي خود تلاش مي‌كردند تا نظام دولتي. چون در اين صورت اگر نظام دولتي خطائي مي كرد، مي‌توانستند شكايتش را به دادگاه ببرند!

اگر از طرفداران داستانهاي عامه پسند جان گريشام، و ماجراهاي وكيلهاي ماجراجو با موكلان ناجور هستيد، اين كتاب به درد شما نمي‌خورد. اما اگر به رشته حقوق علاقه مند هستيد يا مشغول كار در اين رشته هستيد، اگر به حقوق بشر در آمريكا و بخصوص زندانهاي آمريكا علاقه مند هستيد، اگر ممكن است روزي گذر شما به آمريكا بخورد و مي‌خواهيد از نظام قضائي آنجا اطلاعاتي داشته باشيد و اگر كلكسيونر آثار جان گريشام هستيد، اختيار با خودتان است كه اين كتاب را بخريد يا نه!

شاد و كتاب خوان باشيد.
كرم كتاب

پ.ن: حالا فكر كنيد در حالي كه من بدبخت روز به روز در انتظار اخطاريه ها و احضاريه‌هاي دادگاه هستم. يك چنين كتابي را بخوانم. خودتان قضاوت كنيد كه چه تعطيلات شد براي من. خدا امسال را بخير بگذراند.

لينكهاي مرتبط:
"مرد معصوم" جان گریشام فارسی شد
گفت‌وگوی تایمز با «جان گریشام»
کتاب جنجالی جان گریشام به فارسی ترجمه شد





نام كتاب:مرد معصوم
نام اصلي:The Innocent Man
نويسنده:جان گريشام John Ray Grisham
مترجم:فريده مهدوي دامغاني
ناشر:كتابسراي نيك
نوبت چاپ :اول 1388
تعداد صفحه:680 صفحه
شمارگان:2000 نسخه
قيمت:100،000 ريال
شابك :978-964-2953-11-0

۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

گزارش کتاب «آخرين ساکنان سياره سانسار»



«نیلوفر درخشان به تنهایی در برابر شش زن وحشی به دفاع پرداخت. پس از چند دقیقه زنان وحشی روش مبارزه خود را عوض کردند و آنان هم به جای اینکه جیغ بکشند و او را از اطراف محاصره کنند، به حرکات سریع ورزشی پرداختند. یکی از آنان در هوا سه معلق زد و خود را به نزدیک نیلوفر درخشان رسانید و با پای خود که با چکمه ای از پوست یکی از حیوانات سیاره آتامازونس پوشیده شده بود، چنان لگدی به شکم نیلوفر درخشان نواخت که از شدت درد، شمشیر از دست نیلوفر افتاد و او دست به شکم گذارد و خم شد. ...»
اگر فکر می کنید با خواندن چنین پشت جلدی حاضر می شوم، کتاب را بخرم، سخت در اشتباهید. در واقع چند بار که به کتاب فروشی ها رفته بودم این کتاب را دیده بودم و هر بار با خواندن پشت جلد و یا حتی دیدن عکسها و یا بخشی از کتاب از خریدش منصرف شدم. نه نام نویسنده و نه نام مترجمها برایم آشنا نبود. حتی ناشر هم با آن اسم پر هیجانش برایم آشنا نبود اما به نظر می رسید کتاب خریداری غیر از من داشته باشد بنابراین به هر حیله ای متوصل می شد که بتواند مرا فریب بدهد و بالاخره من به قلاب افتادم. در واقع طعمه قلاب روی جلد بود، اما نه نویسنده بود و نه مترجم و نه طرح روی جلد بلکه عنوان کوچکی بود که نوشته بود:«زیر نظر خسرو معتصد»
خسرو معتصد تا چند سال پیش برای خیلی از ما آدم ناشناسی بود. شاید چند نفری از تاریخی خوانها و دانشجوهای تاریخ او را می شناختند. اما حالا با توجه به برنامه تلویزیونیش و نقدهای منصفانه و غیر منصفانه ای که ازش می شود به اندازه کافی معروف شده است.
وقتی اسم او را پایین کتاب دیدم، برای یک لحظه چندتا سیم توی مغزم اتصالی کرد و پیش خودم گفتم: «نکنه این کتاب شبیه داستان من باشد!» از شما چه پنهان که چند وقتی است دارم توی سر و کله خودم می زنم که یک داستان فضائی/تاریخی بنویسم. یعنی یک داستانی که در مورد مسافرت بین سیارات است، اما در اصل یکجور سفر در تاریخ تمدن است. بنابراین دیدن نام یک مورخ روی جلد یک کتاب فضایی خیلی برایم حساس بود! کتاب را فوری خریدم و در اولویت خواندن قرار دادم.
سرم کلاه رفت! کتاب تاریخی و در خور یک مورخ بود اما از یک نوع دیگر! وقتی کتاب را می خواندم به نظرم خیلی بجگانه آمد. توصیفات خیلی ساده و ابتدایی و بعضاً نشدنی بود! هر چند موضوعاتی در آن گنجانده شده بود که می توانست ترکیب جالبی داشته باشد. مثل کنترل مغر حیوانات توسط فرستنده ها (حیوان-رباتها)، ترکیب ژنتیکی انسانها و حیوانات (حیوان-انسانها)، رباتها و حیوانات غول پیکر، اسلحه های لیزری، انتقال جسم، آلودگیهای زیست محیطی، جنگهای بیولوژیکی، جهشهای ژنتیکی، حیوانات منقرض شده، مسافرت در زمان و ده ها ایده دیگر.
اما همه اینها یکجوری بچگانه تعریف شده بود. مثل اینکه یک بچه داشت داستان سرائی می کرد. دیگه تقریباً وسطهای داستان بود که خسته شدم و به این امید که ببینم نویسنده کتاب بچه چند ساله بوده است، به شناسنامه کتاب رجوع کردم و آنوقت جا خوردم. جلوی اسم نویسنده نوشته بود: «هال اوستین، 1882؟ - 1933». فهمیدم که این کتاب یک کتاب تاریخی بود! زمانی نوشته شده بود که هنوز ترانزیستورها اختراع نشده بودند، DNA کشف نشده بود، انرژی هسته ای ناشناخته بود، فرستنده های و گیرنده ها اندازه یک کمد بودند و دنیا هنوز جنگ ستارگان را به خود ندیده بود!
با این وجود طرز روایت این داستان هم در نوع خودش خیلی جالب است. شبیه روایتهای تو در توی خودمان است. داستان با فرود یک سفینه فضایی در فرانسه شروع می شود و بعد به روایتی تو در توی از زبان چند کاشف اهرام مصر تبدیل می شود که بالاخره به داستان برخورد یکی از آنها با یک موجود فضائی می پردازد که در واقع امپراتور سیاره سانسار بوده است که در فضا دست به ماجرا جوئی زده است و به وسیله ای سفینه ای خودش را به یک ستاره دنبالدار رسانده است و از آنجا به همراه یک دانشمند و دخترش بین چند سیاره مسافرت کرده است و ....
ماجراها خیلی پشت سر هم پیش می آید از دست یک ملکه قدرت طلب فرار می کنند و گیر یک ژنرال جنگ طلب می افتدند و یا به سیاراتی می رود که درگیر جنگ این دو هستند!
هر جور حساب می کردم، نویسنده باید در آن دوران خلاقیت زیاد داشته باشد که این همه چیز را پیشبینی کرده باشد. من تا بحال کتابی از هال اوستین نخوانده بودم و با وجود این خلاقیت بعید می دانم که دوباره از او کتابی بخوانم. یک جوری کتابش تاریخ مصرف گذشته بود. برخلاف کتابهای ژول ورن که هر چند امروز علمی/تخیلی محسوب نمی شود، اما هنوز هم جالب و خواندنی است، کتاب هال اوستین دیگر زیاد چنگی به دل نمی زند. اما احتمالاً در زمان خودش انقلابی بوده است و فکر می کنم روی نویسنده های نوجوان آن زمان مثل آیزاک آسیموف و آرتور سی.کلارک تاثیر فراوانی داشته است. حتی شاید اسم کامپیوتر «هال» در کتاب مشهور « ادیسه فضائی»، اثر آرتور سی.کلارک از اسم این نویسنده گرفته شده است، هر چند برخی می گویند رمزی از ای.بی.ام. بوده است!
اما فکر می کنم این کتاب حتماً به يک ویرایش مجدد نیاز دار. ترجمه ها زیاد مناسب نیست. بعضی وقتها سیاره، ستاره ترجمه می شود و بعضی وقتها سفینه سیاره! اگر عکسها را که پشت سر هم در وسط یا آخر کتاب آمده، در جای مناسب در کتاب به صورت تک تک آورده می شود، مسلماً می توانست از خستگی خواندن کتاب بکاهد. همچنین سی صفحه اول کتاب به چند مقاله از نشنال جئوگرافیک پرداخته است که تاریخ مصرفی برخی از آنها نیز گذشته است. اما شاید اگر آنها را بعنوان مرجع در آخر کتاب می آوردند و در جای مناسب به آنها ارجاع می دادند بهتر بود. مسلماً یک طرح روی جلد جدید هم نیاز هست. فکر می کنم با یک ویرایش جدید می توان این کتاب را خواندنی تر کرد.
شاید نتوانم خواندن این کتاب را به همه کس توصیه کنم، اما فکر می کنم دوستداران علمی/تخیلی باید حتماً این کتاب را بعنوان بخشی از تاریخچه این ژانر مطالعه کنند. از روی تصاویر کتاب، به نظر می رسد این کتاب قبلاً موضوع فیلم یا سریالی هم بوده است.
شاد و کتاب خوان باشید.
كرم كتاب

پ.ن: من هر چی در مورد هال استین یا اسم کتاب به زبان انگلیسی جستجو کردم چیزی پیدا نکردم! خیلی عجیب است یعنی این فسیل علمی/تخیلی در دنیای دیجیتال وارد نشده است؟ یا شايد چنین کتاب و نویسنده ای اصلاً وجود ندارند؟


نام کتاب: آخرین ساکنار سیاره سانسار
نام اصلی:
نويسنده: اوستن هال و شماره هایی از ماهنامه نشنال جئوگرافیک
مترجم: میترا معتضد، ماندانا معتضد
ناشر: انتشارات دور دنیا
نوبت چاپ: اول 1387
تعداد صفحه: 591 صفحه
شمارگان: 4400 نسخه
قیمت: 24,000 ريال
شابک:

۱۳۸۸ آبان ۲۱, پنجشنبه

گزارش کتاب «روزنامه نویسی»


طی دو سه قرن گذشته بیشتر نویسندگان بزرگ از روزنامه و روزنامه نگاری شروع کردند. من هم که سر پیری هنوز عشق نویسندگی دارم، بد ندیدم که اینبار سعی کنم از این در وارد شوم. برای همین قبل از هر کاری از یک فرصت در نمایشگاه مطبوعات استفاده کردم و دو سه تا کتاب در این زمینه خریدم و یا هدیه گرفتم. یکی از این کتابها «روزنامه نویسی» به قلم سه روزنامه نگار باسابقه است.
مقدمه کتاب خیلی اشتها آور به نظر می رسد:
«.... نوشتن به خودی خود خوشایند و جذاب است زیرا باید سعی کرد تا با گزینش کلمات مناسب در جملات، پاراگراف هایی را خلق کرد که مفهوم موجود در ذهن نویسنده را بر روی کاغذ منتقل کند و ضمناً بازخورد مثبت سردبیران، روزنامه نگاران و خوانندگان را به دنبال داشته باشد.
این کتاب راهنمای عملی برای تمام کسانی است که در روزنامه ها و نشریات دستی در نوشتن دارند. روزنامه نگاران حرفه ای، دانشجویان روزنامه نگاری و کارآموزانی که در امور تبلیغاتی، سرگرمی و دیگر موارد مشغول اند نیز از مخاطبان بالقوه این کتاب هستند. ....»
اما به غیر از این مقدمه شیرین، نویسندگان نشان دادند که واقعاً حرفه ای هستند. کتاب علاوه بر مقدمه به چهار بخش اصلی تقسیم شده، سه بخش آن مربوط به کارهای اصلی روزنامه نگاران است و یک فصل مربوط به نویسندگی. این چهاربخش عبارتند از:
• خبرنویسی (وینفورد هیکس)
• مقاله نویسی (سالی آدامز)
• نقد نویسی (هریت گیلبرت)
• سبک
در هر بخش علاوه بر اینکه به شما نشان می دهد که خبر، مقاله یا نقد را چطور باید نوشت، در مورد روشهای خواندنی بودن و مورد قبول بودن آن هم راهنمائیهایی کرده است. کتاب البته مقدمه خوب و خواندنی دارد که نکات جذابی در مورد نویسندگی در روزنامه را به شما یادآوری می کند.
اما حتی اگر نخواهید نویسنده روزنامه بشوید، کتاب نکات قشنگی برای خواندن دارد، مثلاً در تعریف خبر آورده است:
«خبر آن است که کسی در جایی مایل نیست که شما مطلب مربوط به آن را تحریر کنید و یا می خواهد حق شما را در نگارش مطلب تان پایمال کند و هر چه غیر از این باشد آن آگهی و تبلیغات می نامیم. (نقل از لرد نورث کلیف و ویلیام راندولف هرست)»
«خبر مطلبی است که باعث می شود جوانان بی علاقه به موضوعات اطراف شان، رغبت به خواندن آن پیدا کنند و مادامی که آنها خبر را نخوانده باشند خبر همچنان زنده است و پس از خوانده شدن دیگر مرده به حساب می آید. (اِولين وُو)»
و جالبتر از همه:
«هرگاه سگی انسانی را گاز بگیرد خبر نیست زیرا طبیعت سگ گاز گرفتن است، اما اگر انسانی سگی را گاز بگیرد خبر است. (تعبیر معروف جان.بی.بوگارت و چارلز دانا)»
بعضی از نکات هم بسیار کلیدی است. مثلاً سوالات شش گانه «رودیارد کیپلینگ» که هر خبر باید به آن پاسخ دهد:
• چه کسی Who
• چه چیزی What
• چگونه How
• کجا Where
• کی When
• چرا Why
و یا مبحث هرم وارونه خبر که نکات جالبی در نگارش خبر و ویرایش آن می دهد.
یکی از بخشهای که روی آن خیلی حساب کرده بودم و عملاً آب پاکی را روی دستم ریخت، نقد نویسی بود. پیش خودم فکر کرده بودم که با خواندن این بخش می توان تبدیل به یک نقد نویس حرفه ای کتاب بشوم و برای مجلات نقد کتاب بنویسم. اما بعضی از پاراگرافها، مثل پاراگراف زیر تصمیمم را عوض کرد و ترجیح دادم بازهم گزارش کتاب نویس ساده ای باشم تا یک نقاد کتاب:
«اگر می خواهید راه قهرمانی را پیش بگیرید، هرگز منتقد نشوید. هنرمندان خلّاق همواره از منتقدین متنفرند حال آنکه خوانندگان از شرکت در بحث های آنها لذت می برند. تاریخ و تاریخ نویسان نگاه رو به عقب را دوست دارند و رویکردشان هم به اشتباهات گذشته فقط به تمسخر کشاندن و انتقاد از آنهاست با این تفاوت که تنها دلیل نقد کردن یک منتقد، لذتی است که وی از هنر و سرگمی های مردم می برد و همین عنصر است که در بعضی از آثار هنری و یا تفریحی نمود دارد و برخی دیگر فاقد این مولفه هستند. پس به عنوان منتقد سعی کنید که لذت را از طریق به کارگیری کلمات برای خوانندگام معنی کنید.»
مفیدترین بخش کتاب برای من، شاید کوتاه ترین فصل آن «سبک» باشد و بخصوص شش نکته اساسی نویسنده و روزنامه نگار معروف «جورج اورول» برای نوشتن:
1. هیچگاه از استعاره و تشبیه یا دیگر فنون گفتاری در زبان نوشتاری استفاده نکنید.
2. به هیچ وجه هنگامی که عبارات کوتاه پاسخگوی نیازتان در ادای منظور هستند آنها را با عبارات مطوّل چایگزین نکنید.
3. هر زمان که می بینید، صرف نظر کردن از بعضی از کلمات در جملات به بدنه آن آسیب نمی رساند، بلادرنگ آن را عملی کنید.
4. جایی که جملات معلوم، مفهوم شما را می رسانند چرا باید از جملات مجهول استفاده کرد؟
5. جایی که کلمات روزمره و رسا وجود دارند چه نیاز به استفاده از کلمات نامانوس، معادل خارجی و یا معادل علمی آنهاست؟
6. این قوانین را هر چه بهتر در نوشته هایتان اعمال کنید قبل از آنکه قوانین نامتعارف جایگزین آنها گردند.
و شاید یکی از بهترین توصیه های این کتاب برای نویسندگان این باشد:
«با گوشهایتان بنویسید
ساده ترین راه حل خوب نوشتن، بلند خواندن موضوع نگارش است و بدین ترتیب جملات طولانی، تکرار زیاد واژگان و ساختار نامناسب جملات را می توان از هم تشخیص داد.
نکته مثبت در نگارش آنجاست که نویسنده قادر به خلف مطالب موزون و آهنگین باشد و جملاتی بنویسید که قادر به استخراج نتیجه ای قوی از آن باشید همچون جمله ای از چارلز دیکنز:
او مادرم بود، سرد و مرده.»
در مجموع کتاب به نظرم خوب می آید بخصوص برای کسانی که دوست دارند برای روزنامه ها و مجلات کار کنند و یا به نوعی به نویسندگی علاقه مند هستند. خوبی کتاب بیشتر در این است که فرمولهای مشخصی برای مقایسه مطالبتان با یک نمونه خوب در اختیارتان قرار می دهد و شما می توانيد با قراردادن مطلبتان در این فرمولها به آن نمره بدهید و در صورت امکان تصحیح های لازم را در مطلبتان انجام دهید.
کتاب همچنین می تواند هدیه خوبی برای دوستان نوجوانتان باشد که به روزنامه نگاری و نویسندگی علاقه مند هستند.
شاد و كتاب‌خوان باشيد،
كرم كتاب
پ.ن: یکی از نتایج خواندن کتاب برای من این بود که شناسنامه کتاب را از اول مطالبم به آخر آن منتقل کنم، تا مطلب سریعتر و هیجان انگیزتر شروع شود. امیدوارم این تغییر را بپسندید.

نام کتاب: روزنامه نویسی
نام اصلی: Writhing for Journalists
نويسنده: وینفورد هیکس (Wynford Hicks)، سالی آدامز (Sally Adams) هریت گیلبرت (Harriett Gilbert)
مترجم: علیرضا باستانی
ناشر: دفتر مطالعات و توسعه رسانه های وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
نوبت چاپ: اول 1386
تعداد صفحه: 253 صفحه
شمارگان: 2000 نسخه
قیمت: 17,000 ريال
شابک: 8-06-9934-964-978


۱۳۸۸ شهریور ۲۳, دوشنبه

گزارش کتاب «استاد عشق»


نام کتاب: استاد عشق (نگاهی به زندگی و تلاشهای پروفسور سید محمود حسابی پدر علم فیزيک و مهندسی نوین ایران)
نویسنده: ایرج حسابی
ناشر: سازمان چاپ و انتشارات
تعداد صفحه: 216 صفحه
نوبت چاپ: سی و چهارم بهار 1388
شمارگان: 5000 نسخه
قیمت: 29،000 ریال
شابک: 5-097-422-964-978
اگر می خواهید فرق آدم حسابی و ناحسابی را بفهمید، حتما این کتاب را مطالعه کنید. کتاب مجموعه ای کوتاه از خاطرات دکتر حسابی است که توسط فرزندشان ایرج حسابی جمع آوری شده است. خاطراتی از دوران کودکی تا زمان مرگ.
برای همه ما خیلی ساده است که هر جا پای فضل فروشی پیش می آيد به سادگی دکتر حسابی را مثال می زنیم که بله، ایشان شاگرد اينشتین بودند و بهمان بودند و فلان بودند. اما کمتر کسی از ما علاقه دارد که نگاهی به زندگی این استاد بزرگ بکند، زیرا بدون شک می دانيم که سر تا پایمان را عرق خجالت می پوشاند.
اما به من قول بدهید، حتماً قول بدهید که نگاهی به زندگی این ابر مرد بزرگ علمی کشورمان بیندازید. و مطمئن باشید اگر نبود عرق وطن پرستی استاد، شاید مدارج بسیار بالاتری را در زندگی علمی طی می کرد. اما کشورش الان بسیار عقب افتاده تر از حالا بود.

سرآغاز زندگی استاد با تولد در یک خانواده خوب و مرفه بی درد آغاز می شود که می توانست مثل خیلی از رجال تحصيل کرده دیگر کشورمان ادامه پیدا کند. اما ماجرا با رها کردن ایشان و مادر و برادرشان در لبنان توسط پدرشان رنگ و بویی دیگر می گیرد. در حالی که تا چند روز پیش در ناز و نعمت بودند ناگهان محتاج نان شب و جای خواب می شوند.
با این وجود مادرشان مصمم است که پسرانش درس بخوانند و حتی اگر شده آنها را به مدرس کشیشهای فرانسوی بفرستد. این عشق و علاقه مادر به درس خواندن فرزندانش، باعث می شود که استاد هم برای رضایت مادر سفت و سخت به درس بچسبد و علیرغم تمام ناملایمات زندگی و پستی و بلندی های آن، درس را ادامه بدهد تا جائی که بعنوان مرد علمی سال انتخاب شود.

استاد در همان لبنان حسابی مشغول درس خواندن می شود و در حالی که کار هم می کند لیسانس ادبیات فرانسه، مهندسی راه و ساختمان و ریاضیات و ستاره شناسی و زیست شناسی را می گیرد.
ایشان در همان حال که برای فرانسوی ها کار راه سازی و معدن را انجام می دهد، روشی را پیش می گیرد که هم مردم محلی از آن سود بگیرند و هم کارفرمای ایشان. بنابراین شرکت فرانسوی فرصتی برای ایشان ایجاد می کند که در فرانسه به تحصیلاتشان ادامه بدهند و ایشان نیز به پاریس رفته و در آنجا لیسانس برق و معدن را میگیرد و در ضمن دو سالی را نیز صرف خواندن حقوق می کند و در نهایت رشته پزشکی را هم طی می کند و بالاخره می بیند که هیچ کدام از این رشته ها عطش سیری ناپذیرش را سیرآب نکرد. بنابراین به پیشنهاد اساتیدش در دانشگاه پاریس سراغ پروفسور فابری می رود و پس از یک امتحان ورودی مشغول خواندن دکترای فیزیک می شود و تا جائی پیش می رود که نظریاتش مورد توجه بزرگان این رشته قرار می گیرد.

اگر توی دلتان می گویید که بله، فضا در خارج از کشور برای ایشان جور بوده است که کار کند و درس بخواند، سخت در اشتباه هستید. حداقل در ابتدای کار استاد به سختی روزگار می گذرانده است و مجبور بوده کارهای را قبول کنند که دیگران قبول نمی کردند و در لبنان مجبور بوده است با مشکلات کار، کوه ها و صخره ها ، درندگان و دزدان بجنگد و حتی در قلب فرانسه، بارها دچار حوادث کار یا بیماری می شود و حتی در آمریکا نیز به سختی روزگار میگذرانده است. واقعاً باید کتاب را بخوانید تا بفهمید چه می گوییم. در واقع هر صفحه کتاب شرح دست و پنجه نرم کردن استاد با مشکلات است و اگر من بخواهم آنها را تعریف کنم، یعنی باید همان کتاب را مجدد اینجا بنویسم.

اما نکاتی را بد نیست اینجا قید کنم. هر چند همیشه استاد از خودش بعنوان شاگرد اینشتین یاد می کرده است، اما باید بدانید استاد نظریه خود را قبل از معرفی به اينشتین به بسیاری دیگر از بزرگان فیزیک مثل بور، فرمی، بورن، دیراک و شرودینگر ارائه می کند و ايشان هستند که با توجه به پیچیدگی نظریه استاد او را به سمت اينشتین سوق می دهند و در واقع این اينشتین است که باید به وجود چنین شاگردی افتخار کند و نه برعکس.

استاد تنها چهار سال داشت که از ایران خارج می شود، اما به همت مادرشان، هميشه عشق به سرزمين مادری در درونشان باقی می ماند. ايشان حافظ را حفظ داشتند و بر بوستان و گلستان سعدی، شاهنامه فردوسی، مثنوی مولوی و منشآت قائم مقام اشراف کامل داشتند. دکتر حسابی در حالی که بعد از سالها زجر و زحمت به جائی رسیده بودند که مراکز تحقیقاتی و دانشگاه ها برایش سر و دست می شکستند، ناگهان همه اینها را رها می کند و به ایران بر می گردد.

اگر فکر می کنيد در ایران برایش همه جور امکانات فراهم کردند، اشتباه می کنيد. چون هیچ اداره ای کاری برای ایشان نداشت و حتی وقتی برای راه اندازی یک کارخانه الوار سازی سعی می کند از پدرش سرمایه بگیرد، پدر هم ایشان را از خود می راند. بالاخره طبق روالی که در مملکتمان همه با آن آشنا هستیم دست به پارتی بازی می زنند و از طریق یکی از آشنایان در وزارت راه آن موقع استخدام می شوند! البته نه اینکه فکر کنید کار فوق العاده ای به ایشان داده اند ، بلکه پنج الاغ و سه تفنگچی به ایشان می دهند تا برود راه بندر لنگه به بوشهر را نقشه برداری کند! تازه پول را هم در پایان کار قرار بود به ایشان بدهند
کار به جائی می رسد که وقتی بر حسب تصادف به نخست وزیر می خورد و ایشان از ماجرا آگاه می شوند بسیار ناراحت می شوند، اما هر چه به استاد اصرار می کنند که برگرد و تا یک شغل بهتر به ايشان بدهد، استاد قبول نمی کنند. این در حالی است که امروزه حتی با وجود پیشرفتهای که انجام شده، اکثر جوانان ما حتی حاضر نمی شوند پایشان را از شهرهای بزرگ بیرون بگذلرند.

حقیقتاً اگر چنین پیشنهادی به خود من می شد، با سر قبول می کردم، اما استادی که تازه از دانشگاه های واشنگتن آمده بود و تا دیروز وقتش صرف مبحث علمی با دانشمندان روز دنیا می شد، از زیر بار مسئولیت فرار نکرد و تنها به اصرار نخست وزیر 200 تومان بعنوان قرض الحسنه برای مخارج سفر از ایشان قبول می کنند! و رفت تا با راهزنان و انواع بیماریها و سختی های دیگر دست و پنجه نرم کند و بعد از دو سال با نقشه های برگردد که معاون وزارت راه دو سه دقیقه بیشتر صرف آن نکند و بگویید که این خط خطی ها به چه درد می خورد.
باز می گویم که اگر من بودم، قهر می کردم و میگفتم در این مملکت هیچ کس قدر من را نمی داند. اما استاد وقتی از فقر معلومات وزارتخانه مطلع می شود، آنقدر این در و آن در می زند تا کسی را پیدا کند که حرفش را بشنود و بالاخره بتواند اولین مدرسه مهندسی را در کشور راه بیندازد. اما حالا کو دانشجو! باز استاد نمی گوید که من کار خودم را کردم، مردم لایق نبودند! بلکه دنبال علت می رود و بالاخره تصمیم میگیرد که تشویق مالی برای دانش آموختگان بگذار و برای اینکار سراغ وزیر می رود و در خواست می کند در حالی که افراد عادی 40 تومان حقوق می گیرند، مهندسین فارغ التحصیل این مدرسه 80 تومان حقوق بگیرند اما:
«وزیر، که شخص بسیار آگاه و دلسوزی بود، محاسبات دقیق را، در مورد دریافتی های یک مهندس فرنگی، روی کاغذ آورد، شد 800 تومان. و بعد به پیشنهاد خودش پایه ی 400 تومان را، برای مهندس ایرانی هنگام استخدام پذیرفت.
این برایم قابل باور نبود، بعدها متوجه شدم، وجود چنین شخصیتهایی در ایران در برابر هزاران بی اعتنایی، کارساز و سازنده است و موجبات حفظ و پیشرفت کشور را، به خوبی فراهم می اورند.»
در واقع خود استاد نیز یکی از معدود اشخاص اینچنین بوده است.

خوب به این ترتیب مدرسه مهندسی راه می افتد، اما استاد منتظر یک خسته نباشید هم نمی شود و به این بسنده نمی کند و سراغ راه اندازی اولین مدرسه تربیت معلم می رود و که شرح جالبش را باید در کتاب بخوانید.
فقط همینقدر برایتان بگویم که وزیر آموزش و پرورش آن موقع نمی دانست که فیزیک چیست و دکترای فیزیک چه معنای داشته است!
اما مدرسه تربیت معلم راه می افتد و در همین مدرسه استاد اولین رادیوی ایران را می سازد که باتری آن با استفاده از 80 استکان تهیه شده بود! بر بام این مدرسه اولین ایستگاه هواشناسی کشور راه می افتد. شاید جالب باشد که بدانید ساعت رسمی کشور هم اولین بار و به همت استاد و دانشجویانشان در همین مدرسه، تعیین می گردد.
همچنین بد نیست بدانید واژه دانشگاه و دانشکده را هم استاد برای اولین بار ابداع کرد، آن هم موقعی که می خواست دانشگاه تهران را بعنوان اولین دانشگاه راه اندازی کند.
البته زدن دانشگاه از همه کارها سخت تر بود چون بعد از 3 ماه دوندگی به نخست وزیری می رسند که معترض بود که چرا پایتان را در کفش خارجی ها می کنید و زدن دانشگاه برای این مملکت 70 سال زود است!
اما باز هم دکتر حسابی از پا نمی افتد، آنقدر این در و آن می زند و پارتی بازی می کند که وقت ملاقاتی برایش نزد رضا شاه می گیرند و استاد مجبور است کلی به خودش دلداری بدهد تا به سراغ ایشان برود و بعد از کلی حرف زدن تازه جناب شاه از ایشان می پرسند که حالا این دانشگاه که می گویی به چه دردی می خورد!
خلاصه مطلب این است که از این به بعد اینقدر آه و ناله نکنید که اینجا نمی شود، قدر من را نمی دانند، برای کارم ارزشی قائل نیستند، حکومت بهمان است و .... دکتر حسابی در شرایطی سخت از اینها مشخص کرد که می شود و شد. اگر با اطرافیانتان مشکل دارید، آنقدر این در و آن در بزنید تا گوش شنوایی پیدا کنید و اگر حرفتان را نمی فهمیدند جوری ساده کنید تا بفهمند. همه این کارها را نه با انگیزه پول و خودخواهی بلکه با انگیز عشق به هم نوع و هم وطن و دانش بکنید. آن وقت شاید روز من در اینجا کتاب سرگذشت شما را تعریف کنم.

نگاه به برنامه یک روز تابستانی استاد بد نباشد:
صبح زود: عبادات و مطالعات خصوصی
7:30 تا 8:30 : صرف صبحانه با خانواده
8:30 تا 10 : محاسبه ی تئوری بی نهایت بودن ذرات.
10 تا 10:30 : استراحت و صحبت با خانواده
10:30 تا 12:30 : نوشتن کتب و جزوات دروس دانشگاهی
12:30 تا 13:30 : صرف ناهار
13:30 تا 14:30 : استراحت
14:30 تا 15:00 : صرف چای با خانواده
15:00 تا 17:00 : مطالعه ی کتابهای فیزیک که از کتابخانه ها، دانشگاه های معروف دنیا، سفارش داده و دریافت کردند.
17:00 تا 19:00 : مطالعه ی مجلات فیزیک جدید و مجلات تخصصی دیگر
19:00 تا 21:00 : گوش دادن به اخبار رادیو (بی بی سی، اسرائیل، آمريکا و رادیو و تلویزیون ایران) همراه مطالعه مجلات خارجی و روزنامه های داخلی مانند: اشپیگل، لوپران، تایم، نیوزویک، اطلاعات و کیهان.
21:00 تا 22:00 : تدریس و پاسخ سوالات فرزندان همسایه ها (علی آقا شیری و مشهدی اسماعیل راننده ی دانشکده علوم)
22:00 تا 24:00 : تدریس و پاسخ سوالات ایران و انوشه (فرزندان شان)
00"00 تا 00:30 مطالعه کتب آلمانی (تمرین زبان آلمانی به مدت 38 سال)
00:30 تا 01:30 : مطالعه نامه های رسیده و پاسخ به آنها و مطالعه کتابهای رمان، فلسفه و ادبیات.

خود این برنامه چندتا نکته قشنگ دارد.
1) صرف وقت برای بچه های همسایه ها و اقشار ضعیف جامعه جهت تدریس.
2) مطالعه مداوم زبانهای خارجی. استاد به زبانهای مختلفی از جمله فرانسوی، انگلیسی، عربی و آلمانی تسلط کامل داشتند و به زبانهای مانند سانسکریت، لاتین، یونانی، پهلوی، اوستایی، ترکی، ایتالیایی و روسی نیز اشراف داشتند. اما با توجه به اینکه زبان آلمانی آخرین زبانی بود که استاد آن را در سنین کهن سالی شروع به فراگیری کردند، تا زمان مرگ به مدت 38 سال، همواره و هر شب نیم ساعتی را به خواندن مطالبی به این زبان اختصاص داده بودند تا این زبان از ذهنشان فراری نشود.
3) اینجور نبوده است که زندگی استاد تماماً صرف فیزیک یا علم باشد. می بینید که استاد در برنامه روزانه خود نزدیک به یک ساعت را هم به مطالعه کتابهای رمان، فلسفه و ادبیات اختصاص داده اند. و در خاطرات دوران فرانسه شان هم قید می کنند که اکثر رمانهای آن زمان را خوانده اند.
4) استاد هر چند یک مرد علم بوده، اما یک مرد خانواده هم بوده است. از هر پاراگراف این کتاب می توانید به علاقه استاد به مادرشان و همسر و فرزندانشان پی ببرید. حتی در مقابل پدری که در بدترین شرایط ایشان را رها کرده و بعدها نیز حاضر به هیچ گونه مساعدتی به ایشان نمی شود، هیچگاه از جاده ادب و متانت خارج نمی شود!

اما از اینها گذشته، کتاب نه یک زندگی نامه است و نه یک خاطره نامه! انشاء کتاب کمی گیج کننده است چون بخشهای از قول دکتر حسابی، بخشهای از قول ایرج به صورت اول شخص گفته می شود و بخشهای هم به صورت سوم شخص روایت می شود. به نظرم بعضی از روایتها باید دوباره چیده شود. روایتهای که از قول ایرج نوشته شده است، باید از متن تفکیک شود و در یک مقدمه یا موخره جمع آوری شود.
البته فرزند استاد قول داده است که متنی بسیار کاملتر در آینده ارائه شود و من مشتقانه منتظر متن چند هزار صفحه ای هستم که ایشان قول داده اند.

قبل از خاتمه بد نیست اشاره ای هم به کارهای دکتر بکنم. ما همه ایشان را بعنوان دکترای فیزیک می شناسیم اما لیست خدمات ایشان گویای این است که دکتر در بسیاری از زمینه ها مشغول فعالیت بودند و پایه گذار بسیار از علوم و رشته ها در ایران بوده اند برخی از آنها عبارت است از:

راه اندازی اولین ژنراتور آبی برق در ایران
تشکیل گروه موسیقی کلاسیک در پاریس
آغاز واژه گزینی و برابر سازی علمی
ایجاد اولین آزمایشگاه علوم پایه
ساخت اولین رادیوی کشور
تاسیس اولین کارگاه ساخت قطعات اتومبیل
ساخت اولین آنتن فرستنده
ایجاد اولین ایستگاه هواشناسی
نصب و راه اندازی اولین دستگاه رادیولوژی
ایجاد انجمن زبان فارسی و بنیان گذاری فرهنگستان فارسی
تعیین ساعت ایران
تاسیس اولین بیمارستان خصوصی
تاسیس مرکز عدسی سازی اپتیک کاربردی
تاسیس اولین رصدخانه نوین در ایران
راه اندازی اولین مرکز زلزله شناسی کشور
پایه گذاری و برنامه ریزی آموزش نوین ابتدایی و دبیرستانی
پایه گذاری مدارس عشایر
پایه گذاری مرکز تحقیقات اتمی
تاسیس مرکز مدون تعقیب ماهواره
تاسیس انجمن ژئوفیزیک ایران
راه اندازی اولین لیزر ایران
خریدن زمین در کره مریخ
اولین هولوگرام ایران
تاسیس انجمن موسیقی ایران
تدوین ایین نامه برای صنعت نساجی و دخانیات
استفاده از انرژی خورشیدی در ایران

و البته اگر بخواهم بازهم بنویس، میتوانم دو صفحه ای دیگر به کارهای ایشان و پنج صفحه به نوشته های ایشان و یک صفحه به انجمنهای که ایشان عضو آن بوده اند، اختصاص بدهم.

در نهایت فکر می کنم باید از تمام ایرانی ها بخواهم که این کتاب را حتماً حتماً حتماً بخوانند. تا دیگر دست از بهانه پردازی برای فرار از زیر کار و درس و مطالعه بردارند.
شاد وکتاب خوان باشید. کرم کتاب

۱۳۸۸ شهریور ۱۲, پنجشنبه

گزارش کتاب «دفتر کارآگاهی شماره یک بانوان»


نام کتاب: دفتر کارآگاهی شماره یک بانوان
نام اصلی: The No. 1 Ladies' Detective Agency
نام نویسنده: الکساندر مک کال اسمیت Alexander McCall Smith
مترجم: میرعلی غروی
ناشر: هرمس
نوبت چاپ: اول 1388
تعداد صفحات: 256 صفحه
شمارگان: 3000 نسخه
قیمت: 39,000 ریال
شابک: 4-496-363-964-978

مدتها بود که هوس خواندن یک کتاب کارآگاهی کرده بودم. اما به جز چاپهای جدید کتابهای شرلوک هولمز چیزی جدیدی توی بازار ییدا نمی شد. من بیشتر دنبال یک کتابی از نوع ريموند چندلر و دشيل همت می گشتم. که یک کارآگاه گردن کلفت داشته باشد و کلی دسیسه و نیرنگ توی کتاب به تصویر کشیده شود. دفعه اول که عنوان این کتاب را دیدم کمی چشمم برق زد. اما وقتی ورقش زدم، به نظرم کتاب دلچسبی نمی آمد. بنابراین آن را زمین گذاشتم و نخریدم. چند ماه بعد که دوباره مراجعه کردم، دیگه حسابی خمار یک کتاب کارآگاهی بودم. بنابراین علیرغم نظر اولیه ام آن را خریدم. شاید یک دلیل دیگر خرید این داستان علاقه من به آفریقا باشد و این داستان نیز دارای پس زمینه آفریقایی است.
اگر شما هم مثل من کمی مرد سالار باشید، می پرسید مگر کارآگاه زن هم می شود! قهرمان داستان یعنی خانم راموتسوی که ساکن کشور آفریقایی بوتسوانا Botswana است، در پاسخ یکی از مشتریانش که چنین سوالی را مطرح کرده بود، آگاتی گریستی را مثال می زند. و مدعی است که همه می دانند دقت زنها در جزئیات بسیار بیشتر از مردان است!
او عاشق کارش است و هنگامی که پدر معدنچی است می میرد و یک گله گاو برای او به ارث می گذارد، گاوهایش را می فروشد و خرج باز کردن یک دفتر کارآگاهی می کند. حتی برای خودش یک منشی هم استخدام می کند و در انتظار مشتری می نشیند. او یک زن سیاه پوست میانسال است که شوهرش قبلاً او را ترک کرده است و در حال حاضر چندتائی مرد عاشق پیشه در انتظار جوابش هستند! با این وجود دوست دارد به دنبال ماجراهای عجیب و غریب برود و از اینکار پول هم در بیاورد!
اما نکته جالب محیط کار این کارآگاه است. کارآگاه های که تا بحال می شناختیم در شهرهای زندگی می کردند که مثل یک جنگل بزرگ پر از انواع و اقسام جانورهای انسان نما بود. اما این خانم واقعاً در محیط جنگلی زندگی می کند! که علاوه بر جانورهای انسان نما، از جانورهای واقعی هم تشکیل شده است! با این وجود شخصیت کارآگاه داستان خصوصیت یک کارآگاه خوب را دارد. دقت به جزئیات، گوش کردن به حرف مشتری، تیغ زدن مشتری های پول دار و مجانی کار کردن برای مشتری های فقیر. داستان هم مشخصه های یک داستان کارآگاهی را دارد، معما، شخصیت پردازی، کمی عشق و به اندازه کافی هیجان. و مثل هر داستان کارآگاهی دیگر هم، در این داستان هم کارآگاه در کنار پیروزی هایش، بعضی جاها شکست می خورد و بعضی جاها هم خودش شکست را انتخاب می کند.
شاید خیلی از پرونده ها ی این کتاب شبیه پرونده های کلاسیک کارآگاهی باشد ، مثل زنی که به دنبال شوهر گمشده اش می گردد، اما نتایج چیزهای غیر قابل انتظار از کار در می آيد. در عوض پرونده های هم هستند که تقریباً خاص آفریقا محسوب می شوند. مثل پرونده جادوگرهای بچه دزد، یا دختران هندی!

در مجموع کتاب بعنوان یک کتاب متوسط کارآگاهی بد نبود. البته اگر نویسنده کمی سلیقه به خرج داده بود و پنچاه صفحه از کتاب را به سرگذشت و تاریخچه زندگی او نپرداخته بود، به نظرم بهتر و پر جذبه تر بود. در واقع فصل اول کتاب با یک پرونده شروع می شود، اما فصل بعدی ناگهان به زندگی پدر خانم راموتسوی می پردازد و بعد شروع می کند تمام زندگی او را از کوچکی تا ازدواج و مرگ پدر توضیح می دهد و تازه بعد از 50 صفحه برمی گردد با سرآغاز بازکردن دفتر کارآگاهی. به نظرم این توضیحات حداقل به این شکل کاملاً زیادی بود و خواننده را از روند داستان کاملاً به دور می کند. در صورتی که نویسنده نیاز به این توضیحات داشت، می توانست با چندتا بازگشت به گذشته در میان متن داستان آنها را تعریف کند.

چون داستان کارآگاهی است، من چیزی از کتاب تعریف نمی کنم فقط بگویم که من خودم از کتاب (به غیر از آن پنجاه صفحه سرگذشت) لذت بردم. با نظری به سایت نویسنده به نظر می رسد این کتاب جلد اول از یک مجموعه کتاب است که مشتاقه منتظر ترجمه بقیه آنها هستم.

اگر شما هم مثل من دچار کمبود کتاب کارآگاهی شده باشید، کتاب مناسبی است برای خواندن و لذت بردند از فضا آفریقایی کتاب، بخصوص اگر بتوانید موقع خواندن کتاب یک موسیقی سنتی آفریقایی هم گوش کنید!

شاد و کتاب خوان باشید
کرم کتاب

۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

گزارش کتاب «روش زندگی بهتر (راه گاو نر)»


نام کتاب: روش زندگی بهتر (راه گاو نر)
نام اصلی: The way of the bull a voyage
نويسنده: لئو بوسکالیا Leo F. Buscaglia
مترجم: گیسو ناصری
ناشر: انتشارات پل
نوبت چاپ: اول 1380
تعداد صفحه: 257 صفحه
شمارگان: 3000 نسخه
قیمت: 12,000 ريال
شابک: 4-21-6935-964
یادم می آید سالها پیش تقریبا همزمان با مد شدن کتابهای کاستاندا، کتابهای بوسکالیا هم در ایران مد شد. از همان موقع از کتابهایش خوشم می آمد، یک جور خوش بینی و محبت عام در آنها بود که در هیچ کجای دیگر پیدا نمی کردید. شاید یکی از قشنگترین کتابهایش «زندگی، عشق و دیگر هیچ» بود که به نوعی درمقابل «زندگی، جنگ و ديگر هيچ» اوریانا فالاچی نوشته شده بود. اما عشقهای بوسکالیا پاک بودند، از نوع محبتهای عام، از نوع دوست داشتن همه آدمها. حتی عشقهای رمانتیک هم در کنار این عشقها کم رنگ می شوند چون رنگ و لعاب خودخواهی می گیرند.
مدتها بود که هوس کرده بودم با خواندن يکی از کتابهای بوسکالیا دوباره رنگی به زندگی تمام خاکستری خودم بدهم. بنابراین وقتی کتاب «روش زندگی بهتر (راه گاو نر)» راه در ته یک قفسه کتابفروشی پیدا کردم، فوری آن را خریدم. کتاب مثل اکثر کتابهای بوسکالیا، شامل تکه سرگذشتهای از زندگی است. این بار این تکه سرگذشتها سفر به کشورهای آسیایی است. جائی که مردم مطابق استانداردهای غربی در هم می لولند و زندگی فقیرانه ای دارند. اما بوسکالیا نشان می دهد که اين زندگی فقیرانه از لحاظ عشق سرشار و پر از ثروت است
هر فصل کتاب به مسافرت به یک کشور و برخورد با فرهنگ و مردم آن کشور است. در ابتدای هر فصل نیز در یک جمله عصاره ای از آن فرهنگ را هم ارائه می دهد. خواندن کتاب لذت خود را دارد، اما برای اینکه شما را هم در لذت خواندن این کتاب شریک کنم این جملات را در ادامه می آورم.
فصل اول - ژاپن: چیزهای نو و کهنه تنها وقتی که به زمان حال مربوط باشند برای ما ارزش دارند. دیروز است که امروز را می سازد، فردا رویای ما خواهد بود. زندگی برای هر یک از اینها (امروز و فردا) مساوی با از دست دادن حقیقت برای یک لحظه است.
فصل دوم - ژاپن: تنها چیزی که برای ما آفریده شده، تغییر است. مبارزه با تغییر و تحول، تنها وقت ما را هدر می دهد، این مبارزه، پیروزی به دنبال نخواهد داشت. برای اینکه بتوانیم با تغییرات یکی شویم باید به زندگی خود اطمینان داشته باشیم.
فصل سوم – هنگ گنگ: تا وقتی که امید با ما است، در راهی مستقیم و درست حرکت می کنيم. انرژی مصرف می شود و برنامه ریزی انجام خواهد گرفت. ما دارای صدها انگيزه، هزاران راه و رویاها و آرزوهای بی نهایت هستیم. امیدواری نیمی از راهی است که باید آنرا پيمود، نا امیدی برای همیشه ما را از راه اصلی دور خواهد کرد.
فصل چهارم – تایلند: محروم کردن خود از علم، دانش و آگاهی درست مثل این است که قطعه اصلی جورچین معمایی را که قطعات متلاشی آن باید با هم جفت شوند تا شکل اصلی بدست آید، را گم کنید.
فصل پنجم – کامبوج: وقتی زندگی خوشی داریم به بزرگترین ثروتها دست یافته ایم. چنانچه این خوشی را بين خودمان و خدا تقسیم کنيم و از آن لذت ببریم، مثل این است که به تنها هدف زندگیمان رسیده باشیم.
فصل ششم – سایگون (ويتنام): ما بايد یاد بگيريم که از هر چیزی به آسانی بگذریم يا ما متوجه خواهيم شد که دستهايمان پر است، ولی ذهنمان خالی است. هر چند که هر سلام آغاز یک خداحافظی است، ما نبایستی قلبی را بشکنیم. در هر خداحافظی، ممکن است آغازی برای سلامی دیگر وجود داشته باشد.
فصل هفتم – بالی(اندونزی): در مسافرخانه جهان، هر کسی اتاقی داشت. برای تکیه کردن به یک نفر، حال به هر دليلی، بایستی این خطر را به جان خرید که ممکن است در این بازی قطعه اصلی بازی فکری شما گم شود.
فصل هشتم – سیلان: برای ما خوشبختی به اندازه خودمان وجود دارد، اگر چه زيیایی و ثروت ممکن است هیچ حد و حدودی نداشته باشد.
فصل نهم – جنوب هند: غرور و ناشکیبایی مردم، ممکن است ستودنی نباشد؛ ولی گاهی زيبایی خاصی در هر دوی آنها می توان دید.
فصل دهم – کلکته: وقت گرانبهای خود را با گفتن این جمله که «چرا دنیا جای بهتری نمی شود؟» هدر ندهيد. اين کار، فقط اتلاف وقت است؛ سوالی که باید بپرسید، این است: «چطور می توانم دنيا را جای بهتری کنم؟» حتما برای این سوال پاسخی وجود دارد.
فصل یازدهم – کشمیر: اگر می خواهيم مردم را آن طوری که واقعاً هستند، ببینیم، بايد آنها را بی هیچ قید و شرطی دوست بداریم. اگر چنین نکنيم، ممکن است آنها هرگز حقیقت خودشان را برای ما آشکار نکنند و ما آنها را از دست بدهیم.
فصل دوازدهم – نپال: برای دیدن دره احتیاجی نیست از کوه بالا برویم. تمام چيزها را می توان دید و به راحتی در یک کاسه برنچ پيدا کرد.
به شما توصیه می کنم که حتماً کتاب را بخوانيد تا کمی از عشق و محبتی که می تواند در زندگی شما هم وجود داشته باشد را درک کنید. کتاب شامل مناظر بسیار زیبایی است. شاید یکی از بهترین منظره های کتاب فصل مربوط به بالی است که در آن مردم دهکده بخاطر خوشحال کردن راوی و در حالی که خود از مراسم کریسمس هیچ نمی دانند یک درخت موز را آزین می بندند و هر کس هر چه می تواند هدیه می دهد. یک خوشه موز، نارگیل، انبه هندی، یک قطعه پارچه طرح دار رنگی و .... هدیه های از این قبیل است وقتی با محبت خالصانه داده شود، بیش از یک الماس که از روی تظاهر داده شود، ارزش دارد. و قشنگترین صحنه این کتاب خواب دست جمعی افراد تازه دوست شده است.
بقیه فصلهای کتاب نیز قشنگ است، بخصوص فصل پایانی یعنی فصل مربوط به نپال. اما شاید قشنگترین حرف را نویسنده در مقدمه کتاب گفته است: «زندگی یک سفر است نه یک هدف». در هر صورت هر چند بعید می دانم شما هم آنقدر خوش شانس باشید که این کتاب را در کتابفروشیها پیدا کنید. اما امیدوارم آنقدر خوش شانس باشید که بتوانيد آن را بخوانيد.

شاد و كتاب‌خوان باشيد،
كرم كتاب


۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه

گزارش کتاب «کمدی های کیهانی»


نام کتاب: کمدیهای کیهانی
نام اصلی: Les Cosmicomics
نويسنده: ايتالو کالوينو Italo Calvino
مترجم: موگه رازانی
ناشر: نشر کتاب نادر
نوبت چاپ: سوم، پاییز 1387
تعداد صفحه: 206 صفحه
شمارگان: 1650 نسخه
قیمت: 30,000 ريال
شابک: 2-15-7359-964
«ايتالو کالوينو» هميشه من را متعجب می کند. در واقع تنها نویسنده ای است که ديدم در ژانرهای مختلفی کار کرده و در تمام آنها نیز به نوعی دست به ابتکارات بدیع و جالب زده است. کتاب «کمدیهای کيهانی» نيز در واقع مجموعه ای از داستانهای کوتاه است که با توجه به اشاره به بعضی از نکات علمی می توان آنها را جزو ژانر علمی/تخيلی محسوب کرد.
در ابتدای هر داستان پاراگرافی است که به يک موضوع علمی اشاره می کند. اين موضوع می تواند از پيدايش جهان هستی، انفجار بزرگ، سرعت نور، ساخت ماده جديد، حرکت اجرام آسمانی حول کهکشان، خلقت جهان، ايجاد جو، وضعیت ماه نسبت به زمين، انقراض دايناسورها، تکامل، پيدایش نور، شکل فضا و حتی شکل صدف حلزون اشاره کرد. اما در واقع در اکثر داستانها یک تراژدی عشق قرار گرفته است و اينکه چرا نام مجموعه را کمدی های کیهانی گذاشتند، شايد به خاطر چند داستان فاقد عنصر عشق موجود در کتاب باشد.
قهرمان تمام داستان موجود یا روحی به نام Qfwfq است که زمانی ما او را می بینیم که در حال تیله بازی با اتم های هیدروژن است و يا کهکشانی درست می کند. زمانی در فضا سقوط می کند و يا زمانی در پريودهای 200 ميليون ساله به دور کهکشان می گردد. زمانی به يک دوزیست تبديل می شود و زمانی دایناسوری منقرض شده است و حتی حلزونی در صدف خود.
عنوان داستانهای اين کتاب عبارتند از:
سالهای نوری
بازی بی پايان
علامتی در فضا
سر چی شرط ببندیم؟
دايناسورها
دایی آبزی
فاصله ماه
پيدایی روز
همه چیز در یک نقطه
بدون رنگها
شکل فضا
مارپيچ
شاید بهتر بود مترجم، ويراستار و يا ناشر ترتيب اين داستانها را به گونه ای ديگر درست می کرد. چون مثلاً در «سالهای نوری» می خوانيم که Qfwfq بروی سیاره زندگی می کند، اما در «بازی بی پايان» تازه کهکشانها ايجاد می شوند، اين درحالی است که «همه چيز در يک نقطه» داستان انفجار بزرگ است! يا مثلاً در «مارپيچ» داستان اولين صدف حلزون را می خوانيم و در «دایی آبزی» داستان آمدن ماهيان به روی زمین و در «دایناسورها» داستان انقراض دایناسورها را می خوانيم. به نظرم اگر ترتيبهای بهتر انتخاب شده بود به نوعی تداوم داستانها بهتر بیان می شد.
اما ايتالو کالوينو در اين داستانها هیچ مرزی برای تخیل خودش قائل نشده است و بعضی از داستانها به راستی عجیب و غریب از کار در آمده اند! چیزی بین یک رویا و یک کابوس و من فکر نمی کنم هیچ نویسنده دیگری می توانست اینطور منظورش را بیان کند. مثلاً در داستان شکل فضا، سه نفر را می بینیم Qfwfq ، خانم Ursula H’x و ستوان Fenimore و اين سه از ابتدا تا انتها در خلایی بی پايان در مسیری موازی در حال سقوط هستند و در حالی که خانم Ursula H’x بی اعتنا به دو نفر دیگر به خودش می رسد، دو نفر دیگر عاشقانه او را دوست دارند و در تلاشند تا خودی به او نشان بدهند و کالوينو سیزده صفحه در باره این ماجرا داستانسرائی می کند!
اما به نظر من قشنگترین داستان از این مجموعه داستان «دایناسورها» است. که بازهم از زبان Qfwfq اینبار در غالب یک دایناسور منقرض شده گفته می شود. دایناسوری که به میان «تازه ها» آمده است و آنها او را بعنوان یک غریبه می پذيرند و در حالی که نمی دانند او يک دايناسور است، در مورد دایناسورها افسانه سرائی می کنند. زمانی دایناسورها را موجوداتی وحشی نشان می دهند و زمانی حیواناتی عاقل، زمانی آنها احمق هستند و زمانی مغرور. زمانی گذشته را خوب و زمانی وحشتناک نشان می دهند. و در این میان تنها Qfwfq است که می داند دایناسورها چی بوده اند، اما نمی تواند حرفی بزند و پایان عجیب داستان.
در نهایت اینکه این ملقمه رویا ی کابوسگونه را به کسی غیر از یک عاشق «ايتالو کالوينو» نمی توانم توصیه کنم چون فکر کنم برای بقیه فاقد جذابیت لازم باشد، حتی برای علاقه مندان به علمی/تخیلی ها نيز این داستانها بیش از اندازه عشق/فلسفی است! اما فکر کنم برای علاقه مندان به نویسندگی این داستانها موارد جالبی باشند که نشان می دهد چطور می شود با تیله بازی با دوتا اتم هیدروژن ده صفحه داستان نوشت!

شاد و كتاب‌خوان باشيد،
كرم كتاب

پ.ن: این کتاب را چند وقت پیش خريدم و تازگی خواندن آن را شروع کردم وسطهای کتاب خواندن بودم که به طور اتفاقی چشمم به کتابهای در انتظار گزارش نویسی افتاد و چی دیدم! بله یک نسخه دیگر از این کتاب را! کی آن را خواندم؟ نمی دانم! موقع خواندن داستانها به نظرم آمد که بعضی از آنها آشنا است . اما فکر می کردم آنها را به صورت داستانهای کوتاه اینجا و آنجا خوانده ام. حقیقتش مدتی است این ترس به جانم افتاده بود که آلزايم می گیرم و همه چیز و همه کس را فراموش می کنم به گونه ای که دیگر حتی خودم هم نباشم! با این وجود دیدم آلزایم حداقل یک حسن دارد و آن این است که می توانم بدون هیچ هزینه ای کلی کتاب قشنگ را بخوانم و همان لذتی را که برای خواندن اولين بار از خواندنشان بردم، دوباره و دوباره تکرار کنم!

مطلب دیگری در مورد این کتاب
در مورد نویسنده

۱۳۸۸ خرداد ۲۳, شنبه

گزارش کتاب «حمله عقاب»

نام کتاب: حمله عقاب
نام اصلی: Eagle Strike
نويسنده: آنتونی هوروویتس
مترجم: گیتا گرکانی
ناشر: کتاب لوک وابسته به انتشارات کاروان
نوبت چاپ: اول 1387
تعداد صفحه: 272 صفحه
شمارگان: 2000 نسخه
قیمت: 40,000 ريال
شابک: 3-041-175-964-978
بعد از خواندن کتاب «پرواز را به خاطر بسپار» آنقدر حالم بد بود، که به دنبال یک کتاب نوجوان پسند جدید رفتم. در میان کتابهای که از قبل خریده بودم، چشمم به کتاب «حمله عقاب» افتاد. این کتاب مدتها بود که توی صف بود. نویسنده آن را نمی شناختم و بدطبع قهرمان آن «آلکس رایدر» را هم نمی شناختم. وقتی کتاب را برداشتم کمی دلخور شدم، چون کتاب در واقع ماجرای چهارم قهرمان داستان بود. من همیشه دوست دارم داستانها را از اول بخوانم، بنابراین خواندن داستان از جلد چهارم چندان خوشآیند نیست. اما در هر صورت آن را خواندم.
«حمله عقاب» واقعاً یک داستان نوجوان پسند است. هر چند برای من کمی بچگانه بود. ایده آن کهنه و نخ نما بود. ثروتمندی که در پی تغییر دنیا بر اساس سلیقه های خودش است و قهرمانی که یک تنه به جنگ او می رود. پیش مقدمه کتاب، ماجرای دو آدمکش در جنگلهای آمازون است که تنها پس از فصل پایانی کتاب دليل وجودی آن را درک می کنید و اگر نه هیچ ارتباطی با دیگر فصول کتاب ندارد.
آلکس رایدر قهرمان داستان تنها شانزده سال دارد و الظاهر در داستانهای قبلی بعنوان یک جاسوس برای MI6 (ام.آی.6) یا همان سازمان جاسوسی انگلیس کار کرده است او از زمان کودکی و به طور نادانسته توسط عمویش برای جاسوسی تعلیم دیده است. در ابتدای داستان او در حال گذراندن تعطیلاتش به همراه خانواده دوست دخترش در سواحل جنوب فرانسه است که ناگهان یکی از قاتلهای حرفه ای دنیا را شناسائی می کند. از آنجا که در تعطیلات است موضوع را زیاد جدی نمی گیرد، اما وقتی یک بمب در اتاق کار پدر دوست دخترش منفجر می شود می فهمد که موضوع جدی است. این در حالی است که نه پلیس و نه ام.آی.6 حرفهایش را جدی نمی گیرند و او مجبور می شود خودش آستینهایش را بالا بزند.
از هر چه بگذریم باید بگویم که صحنه پردازی های کتاب بسیار خوب و زیبا بود. در واقع برای تهیه یک سناریو از روی این کتاب زحمت زیادی لازم نیست و این بخاطر نقل جزئیات از طرف نویسنده است. شاید نویسنده در زمان نوشتن کتاب بیشتر به دنبال فروش آن بعنوان یک سناریو بوده است.
وقتی این کتاب را می خواندم پیش خودم گفتم آخر یک پسر شانزده ساله چطور می تواند چنین کارهای را بکند. بعد یاد داستانی افتادم که وقتی خودم تنها 16 سال داشتم شروع به نوشتنش کردم. از اتفاق آن داستان هم درباره پسری بود که توسط سیا (CIA) از کودکی برای عملیات جاسوسی آموزش دیده بود! البته آن داستان را بیش از بیست سال پیش نوشتم پس آنتونی هوروویتس نمی تواند ادعا کند که از روی آیده او دزدی کردم! متاسفانه چون هیچ وقت داستان را منتشر نکردم و به جزء معدودی از دوستان کسی آن را نخوانده است من هم نمی توانم علیه آنتونی ادعای داشته باشم! اما اصل عنوان کردن این موضوع بخاطر این بود که بگویم وقتی در 16 سالگی فکر می کردم کسی می تواند اینکارها را بکند، چرا حال این موضوع برایم عجیب است!
به طور عجیبی دوتا از فصلهای این کتاب به دو تا از فصلهای کتاب خودم که اسمش را گذاشته بودم «ببرهای آواره» بسیار شبیه هم هستند. در یکی از فصلها قهرمان داستان که در حال فرار از دست جنایتکاران است خودش را بر روی سقف یک ساختمان بلند مرتبه و بدون راه فراری می بیند و مجبور می شود با سقوط آزاد خود را نجات بدهد و در فصل دیگری قهرمان داستان سر از یک میدان گاوبازی در می آورد و مجبور می شود با یک گاو نر به مبارزه بپردازد! که من هم دقیقا دو فصل مشابه در کتابم داشتم، هر چند راه حلهای من قدرتمندتر از نویسنده کتاب حاضر بود، اما راه حلهای نویسنده کتاب آلکس رایدر معقولتر بود! یک تفاوت اصلی دیگر هم در داستان من بود. من داستان را بصورت اول شخص حکایت می کردم، اما کتابهای آلکس رایدر به صورت سوم شخص روایت می شود.
در مجموع کتاب برایم خاطره های را زنده کرد که فراموش کرده بودم و برای نوشتن داستان جدیدیم مصمم تر شدم. پس آقای آنتونی هوروویتس منتظر باش تا ببینی قهرمان جدید من چطور پا به جاهای می گذارد که هیچ قهرمانی تا بحال نگذاشته است!
با توجه به اینکه من تنها یک کتاب آلکس رایدر خواندم؛ اما فکر کنم از روی همین کتاب بتوانم سری ماجراهای وی را کتاب مناسبی برای نوجوانان تشخیص بدهم و توصیه کنم اگر می خواهید کتابی به نوجوانان اطراف خود هدیه بدهید، این کتاب را فراموش نکنید.
شاد و كتاب‌خوان باشيد،
كرم كتاب

پ.ن: وقتی به دنبال نویسنده کتاب در اينترنت می گشتم، متوجه شدم وی نویسنده «گروشام گرینج» و «جام نحس» هم هست. که به عقيده من آیده آن احتمالاً نقطه شروعی برای «جی.کی.رولينگ» نويسنده مجموعه «هری پاتر» بوده است!
درباره نويسنده به فارسی
وب سایت اصلی نويسنده

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه

گزارش کتاب «پرواز را بخاطر بسپار»

نام کتاب: پرواز را بخاطر بسپار
نام اصلی: The Painted Brid
نويسنده: یژی کوژینسکی - یرزی کازینسکی Jerzy Kosinski
مترجم: ساناز صحتی
ناشر: انتشارات هاشمی
نوبت چاپ: سوم 1383
تعداد صفحه: 296 صفحه
شمارگان: 2200 نسخه
قیمت: 22000 ريال
شابک: 2-08-7199-964

هر وقت صحبت از کتابی در مورد جنگ است، پای من می لغزد. هر وقت قهرمان داستان یک نوجوان باشد، دلم می لرزد. و هر وقت هر دوی اینها با هم باشد، دیگر غیر قابل گذشت است. یکی از بهترین کتابهای این سبک کتاب «کودک، سرباز، دریا» بود که همیشه در ذهن من زنده است. وقتی کتاب «پرواز را بخاطر بسپار» را دیدم و پشت جلد کتاب خواندم:

«پرواز را بخاطر بسپار یکی از بزرگترین رمانهای پس از جنگ دوم جهانی است که بیش از چهار میلیون نسخه از آن تاکنون در زبان انگلیسی بفروش رفته و تقریباً همه زبانهای مهم دنیا ترجمه شده است. استقبال جهانیان از این رمان بزرگ به دلیل قدرت بی نظیر نویسنده آن در توصیف آدمها و صحنه های زندگی آدمهاست. این رمان شعری است ناب درباره خشونتی که کودکی معصوم، خیالپرداز و شاعر متحمل می شود، سفری است مصیبت زده، غمبار و واقع بینانه در روح انسانها و حماسه خوابی است کابوس زده که هنوز بشریت به طور کامل از آن بیدار نشده است. علاوه بر اینها، این رمان یکی از زیباترین رمانهای جهان است و برغم این زیبایی، سراسر واقعی است.»

به شدت وسوسه شدم که کتاب را به سرعت بخوانم. کتاب شرح داستان کودکی 7 ساله از اروپای شرقی (احتمالاً لهستان) در آغاز جنگ است که پدر و مادرش برای راحتی او از شرایط جنگی، وی را نزد پیرزنی روستائی می سپارند. اما دست سرنوشت بدترین ها را برای این پسر انتخاب کرده است. پیرزن می میرد و کودک سیاه مو، در میان روستایی نادان و جاهل کولی وار به گردش در می آید. این در حالی است که از دید روستائیان و آلمانهای اشغال گر، پسرک یا یک یهودی سرگردان است و یا یک کولی که در هر دو حالت سزاوار مرگ است.

به طور عجیبی کودک از دست یک سادیسمی به دست سادیسمی دیگر می افتد. همه یا قصد کشتن او را دارند و یا قصد تجاوز به او. در بهترین حالت او را چنان می زنند که آرزوی مرگ می کند! صحنه های بسیار خشن در داستان هست که حتی بیاد آوردن آن برایم چندش آور است. مانند صحنه ای که آسیابان چشم معشوق زنش را با قاشق در می آورد و زیر چکمه زمختش له می کند! و یا صحنه ای که پرنده های رنگ شده، توسط همنوعان خود به قتل می رسند که در واقع سمبلی از نژاد پرستی است و نام اصلی کتاب از همین عنوان گرفته شده است و ایکاش مترجم آن را تغییر نمی داد.

تقریباً اکثر افرادی که کودک با آنها برخورد می کند، به نوعی بیمار روانی هستند و انواع و اقسام انحرافهای جنسی و اخلاقی را دارند. دهاتی های که او با آنها سر می کند از انسانهای غار نشین هم عقب افتاده تر هستند. شاید آدم وار ترین آدمها تا اواخر داستان آلمانهای ها هستند! و شاید بدتر از همه پارتیزانها هستند!

خلاصه مطلب اینکه نویسنده هر بدبختی که فکر کنید بر سر این کودک می آورد و یک دوره فلسفه آزاد هم برایش می گذارد! اول او را به طبیعت می سپارد و بعد به خرافات و جادوگری و بعد ناگهان خدا می درخشد، اما خیلی زود، شیطان در ظاهر یک بز نر ظاهر می شود و او را شیطان پرست می کند. و در پایان چهره یک فرشته در قالب «رفیق استالین» ظاهر می شود!

بله، همه این بدبختی ها به خاطر این بود که ارتش سرخ شوروی در نقش نجات دهنده ظاهر شوند. هر چند پسرک خودش حالا تبدیل به یک قاتل شده است و از کشتن یک قطار کشاورز فقط به خاطر اینکه یکی از آنها او را زده است لذت می برد! کتاب به وضوح یک کتاب سیاسی است برای دوره جنگ سرد و اگر چهار میلیون نسخه از آن به انگلیسی چاپ شده است، با توجه به امکانات شوروی سابق جای تعجب نیست! جای تعجب آن است که چنین کتابی با چنین محتوای چطور اجازه چاپ گرفته است. من بعنوان یک کتابخوان حرفه ای به شدت با سانسور مخالفم ولی اگر زمانی خودم سانسورچی می شدم به هیچ وجه اجازه چاپ به چنین کتابی ندیدم. این کتاب نه حرف تازه ای برای گفتن داشت، نه جنبه آموزشی داشت و نه جنبه تفریحی! مگر اینکه خواننده یک بیمار روانی باشید!

من معمولاً در هر کتاب به دنبال نکات مثبت آن می گردم. اگر کتاب به درد خودم نخورد می گردم ببینم به درد چه کسی می خورد. اما شاید این کتاب تنها کتابی باشد که به هیچ کس توصیه نمی کنم آن را بخواند!

شاد و كتاب‌خوان باشيد،
كرم كتاب

پ.ن: نویسنده این کتاب یکنفر است، اما ناشر، مترجم و وزارت ارشاد هر کدام اسمش را یکجور ترجمه کرده اند!
پ.ن.2: خواننده های انگلیسی دان می توانند در مورد این کتاب در ویکپدیا مطالب بیشتری بخوانند. به دنبال منبع فارسی هم نگردید چون تمام لینکها به شعر«پرواز را بخاطر بسپار، پرنده مردنی است» منتهی می شود!

۱۳۸۷ اسفند ۲۹, پنجشنبه

گزارش کتاب «دختر پرتقالی»


نام کتاب: دختر پرتقالی
نام اصلی: The Orange Girl
نويسنده: يوستین گاردر (Jostein Gaarder)
مترجم: مهوش خرمی پور
ناشر: کتابسرای تندیس
نوبت چاپ: دوم 1387
تعداد صفحه: 188 صفحه
شمارگان: 2000 نسخه
قیمت: 25,000 ريال
شابک: X-13-8914-964
بارکد: 6-894413-964-978

يوستين گاردر نويسنده ای است که می توانيد مطمئن باشيد هر دفعه کتابی متفاوت از او می خوانيد. هر چند زمينه کارهای او هميشه «فلسفه» است و روش داستان گوئیش شامل نقل خرده داستانها در متن داستان اصلی است. اما خوشبختانه فلسفه آنقدر موضوع برای گفتن دارد که حالا حالاها لازم نیست يوستين گاردر سراغ موضوعی تکراری برود. موضوع داستانی کتاب «دختر پرتقالی» به بحث «عشق» می پردازد.

داستان با پسر نوجوانی شروع می شود که در سن بلوغ است، اما ناگهان نامه ای از پدرش به دستش می رسد که یازده سال پيش مرده است. پدرش در اين نامه شرح ماجرائی را می دهد که چطور یک شب در واگن تراموا با دختر ناشناسی روبرو می شود که يک کاپشن بلند پرتقالی رنگ پوشیده و يک پاکت بزرگ پر از پرتقال در دست دارد. او در لحظه ای سعی می کند مانع افتادن دختر شود، اما تلاشش باعث می شود پاکت پرتقالها کف واگن پخش و پلا شود! او سعی می کند تمام پرتقالها را جمع کند، اما دخترک تنها یک پرتقال را از او می گیرد و در ايستگاهی پیاده شود و تنها وقتی تراموا حرکت می کند، پدرش می فهمد که عاشق دختر شده است!

بقیه داستان شرح شوریدگی های عشق اين پدر است.اما او چگونه می تواند به عشق برسد؟ به جز یک پاکت بزرگ پرتقال و کاپشنی پرتقالی رنگ سر نخی در دست ندارد! بنابراین اسم دختر پرتقالی را برای معشوقش انتخاب می کند! و شروع به جستجوی او در شهر می کند. اما پیدا کردن یک دختر ناشناس در یک شهر پرجمعیت کار ساده ای نیست. در حالی که زمان به سرعت می گذارد او سعی می کند از روی سرنخهای که در دست دارد، در باره دختر، کارش، محل زندگیش و هر چیز دیگری مربوط به او حدس بزند. بعضی وقتها حدس می زند که او فردی است که در حال آماده شدن برای یک سفر طولانی در مناطق قطبی با یک همراه مرد خشن است. و يا او را دانشجوی پزشکی فرض می کند که پرتقالها را برای یک مهمانی دانشجویی گرفته است و البته یک دوست پسر پزشک هم دارد. يا ممکن است او دختر بزرگ یک خانواده پر جمعیت فقیر باشد و يا حتی خواهر روحانی در یک پروشگاه. ممکن است پرستار یک مهد کودک و یا ....

داستان با سبک تعریف کردن یوستین گاردر جذاب است. اما با توجه به ولنگار بودن فرهنگ اسکاندیناوی نویسنده و متعصب بودن مسئولان ارشاد ما می توان حدس زد که حجم قابل توجه ای از کتابی که در مورد عشق نوشته شده است پیش پرتقال فروش باقی مانده است! با این وجود خواندن این کتاب را به شما دوستان توصیه می کنم. داستان لطیفی است از نویسنده ای فیلسوف در مورد عشق.

اما چندتا لینک مفید:
زندگی نامه نویسنده
درباره نویسنده در ویکیپدیا
درباره کتاب
درباره کتاب در سایت GoodReads
درباره کتاب در Books Google

شاد و کتاب خوان باشید
كرم كتاب

۱۳۸۷ اسفند ۱۷, شنبه

گزارش کتاب «سام نامه»

نام کتاب: سام نامه
نويسنده: خواجوی کرمانی
تصحيح: دکتر ميترا مهرآبادی
ناشر: انتشارات دنيای کتاب
نوبت چاپ: اول 1386
تعداد صفحه: 805 صفحه
شمارگان: 500 نسخه
قیمت: 125,500 ريال
شابک: 1-021-346-964-978

وقتی صحبت از ادبيات پهلوانه است، بدون شک همه به سراغ شاهنامه می روند. شاهنامه کتاب سترگی است که پر از پهلوانی ها و پهلوانها است. اما به غیر از چند نفر خاص مثل رستم، دارا و اسکندر به بقیه به خيلی کم پرداخته است. می دانيم که منبع شاهنامه داستانهای قديمتری بوده است که حکيم طوس آنها را به شعر در آورده است. علارغم حجيم بودن شاهنامه مسلم است که در به نظم آوردن اين داستانها بخشهای تعديل و حذف شده است که به وضوح رد پای آنها را می توانيم در شاهنامه ببينيم. يکی از این موارد در مورد پهلوان بزرگی است که ما هميشه به صورت يک پهلوان پير می شناسيمش زيرا که به طور پيش فرض نقش پدربزرگ نقش اصلی داستان يعنی رستم را دارد. بله منظور من «سام» است که هر چند اسمش طنين غربی دارد، اما بسيار اصيل است. سام فرزند نريمان است؛ که از نسل پادشاه بزرگ جهان جمشيد است. با نگاهی گذرا به شاهنامه چاپ مسکو با تصحيح «ژول مول» اولين برخوردمان با سام ذکر نام او در پايان ذکر نام پهلوانانی است که لشکر فريدون به رهبری منوچهر نوه دختری ايرج که برای انتقام از پسرهای ديگر فريدون «سلم» و «تور» که پدربزرگش را کشته اند آماده می شوند، آمده است. اما با وجود پهلوانانی چون قارن مبارز، گرشاسپ گردنکش تیغ زن و قباد سام محلی برای مبارزه پيدا نمی کند و تنها پس از کشته شدن سلم و تور با خبر می شویم که فريدون وی را از هندوستان فرا می خواند. سام با ثروتی بیکران از جنگ جادوستان برمی گردد و فريدون از او می خواهد که همیشه يار و يآور منوچهر باشد و به نوعی شاه منوچهر را به سام می سپارد و می ميرد که این به نوعی نشان می دهد سام بايد سابقه طولانی تر در مبارزات و پهلوانی ها داشته باشد. که در شاهنامه اثری از آن نیست.
در مرحله بعدی به داستان تولد زال می رسيم که بدون ذکر نامی از مادرش به تولد فرزند سفید موی اشاره می شود که سام او را دیوزاده می پندارد و در دل کوه رهایش می کند تا خوراک وحوش شود. البته می دانيم که سیمرغ این فرزند را پيدا می کند و بزرگ می کند. و بالاخره در بزرگی سام به خواب او را می بیند و پشيمان از گناهی که کرده به کوهستان بر می گردد و زال را به نزد خودش می برد. البته به نظر نمی رسد از او دلخوش باشد! چون خیلی زود پادشاهی سيستان و زابلستان را برایش از منوچهر می گیرد و روانه سيستانش می کند در حالی که خود هنوز بعنوان سپهبد ایران زمين در دربار باقی می ماند.
اما دردسرهای زال برای سام باقی است. زال جوان دختر ندیده به اولين دختر خوش بر روی که می بيند عاشق می شود! در داستان ازدواج زال و رودابه دختر مهراب کابلی، سام ابتدا در نقش مخالف ظاهر می شود چون مهراب از نسل ضحاک است و دشمن ایران زمين محسوب می شود، اما رودابه به دور از چشم پدر از گيسوانش ريسمانی برای زال درست می کند و او را به نزد خود می خواند. مهراب وقتی گند ماجرا در می آيد به اين ازدواج راضی می شود! اما سام دل به این کار نمی دهد و فکر می کند همه اينها راهی برای فرار از زیر مالیات است! بنابراین به کابل لشکر کشی می کند. زال و مادر زنش پا در میانی می کنند و بالاخره سام را وادار می کنند که نامه به منوچهر شاه بنويسد! صد البته منوچهر شاه دست به دامن ستاره شناسان می شود تا ببیند از تخمه اين دیوزاد و از رحم اين دشمن خونی ایرانیان چه به بار می آيد و صد البته ستاره شناسان از پهلوان بزرگی که به دنیا خواه آمد که پادشاهان ایران زمين را سربلند کند، خبر می دهند و به اين ترتيب مجوز این ازدواج رسماً صادر می شود!
در مرحله بعدی سام برای برای ديدن رستم می آيد. رستمی که هر چند هنوز بچه شیرخواره است اما کسی حریفش نیست! اما با بدنيا آمدن قهرمان اصلی نقش سام از آنچه بود نيز کم رنگتر می شود و در بخش بعد وقتی رستم به اولين ماموریت خانوادگی فرستاده می شود تا دژ کوه سپند که دژ نشينان آن پدرجدش نريمان را کشته اند و سام دلير هم بعد از سی سال محاصره نتوانسته است آنها را شکست بدهد، را به زانو در آورد. تنها می بينيم که زال نامه ای به سام می نویسد که نوه ات انتقام خون پدرت را گرفت و سام خوشحال می شود.
اما داستان سام هنوز به پايان نرسیده است. با مرگ منوچهر شاه و بر تخت نشستند نوذر، بر اثر ظلم نوذر اشراف و پهلوانان تصميم می گيرند سر به شورش بر آورند و پیش سام می روند و پيشنهاد می کنند که او بر تخت سلطنت ایران بنشیند. اما سام که حال باید یک پهلوان سالخورده باشد؛ اين پيشنهاد را نمی پذيرد، ( احتمالاً چون مخالف سناریو است!) و پس از اینکه کلی پادشاه و اشراف را نصيحت می کند به جنگ مازندران می رود! و ما ديگر خبری از سام نمی شنويم مگر خبر مرگش و اينکه زال برای او دخمه ای آماده کرده است و همین به افراسياب جرات می دهد که به ایران لشکر کشی کند. و به اين ترتيب در شاهنامه داستان سام تمام می شود! فقط گاه گاهی می شنويم که رستم با گرز سام این يا آن سرکش را کوفته است.
اما داستان «سام نامه» داستان ديگری است که خواجوی کرمانی آن را به نظم آورده است و در واقع مربوط می شود به همان اشاره بسیار کوچکی که در ابتدای داستان شاه نامه شده بود و از رفتن سام به هندوستان و جنگ با جادوستان خبر می داد و از ثروت بی مثالی که آورده بود و تمام دربار منوچهر شاه را متعجب کرده بود.
هر چند به نظر می رسد بخشهای از ابتدای نسخه مرجع موجود «سام نامه» گم شده و گردآورنده ناشناسی سعی کرده است با اضافه کردن بخشهای از شاهنامه اين افتادگی را جبران کند. اين بخشها خلاصه ای از ابتدای شاهنامه، حمد و ثنای ابتدای آن، داستان پادشاهان اوليه مانند کيومرث، سيامک، هوشنگ و طهومرث است. پس از آن به خلاصه از داستان پادشاهی جمشید و ضحاک می پردازد و کمی هم در مورد فریدون می گويد. اما بدون آنکه به داستان فرزندان فریدون بپردازد ناگهان داستان سام شروع می شود و تنها در چند بیت توضیح می دهد که سام از دخت پادشاه بلخ به دنیا آمد و بدون ذکری از پدرش، ناگهان به سن چهارده سادگیش می رسد، و رفتن سام به شکار. البته مثل تمام داستانهای ایران، این شکاری است که با دیدن تصویری از یک دختر سرآغاز یک داستان طولانی حماسی، عاشقانه می شود. اینبار دختر، دختر پادشاه چین است. بنابراین سام یکتنه قصد چین می کند و داستان پر فراز نشیب سام و پریدخت شروع می شود. داستانی که با فتح خاور زمين شروع می شود و درگیری با ژندجادو و مکوکال دیو ادامه پيدا کند. رسيدن دوستانی سام مانند قلواد و قلوش و فرهنگ ديو، پیدا شدن و سر و کله زدن با عالم افروز پری که یک دل نه صد دل عاشق سام شده است! جنگها و دسیسه چینی های فغفور چین، اسارت سام و آزاد شدنش توسط دلداده دیگرش قمررخ، جنگ با پهلوانان و سرداران چینی و حتی معشوقش پری دخت و ده ها ماجرای دیگر در سرزمین چین و ماچین تنها شروعی مقدماتی برای ماجرای سام است که در نهایت با ربوده شدن پریدخت توسط «ابرها»ی دیو وارد مرحله جدیدی می شود.
مثل اکثر داستانهای قدیمی و سنتی ایرانی، این کتاب هم دقیقا از دو بخش تشکیل شده است. در بخش نخست سام بیشتر با پادشاهان و پهلوانان به نبرد بر می خیزد و در بخش دوم، به سرزمينهای افسانه ای می رود و با جن و دیو و پری سر و کار دارد. در سام نامه نيز سام برای آزادی «پریدخت» مجبور می شود به مغرب زمين برود و بساط خدای «شداد» ديو را بر هم بزند و با جمعی از پهلوانان و بزرگان دیو از جمله «عوج بن عنق» که ارتفاع مچ پایش نزدیک به 30 متر بوده و ارتفاع زانویش بیش از یک فرسنگ و يا «طلاج ديو» که سپری از آهنربا داشته و همه اسلحه ها را به سمت خود جذب می کرده و يا ارقم ديو که جوجه های سیمرغ را می خورده است، به نبرد می پردازد. البته فهرصت دیوهای که به دست سام کشته می شوند بسیار طولانی تر است، هر چند بعضی ها مثل عوج فرار را بر قرار ترجیح می دهند!
در نهایت سام همانطور که پیش بینی می شود، پيروزمندانه در حالی که دختر فغفور چين را نجات داده است، از مغرب زمین به چين بر می گردد، اما فغفور چين دست از مخالفت خوانی بر نمی دارد و بالاخره سرش را بر سر لجاجتش می گذارد و در هجوم لشکر چین به سام ناخواسته به دست سام کشته می شود. صد البته پس از بر طرف شدن این مشکل و هفته ای عزا داری عاشق و معشوق بالاخره به هم می رسند. و شاعر نزدیک به 500 بيت فقط در وصف عروسی و شب زفاف آن دو داستان سرائی می کند. و در پایان داستان، سام به غنایم فراوانی از مغرب زمین و خاور زمين و چين به دربار منوچهر شاه بر می گردد!
از من نخواهید که تمامی این داستان طولانی را برایتان تعریف کنم، تنها فهرست مطالب این کتاب ده صفحه است. و بیش از 700 صفحه کتاب و در هر صفحه 21 بيت. در واقع این کتاب مشمول 14500 بيت است که به نظر می رسد شاعر نزدیک به ده سال صرف سرودن آن کرده اند. من البته هرچند برای خواندن آن، این مدت صرف نکردم اما در نوع خودش، خواندنی طولانی شد. من طبق سنت همیشگیم که شب یلدا را با یک کتاب قدیمی ایرانی شروع می کنم، امسال به سراغ سام نامه رفتم و دقیقا 70 روز طول کشید تا آن را تمام کنم.
اما قصه پر غصه «سام نامه» مانند سایر آثار هنری مان است. مصحح کتاب پس از بیش از دوسال جستجوی فراوان توانسته است نسخه ای از آن را در کتابخانه ملاء فیروز بمبئی پیدا کند و در نهایت نسخه کاملتری از آن را نزد دانشمندان فارسی شناسی یعنی آقای پروفیسر نادرشاه منوچهرجی هومچی در پونه به سال 1319 پيدا کند و با کمک نسخه دیگری که در کتابخانه «مانک جی لیمجی هاتریا» بمبئی موجود بوده است، توانسته است که تقریباً نسخه کاملی از داستان را به دست بیاورد. اینکه ادب دوستان به دنبال آثار نفیس فارسی باید موزه ها و کتابخانه های خارج از کشور را جستجو کنند چیز تازه ای نیست، اما هر بار شنیدنش برای من دردبار است. در ایران دو نسخه از این کتاب موجود است یکی مربوط به استاد مجتبی مینوی با 8967 بيت و ديگری مربوط به کتابخانه مجلس شورای ملی ایران با نزدیک به 3600 بيت. البته دو نسخه از این کتاب در کتابخانه موزه بریتانیا در لندن نیز به ثبت رسیده است که یکی از آنها حاوی 4200 بیت و دیگری شامل 8000 بیت است. همچنین به نظر می رسد نسخی از این کتاب در کتابخانه دیوان هند و کتابخانه ملی پاریس نیز موجود باشد که توسط محققین و مستشرقان به آلمانی و فرانسوی به آن اشاراتی شده است.
در بسیاری از نسخ خطی نام شاعر از قلم افتاده است و تا مدتها نام سرآينده این منظوم بزرگ مشخص نبوده است. اما ببینیم سرآينده این سطور کیست؟ خواجوی کرمانی شاعری است که در 17 دی ماه 689 هجری قمری در کرمان به دنیا آمده است و در 763 در سن 73 سالگی در شیراز درگذشته است و مزار او در تنگ الله اکبر بر سر راه اصفهان و شیراز قرار دارد. از معاصرین او می توان به سلطان ابو سعید، خواجه سلمان ساوجی و عبید زاکانی و ناصر خسرو بخاری و میرکرمانی و مولانا مظفر هروی نام برد. خواجوی کرمانی سبکهای زیادی را آزموده است. در مقدمه کتاب می خوانيم که:
«اما در باب سبک خواجو باید گفت که وی از بسیاری از شعرای پيشینش همچون سنائیظ و خاقانی و ظهیر و جمال اصفهانی و نظامی و عراقی و سعدی و فردوسی، در مثنوی و قصیده و غزل پيروی کرده است. اما اين پيروی او اکثراً در عين بدیع بودن مضامين به کار گرفته شده در اشعارش بود. عادت به کاربرد ملمع و قوافی و دریفهای مشکل و الفاظ مصنوع و تجنیس داشت. وی در دوران اقامتش در شيراز، تاثیر شگرفی بر حافظ جوان گذشت، به نحوی که بسیاری از ابیات دیوان حافظ به تقلید یا استقبال از غزلهای خواجو بوده است:
استاد غزل سعدی است پیش همه کس اما **** دارد سخن حافظ طرز سخن خواجو»
از پشتکار خواجوی کرمانی که بگذریم، خصلت خوب دیگری که داشته است، صداقت و خضو بوده است. در حالی که در ادبیات منظوم ما، بسیاری از شاعران کم جنبه و بیمایه لاف بزرگی می زنند و خودشان را از فردوسی و سعدی بالاتر می دانند او در جائی گفته است:
«گر از بینوائی نوائی زدم **** زبهر سخن دست و پائی زم
سرانجام کردم بدین نامه ختم **** که فردوسیش هست شهنامه ختم
به نزدیک خورشید او ذره ام **** به دریای گفتار او قطره ام
کشیدم یکی جوی آبش طراز **** لب جو بدان بحر پیوسته باز»
اما علیرغم گفته شاعر، به نظر نمی رسد داستان ختم شده باشد، چون دقیقا در جائی که اشاراتی به داستان زاده شدن زال دارد و ماجرا را شروع می کند، کتاب تمام می شود!
سام نامه از بسیاری جهت، کتاب قوی است و این به شخصیت خود سام هم بر می گردد. حداقل از نظر اخلاقی سام علیرغم وجود دلداده های فراوانی انس و پری که هر کاری حاضر بودند برایش بکنند، تا پایان داستان به معشوق خود وفا دار بود. برخلاف بقیه داستانهای این چنینی که قهرمانان خوب کمتر کشته می شوند در این داستان شاهد هستیم که چندتن از یارانش به دست دشمنان کشته می شوند و جنبه حقیقی تری به ماجرا می دهند. اما به شدت به نظر می رسد افتادگی های در داستان هست. بعضاً بسیاری از قهرمانان برای همیشه رها می شوند مانند «قمررخ» و هیچ وقت یادی دیگر یادی از آنها نمی شود. بعضی از قهرمانان ناگهان و بدون مقدمه در جاهای ظاهر می شوند که قرار نبوده باشند مانند قمرتاش و فرهنگ دیو که ناگهان سر از مغرب زمین در می آورند و يا داستان بعضی کامل گفته نمی شود، مثل قلوش که لشکرش توسط نهنکال دیو متلاشی می شود، اما پس از برگشت سام به چین ناگهان در کنار او ظاهر می شود. اما یکی از نکات جالب داستان، بزرگ شدن قهرمان و قوی شدن او در طول داستان است. در بخشهای نخست می بینیم که هر چند سام پهلوانی است قدرت مند اما وقتی درگیر نبرد با ارتش چین می شود، نزدیک است که از خستگی از پا بیفتد ولی در پایان داستان می بینیم که سام خودش یک تنه به دریای ارتش چین حمله می کند و حتی به قلب لشکر می زند و فغفور چین را می کشد. در بخش نخست می بینیم که نهنکال دیو به حیله و بخت سام به دام می افتد اما در پایان داستان سام به راحتی او را شکست می دهد. در هر صورت شما می بینید که سام به مرور قوی تر قوی تر می شود و به همان نسبت دشمنانش نیز قوی تر می شوند. مثل عوج بن عنق که گفتیم ارتفاع زانویش یک فرسخ بوده است و تیرهای سام به زور به بالای مچ پایش می رسیده است ! اما سام بالاخره کف پایش را زخم می کند و آنقدر اذیتش می کند که فرار را بر قرار ترجیح می دهد تا بعداً در تورات توسط حضرت موسی کشته شود.
من هر چند حالا، حالا ها می توانم در مورد سام نامه برایتان بگویم اما به نظرم کتابهای این چنین برای خوانندگان امروزی بسیار محجور است و کمتر کسی به خواندن داستانهای این چنین علاقه دارد در حالی که دیدن فیلم ها و سریالهای هالیوودی بیشتر به مزاق انسان امروز می چسبد. شاید همین دلیل بوده است که ناشر تنها 500 نسخه از این کتاب چاپ کرده است و من باید شاکر باشم که توانستم یکی جلد از آن را به دست بیاورم. شاید چند سال بعد محققان برای پیدا کردن نسخه های همین کتاب چاپی هم باید به کتابخانه های هند و انگلیس و فرانسه مراجعه کنند.
در هر حال اگر شاهنامه را خوانده اید، بد نيست این کتاب را هم بخوانید تا با یکی از قهرمانان اسطوره ای کشورمان آشنا شوید. حداقل شاید در آينده افراد بیشتر پیدا شوند که نام فرزندشان را «سام» يا «پریدخت» يا «قمرخ» يا «فرهنگ» بگذارند.

شاد و كتاب‌خوان باشيد،
كرم كتاب

۱۳۸۷ آذر ۱۷, یکشنبه

گزارش کتاب «رودهای ژرف»


نام کتاب: رودهای ژرف نام اصلی: Deep Rivers
نويسنده: خوزه ماريا آرگداس
مترجم: مصطفی مفیدی
ناشر: انتشارات نیلوفر
نوبت چاپ: اول زمستان 1386
تعداد صفحه: 368 صفحه
شمارگان: 2200 نسخه
قیمت: 48,000 ريال
شابک: 2-346-448-964-978
«رودهای ژرف» اثری شاعرگونه از نویسنده اش «خوزه ماريا آرگداس» که سعی کرده است احساساتش را که معمولاً به زبان «که چوایی» بيان می کرده است، به اسپانیایی بنویسد و «فرانسیس هورنیگ» آن را به انگلیسی ترجمه کرده است و آقای مفیدی آن را از ترجمه انگلیسی به فارسی برگردانده است.
«که چوایی» زبانی است که ميلیونها نفر از سرخوپوستان 5 کشور آمريکایی جنوبی به آن صحبت می کنند و يادآور دوران اینکاها و حتی قبل از آن می باشد. اين زبان صورت نوشتاری ندارد، اما آوای قشنگی دارد و سرشار از استعاره های شاعرانه است. نویسنده که هر چند خود یک سفید پوست است، اما در میان سرخپوستان بزرگ شده است، به اين زبان عشق می ورزد و برای بیان نظراتش از این زبان استفاده می کند، اما برای نوشتن مطالبش می بایست به زبان اسپانیایی رو بیاورد. زبانی که در آمریکایی جنوبی شکلی تازه به خود گرفته است.
بعد از نویسنده که خود چاره ای به تغییر زبان نداشته است، مترجم انگلیسی وارد ماجرا می شود و کتاب را به زبان انگلیسی ترجمه می کند و دست آخر مترجم فارسی آن را از انگلیسی به فارسی ترجمه می کند. یعنی این کتاب از آنچه در ذهن نویسنده بوده است؛ سه بار ترجمه شده است و مسلم است که در هر بار ترجمه قدری از لطفاتش را از دست داده است. با اين وجود هنوز هم در جمله جمله اين کتاب می توانيد استعاره های شاعرانه را مشاهده کنید. اما از حق نباید گذشت که اين استعاره ها باعث شده کتاب متن نسبتاً سنگی داشته باشد و خواندن آن زیاد روان نباشد. مثلاً به متن زیر دقت کنید:
********************
ما از رودخانه آپوریماک گذشتیم و من در چشمان آبی معصوم پدرم نگاهی را دیدم که هر وقت دلسردی و نومیدی او را وادار به سفرهای تازه ای می کرد در چشمانش دیده می شد. هنگام عبور از نزدیک دره، او خاموش و در خود فرو رفته، در کنار من راه می رفت.
یک بار با هیجان و به صدای بلند گفت «او هنوز همان آدم رذلی است که بود.»
و چون پرسیدم راجع به کی حرف می زند جواب داد «پیرمرد را می گويم!».
آمانکای اسم گلی وحشی، نوعی یاس زرد، است و آوانکای اصطلاحی است که برای پرواز شتابان پرندگان بزرگ به کار می رود. آوانکای یعنی با بال باز رفتن، ضمن نگاه کردن به اعماق. آبانکای! باید شهری بوده باشد که زمانی در میان بیشه های درختان پیسونای و درختان گمنام، در دره ای از مزارع ذرت که تا رودخانه گسترده می شدند گم شده بود. امروز سقف های حلبی آن با تلالویی چشمگیر برق می زنند؛ تمشک زارها یک ناحیه را از ناحیه دیگر جدا می کنند، مزارع نیشکر از شهر تا پاچاچاکا گسترده اند. شهر زندانی ملک اربابی است که در زمین بیگانه آن بنا نهاده شده است.
********************
همین سنگینی مطلب؛ اسم های ناآشنا و تلفظهای بیگانه برای فراری دادن هر کتابخوانی کافی است. حالا حتماً می پرسید پس چرا من سراغ چنین کتاب رفتم؟ چون عاشق توصیف طبیعت هستم و اين کتاب سرشار از آنهاست و چون چند سالی است که عاشق سرخوپوستان آمریکایی جنوبی شدم و اين کتاب آینه ای از زندگی آنها در سالهای نه چندان دور است و در نهایت چون مدتهاست که خواندن آثار نویسندگان آمریکایی جنوبی مد شده است و نشانه روشنفکری است!
با اين وجود، خیلی زود کشف کردم که در این داستان که از خاطرات خود نویسنده منشا گرفت است، چیزهای جذاب فراوانی است. بخصوص که این داستان مربوط به یکی از ژانرهای مورد علاقه من است. ژانر مدرسه شبانه روزی و برخورد معلمها و شاگردان. البته با توجه به اين که اينبار شاگردان دبیرستانی مورد نظر هستند، بی تردید شاهد حذف بخشهای از دوران پر شور و پر کشش نوجوانی بوده ایم که از گوشه و کنار مطالب باقی مانده کتاب بیرون ریخته است!
رودهای ژرف اولين اثر از نویسنده است که به فارسی ترجمه شده است و ايکاش آن را شاعری مثل سهراب ترجمه می کرد که می توانست ظرافتهای طبیعت آن را کاملاً به تصویر بکشد. با این وجود نباید از زحمت مترجم حاضر هم بگذریم که به خود جرائت ترجمه چنین کتابی را داده است. اما به طور حتم این کتاب به یک واژه نامه و همچنین زیر نویسهای زیادی احتیاج داشت که فعلاً در آن دیده نمی شود یا بسیار کم است. اما امیدوارم ناشر و مترجم در چاپهای بعد حتماً آنها را تعبیه کنند.
با توجه به اینکه به تازگی کتاب «اينس؛ روح من» را خوانده بودم، خیلی دلم می خواست از سرگذشت سرخوپوستان آمريکا پس از 400 سال استعمار و به بندگی کشیده شدن باخبر شوم. همانطور که پیشبینی می کنيد، سرگذشت جالبی نیست. آن سلحشوران جنگجو به رعایای بی خاصیت تبدیل شده اند که خرافات درون و بیرونشان را نابود کرده است. هر چند گاه گداری شراره های از آتش زیر خاکستر آنها را نیز در این کتاب مشاهده می کنيد. مانند فصلی که به شورش زنان کافه چی می پردازد. و یا نوازنده سازی که به یاد او می نوازد.
هر چند خواندن این کتاب مدتها طول کشید و مدتها طول کشد تا توانستم معرفیش را بنویسم، اما اصلاً از خواندن آن پاشیمان نیستم. اما اگر می خواهيد سراغ این کتاب بروید به یاد داشته باشید که کتاب ساده ای نیست ولی اگر نخوانید داستان پر هیجان پسرکی که به مدرسه شبانه روزی کشیشان می رود و افکار پر التهاب نوجوانی وی و آميزه های کفرآمیز سرخپوستان و رفتارهای بقیه دانش آموزان را از دست می دهيد!

شاد و كتاب‌خوان باشيد،
كرم كتاب
پ.ن: واقعا خوشحالم که می بینم الان بعد از گذشت این همه سال؛ بالاخره نهضتی در آمريکای جنوبی شکل گرفته است و سردمدارانی از خون همین سرخوپوستان ریاست مملکتهایشان را در دست گرفته اند. کاری که در آمریکای شمالی تقریباً غیر ممکن است؛ چون در آنجا شعار غالب این بود: سرخوپوست خوب؛ سرخپوست مرده است!

۱۳۸۷ مهر ۷, یکشنبه

گزارش کتاب «گوژپشت نيرومند»


نام کتاب: گوژپشت نيرومند
نام اصلی: Freak The Mighty
نويسنده: رودمن فیلبریک
مترجم: گيتا گرگانی
ناشر: کتاب لوک
جوايز: بهترين کتاب نوجوانان انجمن کتابداران آمريکا
نوبت چاپ: اول 1385
تعداد صفحه: 224 صفحه
شمارگان: 2000 نسخه
قیمت: 22،000 ريال
شابک: 1-45-8497-964
بارکد: 9789648497458
من معمولاً زیاد سراغ کتابهای نوجوانان پسند می روم. هر وقت فکر می کنم فشار زندگی خیلی بهم فشار آورده، سراغ یکی از این کتابها می روم، چون اينجور کتابها معمولاً آيده آل گرا تر هستند و قهرمانانش با راستی و درستی و تلاش و کمی شانس به پیروز می رسند. نکاتی که بر دنیای واقعی ما ایرانیها زیاد منطبق نیست! اما من هميشه با خواندن کتابهای اینچنین مجدداً شارژ روحی می شوم و باز به جنگ دنیای واقعی می روم تا آن را تغییر بدهم.
اما کتاب «گوژپشت نیرومند» اينطور نبود! نه اينکه کتاب خوبی نبود. اتفاقا ً کتاب بسیار خوب و قشنگی بود. و تازه وقتی آن را خواندم یادم آمد که فیلمش (نيرومند) را هم دیدم، هر چند داستان فیلم زیاد توی ذهنم نمانده است و الان نمی توانم بگویم که چقدر با داستان کتاب هماهنگی داشت. تفاوت عمده داستان «گوژپشت نیرومند» با دیگر کتابهای مخصوص نوجوانان، پایان آن بود. پایانی که نه جزو پایانهای شاد و موفق بود و نه جزو پايانهای تفکر برانگيز بلکه یک پایان غم انگیز بود. در واقع کل کتاب یک درام است. از صفحات و جملات خنده دار گرفته تا پايان غم انگيزش. اگر کمی احساس داشته باشید، احتمالاً اشک شما را در خواهد آورد.
داستان گوژپشت نيرومند، داستان پسری خجالتی و تا حدودی عقب افتاده حسی است که هیکلی بسیار بزرگ و قوی دارد و همه را به یاد پدرش می اندازد. پدری که به جرم قتل مادرش در زندان است. زندگی مکس «هیچ» است. خلاصه شده در یک زیر زمین که به اصلاح اتاق او است. او همراه پدربزرگ و مادربزرگ مادری خود زندگی می کند که همواره از او می ترسند. اما همه اينها با ورود خانواده جدیدی به همسایگی آنها تغییر می کند. پسری به نام کوین و مادرش گوین. پسر از نوعی دیگر از عقب افتادگی رنج می برد. نوعی اختلال ژنتیکی که در آن رشد اسکلت متوقف می شود، اما رشد اندامهای درونی ادامه پیدا می کند. بنابراین پسر ظاهری عجیب کوچک و شکننده به مانند یک گوژپشت کوتوله دارد. کوین و مکس خیلی زود با هم دوست می شوند و به جای یک گروه ، یک نفر را تشکیل می دهند. کوین نقش مغز را بازی می کند و مکس نقش اندام را. با قدرت تخیل کوين آنها به مانند پهلوانان آرتور شاه به اکتشاف می روند، با اژدهاها می جنگند و دوشیزگان غمزده را نجات می دهند، هر چند در اين راه به دردسر هم می افتند. در هر صورت بعنوان دو ماجراجو ماجراهای شیرینی را پشت سر می گذارند. اما واقعیت تلخ دنیای واقعی آنها را در طی این ماجراها و همچنین در آخر داستان دنبال می کند.
همانطور که اين ماجراها برای مکس مفید بود. برای من هم مفید بود حداقل باعث شد کمی احساساتم را بیرون بریزم. هر چند همانند داستان کمکی به فرار از دنیا واقعیتها نکرد! خواندن این کتاب را به دوستان نوجوان و همچنین دوستانی که به دنبال یک داستان ماجراجویانه و داستانهای غم انگيز هستند توصیه می کنم.

شاد و كتاب‌خوان باشيد،
كرم كتاب