ه‍.ش. ۱۳۸۸ مهر ۲, پنجشنبه

بازگشت پادشاهان


تابناک در خبری اعلام کرد که پادشاهان از تاریخ حذف نمی شوند، فقط کم رنگ می شوند! خوب جای شکرش باقی است. اما متن خبر خیلی جالب است حتما بخوانید، بخصوص پاراگراف آخر که :
-----------
لی بیگدلی، استاد تاریخ دانشگاه شهید بهشتی با اشاره به این که تاریخ ایران تاریخ جنگ است می‌گوید: بسیاری از بزرگان اندیشه ساز تاریخ ما مانند ابوعلی سینا و فردوسی در خدمت پادشاهان بوده‌اند.
او ابوریحان بیرونی را مثال می‌آورد؛ این چهره برجسته ایران زمین نقشه حمله هولاکوخان به عراق و الموت را طراحی و اجرا کرد.
-----------
حقیقت ماجرا این است که آدم از استاد تاریخ بیشتر از اینها انتظار دارد. چون ابوریحان بیرونی از دانشمندان و وزیران دربار سلطان محمود غزنوی و مسعود پسر وی بوده است و این خواجه نصیرالدین طوسی بود که وزیر هولاکو خان بود وی را برای فتح بغداد و سرنگونی خلفای عباسی تشویق کرد. اما خواجه نصیر الدین طوسی در زمان حمله هولاکوخان خود در قلعه های اسماعیلیان بوده است و بعید است طراح حمله به الموت باشد! آن که با اسماعیلیان مخالف شدید داشت خواجه نظام الملک وزیرملکشاه سلجوقی بود
در پایان امیدوارم که این اشتباه از تایپیست یا کم دانشی من باشد نه اشتباه یک استاد تاریخ! آن هم سه اشتباه در یک جمله!

شاد و کتاب خوان باشید کرم کتاب

ه‍.ش. ۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

سانسور تاریخ!

سایت تابناک در خبری اعلام کرد

-----------------------------------------------
حذف پادشاهان از کتب تاریخ مدارس ایران
وزارت آموزش و پرورش ایران اعلام کرد پادشاهان، از کتاب های درسی تاریخی مقطع راهنمایی و دبیرستان حذف خواهند شد.

به گزارش خبرگزاری مهر یعقوب توکلی، رییس گروه مطالعات تاریخ وزارت آموزش و پرورش ازاعمال تغییرات جدید در کتاب های تاریخ مقاطع راهنمایی و دبیرستان خبر داد و گفت در این تغییرات "تاریخ نگاری های سیاسی و نظامی و پادشاهان" از کتاب های تاریخی این دو مقطع حذف می شود و کتاب های تاریخ جدید با "رویکرد فرهنگی و تمدن پرور" جایگزین آنها می شود.

به گفته توکلی اعمال این تغییرات "به صورت تدریجی" آغاز شده اما سال ها طول می کشد تا کامل شود.

وی گفت بر همین اساس پادشاهان و جنگجویانی مثل چنگیز خان و سلطان محمد شاه حذف و به جای آنها به چهره های تمدن سازی مانند خواجه نصیر الدین طوسی، زکریای رازی و ابوعلی سینا پرداخته می شود!

-----------------------------------------------
من اصلاً با افزودن چهره های تمدن سازی ایرانی به تاریخ مخالف نیستم. من با زنده کردم حس ناسیونالیستی نه تنها مخالف نیستم، بلکه فکر می کنم در این و انفسای سیاسی فکر خوبی هم هست. اما قرار است ما از تاریخ درس بگیریم. نه اینکه فقط چیزهای خوشایندمان را بخوانیم.
خلاصه این خبر، روز اول مهری حسابی حالم را گرفت.

دلم تنگ شده برای ...


امروز صبح وقتی پسرکی تپل مپلی که با چشم های پف کرده و خواب آلود و لبخندی گنگ بر چهره، کیف مدرسه اش را پشتش انداخته
بود و تنهای به سمت مدرسه می رفت، دیدم ناگهان دل تنگ شدم. دل تنگ برای آن سالهای دور، که بعد از یک تابستان کسالت بار، با اشتیاق منتظر روز اول مهر بودم.
تازه هر جور حساب کنی آن موقع ها تابستان ما، خیلی پر هیجان تر از تابستانهای بچه های امروزی بود. تابستانهای ما تشکیل شده بود از یک یا دو مسافرت طولانی، کلی دوچرخه سواری در کوچه و پس کوچه های شهر، خرید رفتن با مادر، بازی های مخفیانه و بی سر و صدا پس از فرار از خواب بعد از ظهرهای طولانی تابستان، گِل بازی و تحقیق روی انواع جک و جونورهای توی باغچه، برنامه کودک ساعت 5، بازی های پر سر و صدای عصرها! خدایا دلم برای همه اینها تنگ شده.
اما با این وجود با هیجان منتظر روز اول مهر بودیم. روزی که باید دوباره صف می شدیم و به کلاس می رفتیم توی صف مرتب جلو عقب می رفتیم تا بتوانیم کنار دوستان پارسالی بیفتیم و اگر از بخت بد دوستمان به کلاس یا نوبتی دیگر منتقل شده بود، مثل این بود که
دنیایمان خراب شده است. جلوی کلاس صف می ایستادیم، تا معلم جدید بیاید و به ترتیب قد روی صندلی ها بنشاندمان. در حالی که دعا دعا می کردم کنار دوستمان بیفتیم و بی اختیار دستهای هم را می گرفتم. هر چند بعضی وقتها کنار دوستان جدید می افتادیم که ظرف مدت کمی عزیزتر دوستان قدیمی می شدند.
دلم تنگ شده برای آن دفترهای چهل برگ و شصت برگ سهمیه ای آن سالها، دلم برای کتابهای که بوی نویی می دادند و با کاغذ کادوهای خوشگل و رنگارنگ و پلاستیکهای شفاف جلدشان کرده بودیم تنگ شده است. دلم برای روباه توی کتاب فارسی تنگ شده است. (راستی هیچ دقت کردید که روباه بیشترین نقش را در کتابهای فارسی دارد!) دلم برای حسرت در دست گرفتن یک لوله آزمایش علوم تنگ شده است. دلم برای سرعتم در حل محاسبات ریاضی تنگ شده است. دلم برای کشف دنیا از روی نقشه های جغرافیا تنگ شده است. (آنقدر تنگ که دارم برای خودم یک دنیای جدید می سازم تا دوباره کشفش کنم!) دلم برای قهرمانان تاریخیمان تنگ شده است، هر چند محصور در سالهای تاریخی بودند! خدایا دلم برای نیکمتهای مدرسه تنگ شده است. دلم برای آن کشو زیر نیمکت و نقطه ها پنهان آن که گنجهایمان را مخفی می کردیم تنگ شده است. دلم برای جنگ و دعوا با نیکمت جلوی و صلح و دوستی با نیکمت عقبی تنگ شده است! دلم برای لگد کردن پای هم کلاسی ها تنگ شده است!
دلم برای مداد سوسمار و تراشهای فلزی و پاککنهای دو رنگ تنگ شده است. دلم برای جعبه مداد رنگی های که مثل یک گنج بود تنگ شده است. دلم برای مداد شمعی های کوتاه و خمیرها تنگ شده است. دلم برای اولین بار که اجازه داشتم خودکار را به دست بگیرم تنگ شده است. دلم برای دوات و قلم نی (که هیچ وقت یاد نگرفتم چگونه با آن بنویسم) تنگ شده است.
دلم برای حیاط مدرسه، برای گرگم به هوا کردن در کنج آن و دور از چشم ناظم تنگ شده است. دلم برای رجز خوانی برای کلاس بالاییها و کلاس پایینی ها تنگ شده است. دلم برای نگاه حسرت آلود به بوفه ای پر از تنقلات غیر استاندارد و غیر بهداشتی و فروشنده بداخلاقش تنگ شده است. دلم برای آبخوری شلوغ و گل آلود با شیرهای خراب پر از بچه ها تنگ شده است. دلم برای دنبال هم دویدن دور تک درخت کهن سال مدرسه تنگ شده است.
دلم برای چوب خوردن از ناظم، برای صف شدن پشت دفتر مدیر و وساطت آقای نریمانی مستخدم کهن سال و پیر مدرسه، برای نوشتن شدن در ستون بدها، تنگ شده است. دلم برای مبصر شدن بچه های آمادگی تنگ شده است!
دلم حتی برای زنگ های آخر و کسالت همراه با هیجان آنها تنگ شده است. دلم برای صف شدن برای بیرون رفتن از مدرسه تنگ شده
است و دلم برای فرار از صف هم تنگ شده است. خدایا دلم برای مدرسه تنگ شده است.
دلم برای روزهای که دغدغه سیاست و پول نداشتم تنگ شده است.

شاد و کتابخوان باشید
کرم کتاب

ه‍.ش. ۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

معرفی چند کتاب


وبلاگ مفسر دو کتاب چه گوارا، چهره‌ی یک انقلابی (زندگینامه مصور) و وصیت نامه ی ققنوس را معرفی کرده است. لازم به ذکر است که کتاب دوم فیلم نامه ای از زندگی احمد شاملو است. همچنین وبلاگ یک کتاب نیز به کتاب «صد سال تنهایی» نویسنده معروف «گابریل گارسیا مارکز» پرداخت است.
با آرزوی بیشتر و بیشتر شدن وبلاگهای کتابی
کرم کتاب

ه‍.ش. ۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه

معرفی سایت کتابناک

این روزها سایتهای دریافت کتابهای فارسی در حال زیاد شدن است که در جای خودش خبر بسیاری خوبی است. یکی از این سایتها که به تازگی با آن آشنا شدم، سایت کتابناک است که مجموعه جالبی از کتابهای قدیمی بخصوص کتابهای نویسنده طنزپرداز ترک عزیز نسین را در آن پیدا کردم. شعار این سایت نیز در نوع خودش جالب است: «هر کتاب، فرصت یک زندگی تازه»
امیدوارم شما هم از این سایت لذت ببرید.

شاد و کتابخوان باشید
کرم کتاب

ه‍.ش. ۱۳۸۸ شهریور ۲۳, دوشنبه

گزارش کتاب «استاد عشق»


نام کتاب: استاد عشق (نگاهی به زندگی و تلاشهای پروفسور سید محمود حسابی پدر علم فیزيک و مهندسی نوین ایران)
نویسنده: ایرج حسابی
ناشر: سازمان چاپ و انتشارات
تعداد صفحه: 216 صفحه
نوبت چاپ: سی و چهارم بهار 1388
شمارگان: 5000 نسخه
قیمت: 29،000 ریال
شابک: 5-097-422-964-978
اگر می خواهید فرق آدم حسابی و ناحسابی را بفهمید، حتما این کتاب را مطالعه کنید. کتاب مجموعه ای کوتاه از خاطرات دکتر حسابی است که توسط فرزندشان ایرج حسابی جمع آوری شده است. خاطراتی از دوران کودکی تا زمان مرگ.
برای همه ما خیلی ساده است که هر جا پای فضل فروشی پیش می آيد به سادگی دکتر حسابی را مثال می زنیم که بله، ایشان شاگرد اينشتین بودند و بهمان بودند و فلان بودند. اما کمتر کسی از ما علاقه دارد که نگاهی به زندگی این استاد بزرگ بکند، زیرا بدون شک می دانيم که سر تا پایمان را عرق خجالت می پوشاند.
اما به من قول بدهید، حتماً قول بدهید که نگاهی به زندگی این ابر مرد بزرگ علمی کشورمان بیندازید. و مطمئن باشید اگر نبود عرق وطن پرستی استاد، شاید مدارج بسیار بالاتری را در زندگی علمی طی می کرد. اما کشورش الان بسیار عقب افتاده تر از حالا بود.

سرآغاز زندگی استاد با تولد در یک خانواده خوب و مرفه بی درد آغاز می شود که می توانست مثل خیلی از رجال تحصيل کرده دیگر کشورمان ادامه پیدا کند. اما ماجرا با رها کردن ایشان و مادر و برادرشان در لبنان توسط پدرشان رنگ و بویی دیگر می گیرد. در حالی که تا چند روز پیش در ناز و نعمت بودند ناگهان محتاج نان شب و جای خواب می شوند.
با این وجود مادرشان مصمم است که پسرانش درس بخوانند و حتی اگر شده آنها را به مدرس کشیشهای فرانسوی بفرستد. این عشق و علاقه مادر به درس خواندن فرزندانش، باعث می شود که استاد هم برای رضایت مادر سفت و سخت به درس بچسبد و علیرغم تمام ناملایمات زندگی و پستی و بلندی های آن، درس را ادامه بدهد تا جائی که بعنوان مرد علمی سال انتخاب شود.

استاد در همان لبنان حسابی مشغول درس خواندن می شود و در حالی که کار هم می کند لیسانس ادبیات فرانسه، مهندسی راه و ساختمان و ریاضیات و ستاره شناسی و زیست شناسی را می گیرد.
ایشان در همان حال که برای فرانسوی ها کار راه سازی و معدن را انجام می دهد، روشی را پیش می گیرد که هم مردم محلی از آن سود بگیرند و هم کارفرمای ایشان. بنابراین شرکت فرانسوی فرصتی برای ایشان ایجاد می کند که در فرانسه به تحصیلاتشان ادامه بدهند و ایشان نیز به پاریس رفته و در آنجا لیسانس برق و معدن را میگیرد و در ضمن دو سالی را نیز صرف خواندن حقوق می کند و در نهایت رشته پزشکی را هم طی می کند و بالاخره می بیند که هیچ کدام از این رشته ها عطش سیری ناپذیرش را سیرآب نکرد. بنابراین به پیشنهاد اساتیدش در دانشگاه پاریس سراغ پروفسور فابری می رود و پس از یک امتحان ورودی مشغول خواندن دکترای فیزیک می شود و تا جائی پیش می رود که نظریاتش مورد توجه بزرگان این رشته قرار می گیرد.

اگر توی دلتان می گویید که بله، فضا در خارج از کشور برای ایشان جور بوده است که کار کند و درس بخواند، سخت در اشتباه هستید. حداقل در ابتدای کار استاد به سختی روزگار می گذرانده است و مجبور بوده کارهای را قبول کنند که دیگران قبول نمی کردند و در لبنان مجبور بوده است با مشکلات کار، کوه ها و صخره ها ، درندگان و دزدان بجنگد و حتی در قلب فرانسه، بارها دچار حوادث کار یا بیماری می شود و حتی در آمریکا نیز به سختی روزگار میگذرانده است. واقعاً باید کتاب را بخوانید تا بفهمید چه می گوییم. در واقع هر صفحه کتاب شرح دست و پنجه نرم کردن استاد با مشکلات است و اگر من بخواهم آنها را تعریف کنم، یعنی باید همان کتاب را مجدد اینجا بنویسم.

اما نکاتی را بد نیست اینجا قید کنم. هر چند همیشه استاد از خودش بعنوان شاگرد اینشتین یاد می کرده است، اما باید بدانید استاد نظریه خود را قبل از معرفی به اينشتین به بسیاری دیگر از بزرگان فیزیک مثل بور، فرمی، بورن، دیراک و شرودینگر ارائه می کند و ايشان هستند که با توجه به پیچیدگی نظریه استاد او را به سمت اينشتین سوق می دهند و در واقع این اينشتین است که باید به وجود چنین شاگردی افتخار کند و نه برعکس.

استاد تنها چهار سال داشت که از ایران خارج می شود، اما به همت مادرشان، هميشه عشق به سرزمين مادری در درونشان باقی می ماند. ايشان حافظ را حفظ داشتند و بر بوستان و گلستان سعدی، شاهنامه فردوسی، مثنوی مولوی و منشآت قائم مقام اشراف کامل داشتند. دکتر حسابی در حالی که بعد از سالها زجر و زحمت به جائی رسیده بودند که مراکز تحقیقاتی و دانشگاه ها برایش سر و دست می شکستند، ناگهان همه اینها را رها می کند و به ایران بر می گردد.

اگر فکر می کنيد در ایران برایش همه جور امکانات فراهم کردند، اشتباه می کنيد. چون هیچ اداره ای کاری برای ایشان نداشت و حتی وقتی برای راه اندازی یک کارخانه الوار سازی سعی می کند از پدرش سرمایه بگیرد، پدر هم ایشان را از خود می راند. بالاخره طبق روالی که در مملکتمان همه با آن آشنا هستیم دست به پارتی بازی می زنند و از طریق یکی از آشنایان در وزارت راه آن موقع استخدام می شوند! البته نه اینکه فکر کنید کار فوق العاده ای به ایشان داده اند ، بلکه پنج الاغ و سه تفنگچی به ایشان می دهند تا برود راه بندر لنگه به بوشهر را نقشه برداری کند! تازه پول را هم در پایان کار قرار بود به ایشان بدهند
کار به جائی می رسد که وقتی بر حسب تصادف به نخست وزیر می خورد و ایشان از ماجرا آگاه می شوند بسیار ناراحت می شوند، اما هر چه به استاد اصرار می کنند که برگرد و تا یک شغل بهتر به ايشان بدهد، استاد قبول نمی کنند. این در حالی است که امروزه حتی با وجود پیشرفتهای که انجام شده، اکثر جوانان ما حتی حاضر نمی شوند پایشان را از شهرهای بزرگ بیرون بگذلرند.

حقیقتاً اگر چنین پیشنهادی به خود من می شد، با سر قبول می کردم، اما استادی که تازه از دانشگاه های واشنگتن آمده بود و تا دیروز وقتش صرف مبحث علمی با دانشمندان روز دنیا می شد، از زیر بار مسئولیت فرار نکرد و تنها به اصرار نخست وزیر 200 تومان بعنوان قرض الحسنه برای مخارج سفر از ایشان قبول می کنند! و رفت تا با راهزنان و انواع بیماریها و سختی های دیگر دست و پنجه نرم کند و بعد از دو سال با نقشه های برگردد که معاون وزارت راه دو سه دقیقه بیشتر صرف آن نکند و بگویید که این خط خطی ها به چه درد می خورد.
باز می گویم که اگر من بودم، قهر می کردم و میگفتم در این مملکت هیچ کس قدر من را نمی داند. اما استاد وقتی از فقر معلومات وزارتخانه مطلع می شود، آنقدر این در و آن در می زند تا کسی را پیدا کند که حرفش را بشنود و بالاخره بتواند اولین مدرسه مهندسی را در کشور راه بیندازد. اما حالا کو دانشجو! باز استاد نمی گوید که من کار خودم را کردم، مردم لایق نبودند! بلکه دنبال علت می رود و بالاخره تصمیم میگیرد که تشویق مالی برای دانش آموختگان بگذار و برای اینکار سراغ وزیر می رود و در خواست می کند در حالی که افراد عادی 40 تومان حقوق می گیرند، مهندسین فارغ التحصیل این مدرسه 80 تومان حقوق بگیرند اما:
«وزیر، که شخص بسیار آگاه و دلسوزی بود، محاسبات دقیق را، در مورد دریافتی های یک مهندس فرنگی، روی کاغذ آورد، شد 800 تومان. و بعد به پیشنهاد خودش پایه ی 400 تومان را، برای مهندس ایرانی هنگام استخدام پذیرفت.
این برایم قابل باور نبود، بعدها متوجه شدم، وجود چنین شخصیتهایی در ایران در برابر هزاران بی اعتنایی، کارساز و سازنده است و موجبات حفظ و پیشرفت کشور را، به خوبی فراهم می اورند.»
در واقع خود استاد نیز یکی از معدود اشخاص اینچنین بوده است.

خوب به این ترتیب مدرسه مهندسی راه می افتد، اما استاد منتظر یک خسته نباشید هم نمی شود و به این بسنده نمی کند و سراغ راه اندازی اولین مدرسه تربیت معلم می رود و که شرح جالبش را باید در کتاب بخوانید.
فقط همینقدر برایتان بگویم که وزیر آموزش و پرورش آن موقع نمی دانست که فیزیک چیست و دکترای فیزیک چه معنای داشته است!
اما مدرسه تربیت معلم راه می افتد و در همین مدرسه استاد اولین رادیوی ایران را می سازد که باتری آن با استفاده از 80 استکان تهیه شده بود! بر بام این مدرسه اولین ایستگاه هواشناسی کشور راه می افتد. شاید جالب باشد که بدانید ساعت رسمی کشور هم اولین بار و به همت استاد و دانشجویانشان در همین مدرسه، تعیین می گردد.
همچنین بد نیست بدانید واژه دانشگاه و دانشکده را هم استاد برای اولین بار ابداع کرد، آن هم موقعی که می خواست دانشگاه تهران را بعنوان اولین دانشگاه راه اندازی کند.
البته زدن دانشگاه از همه کارها سخت تر بود چون بعد از 3 ماه دوندگی به نخست وزیری می رسند که معترض بود که چرا پایتان را در کفش خارجی ها می کنید و زدن دانشگاه برای این مملکت 70 سال زود است!
اما باز هم دکتر حسابی از پا نمی افتد، آنقدر این در و آن می زند و پارتی بازی می کند که وقت ملاقاتی برایش نزد رضا شاه می گیرند و استاد مجبور است کلی به خودش دلداری بدهد تا به سراغ ایشان برود و بعد از کلی حرف زدن تازه جناب شاه از ایشان می پرسند که حالا این دانشگاه که می گویی به چه دردی می خورد!
خلاصه مطلب این است که از این به بعد اینقدر آه و ناله نکنید که اینجا نمی شود، قدر من را نمی دانند، برای کارم ارزشی قائل نیستند، حکومت بهمان است و .... دکتر حسابی در شرایطی سخت از اینها مشخص کرد که می شود و شد. اگر با اطرافیانتان مشکل دارید، آنقدر این در و آن در بزنید تا گوش شنوایی پیدا کنید و اگر حرفتان را نمی فهمیدند جوری ساده کنید تا بفهمند. همه این کارها را نه با انگیزه پول و خودخواهی بلکه با انگیز عشق به هم نوع و هم وطن و دانش بکنید. آن وقت شاید روز من در اینجا کتاب سرگذشت شما را تعریف کنم.

نگاه به برنامه یک روز تابستانی استاد بد نباشد:
صبح زود: عبادات و مطالعات خصوصی
7:30 تا 8:30 : صرف صبحانه با خانواده
8:30 تا 10 : محاسبه ی تئوری بی نهایت بودن ذرات.
10 تا 10:30 : استراحت و صحبت با خانواده
10:30 تا 12:30 : نوشتن کتب و جزوات دروس دانشگاهی
12:30 تا 13:30 : صرف ناهار
13:30 تا 14:30 : استراحت
14:30 تا 15:00 : صرف چای با خانواده
15:00 تا 17:00 : مطالعه ی کتابهای فیزیک که از کتابخانه ها، دانشگاه های معروف دنیا، سفارش داده و دریافت کردند.
17:00 تا 19:00 : مطالعه ی مجلات فیزیک جدید و مجلات تخصصی دیگر
19:00 تا 21:00 : گوش دادن به اخبار رادیو (بی بی سی، اسرائیل، آمريکا و رادیو و تلویزیون ایران) همراه مطالعه مجلات خارجی و روزنامه های داخلی مانند: اشپیگل، لوپران، تایم، نیوزویک، اطلاعات و کیهان.
21:00 تا 22:00 : تدریس و پاسخ سوالات فرزندان همسایه ها (علی آقا شیری و مشهدی اسماعیل راننده ی دانشکده علوم)
22:00 تا 24:00 : تدریس و پاسخ سوالات ایران و انوشه (فرزندان شان)
00"00 تا 00:30 مطالعه کتب آلمانی (تمرین زبان آلمانی به مدت 38 سال)
00:30 تا 01:30 : مطالعه نامه های رسیده و پاسخ به آنها و مطالعه کتابهای رمان، فلسفه و ادبیات.

خود این برنامه چندتا نکته قشنگ دارد.
1) صرف وقت برای بچه های همسایه ها و اقشار ضعیف جامعه جهت تدریس.
2) مطالعه مداوم زبانهای خارجی. استاد به زبانهای مختلفی از جمله فرانسوی، انگلیسی، عربی و آلمانی تسلط کامل داشتند و به زبانهای مانند سانسکریت، لاتین، یونانی، پهلوی، اوستایی، ترکی، ایتالیایی و روسی نیز اشراف داشتند. اما با توجه به اینکه زبان آلمانی آخرین زبانی بود که استاد آن را در سنین کهن سالی شروع به فراگیری کردند، تا زمان مرگ به مدت 38 سال، همواره و هر شب نیم ساعتی را به خواندن مطالبی به این زبان اختصاص داده بودند تا این زبان از ذهنشان فراری نشود.
3) اینجور نبوده است که زندگی استاد تماماً صرف فیزیک یا علم باشد. می بینید که استاد در برنامه روزانه خود نزدیک به یک ساعت را هم به مطالعه کتابهای رمان، فلسفه و ادبیات اختصاص داده اند. و در خاطرات دوران فرانسه شان هم قید می کنند که اکثر رمانهای آن زمان را خوانده اند.
4) استاد هر چند یک مرد علم بوده، اما یک مرد خانواده هم بوده است. از هر پاراگراف این کتاب می توانید به علاقه استاد به مادرشان و همسر و فرزندانشان پی ببرید. حتی در مقابل پدری که در بدترین شرایط ایشان را رها کرده و بعدها نیز حاضر به هیچ گونه مساعدتی به ایشان نمی شود، هیچگاه از جاده ادب و متانت خارج نمی شود!

اما از اینها گذشته، کتاب نه یک زندگی نامه است و نه یک خاطره نامه! انشاء کتاب کمی گیج کننده است چون بخشهای از قول دکتر حسابی، بخشهای از قول ایرج به صورت اول شخص گفته می شود و بخشهای هم به صورت سوم شخص روایت می شود. به نظرم بعضی از روایتها باید دوباره چیده شود. روایتهای که از قول ایرج نوشته شده است، باید از متن تفکیک شود و در یک مقدمه یا موخره جمع آوری شود.
البته فرزند استاد قول داده است که متنی بسیار کاملتر در آینده ارائه شود و من مشتقانه منتظر متن چند هزار صفحه ای هستم که ایشان قول داده اند.

قبل از خاتمه بد نیست اشاره ای هم به کارهای دکتر بکنم. ما همه ایشان را بعنوان دکترای فیزیک می شناسیم اما لیست خدمات ایشان گویای این است که دکتر در بسیاری از زمینه ها مشغول فعالیت بودند و پایه گذار بسیار از علوم و رشته ها در ایران بوده اند برخی از آنها عبارت است از:

راه اندازی اولین ژنراتور آبی برق در ایران
تشکیل گروه موسیقی کلاسیک در پاریس
آغاز واژه گزینی و برابر سازی علمی
ایجاد اولین آزمایشگاه علوم پایه
ساخت اولین رادیوی کشور
تاسیس اولین کارگاه ساخت قطعات اتومبیل
ساخت اولین آنتن فرستنده
ایجاد اولین ایستگاه هواشناسی
نصب و راه اندازی اولین دستگاه رادیولوژی
ایجاد انجمن زبان فارسی و بنیان گذاری فرهنگستان فارسی
تعیین ساعت ایران
تاسیس اولین بیمارستان خصوصی
تاسیس مرکز عدسی سازی اپتیک کاربردی
تاسیس اولین رصدخانه نوین در ایران
راه اندازی اولین مرکز زلزله شناسی کشور
پایه گذاری و برنامه ریزی آموزش نوین ابتدایی و دبیرستانی
پایه گذاری مدارس عشایر
پایه گذاری مرکز تحقیقات اتمی
تاسیس مرکز مدون تعقیب ماهواره
تاسیس انجمن ژئوفیزیک ایران
راه اندازی اولین لیزر ایران
خریدن زمین در کره مریخ
اولین هولوگرام ایران
تاسیس انجمن موسیقی ایران
تدوین ایین نامه برای صنعت نساجی و دخانیات
استفاده از انرژی خورشیدی در ایران

و البته اگر بخواهم بازهم بنویس، میتوانم دو صفحه ای دیگر به کارهای ایشان و پنج صفحه به نوشته های ایشان و یک صفحه به انجمنهای که ایشان عضو آن بوده اند، اختصاص بدهم.

در نهایت فکر می کنم باید از تمام ایرانی ها بخواهم که این کتاب را حتماً حتماً حتماً بخوانند. تا دیگر دست از بهانه پردازی برای فرار از زیر کار و درس و مطالعه بردارند.
شاد وکتاب خوان باشید. کرم کتاب

ه‍.ش. ۱۳۸۸ شهریور ۱۲, پنجشنبه

گزارش کتاب «دفتر کارآگاهی شماره یک بانوان»


نام کتاب: دفتر کارآگاهی شماره یک بانوان
نام اصلی: The No. 1 Ladies' Detective Agency
نام نویسنده: الکساندر مک کال اسمیت Alexander McCall Smith
مترجم: میرعلی غروی
ناشر: هرمس
نوبت چاپ: اول 1388
تعداد صفحات: 256 صفحه
شمارگان: 3000 نسخه
قیمت: 39,000 ریال
شابک: 4-496-363-964-978

مدتها بود که هوس خواندن یک کتاب کارآگاهی کرده بودم. اما به جز چاپهای جدید کتابهای شرلوک هولمز چیزی جدیدی توی بازار ییدا نمی شد. من بیشتر دنبال یک کتابی از نوع ريموند چندلر و دشيل همت می گشتم. که یک کارآگاه گردن کلفت داشته باشد و کلی دسیسه و نیرنگ توی کتاب به تصویر کشیده شود. دفعه اول که عنوان این کتاب را دیدم کمی چشمم برق زد. اما وقتی ورقش زدم، به نظرم کتاب دلچسبی نمی آمد. بنابراین آن را زمین گذاشتم و نخریدم. چند ماه بعد که دوباره مراجعه کردم، دیگه حسابی خمار یک کتاب کارآگاهی بودم. بنابراین علیرغم نظر اولیه ام آن را خریدم. شاید یک دلیل دیگر خرید این داستان علاقه من به آفریقا باشد و این داستان نیز دارای پس زمینه آفریقایی است.
اگر شما هم مثل من کمی مرد سالار باشید، می پرسید مگر کارآگاه زن هم می شود! قهرمان داستان یعنی خانم راموتسوی که ساکن کشور آفریقایی بوتسوانا Botswana است، در پاسخ یکی از مشتریانش که چنین سوالی را مطرح کرده بود، آگاتی گریستی را مثال می زند. و مدعی است که همه می دانند دقت زنها در جزئیات بسیار بیشتر از مردان است!
او عاشق کارش است و هنگامی که پدر معدنچی است می میرد و یک گله گاو برای او به ارث می گذارد، گاوهایش را می فروشد و خرج باز کردن یک دفتر کارآگاهی می کند. حتی برای خودش یک منشی هم استخدام می کند و در انتظار مشتری می نشیند. او یک زن سیاه پوست میانسال است که شوهرش قبلاً او را ترک کرده است و در حال حاضر چندتائی مرد عاشق پیشه در انتظار جوابش هستند! با این وجود دوست دارد به دنبال ماجراهای عجیب و غریب برود و از اینکار پول هم در بیاورد!
اما نکته جالب محیط کار این کارآگاه است. کارآگاه های که تا بحال می شناختیم در شهرهای زندگی می کردند که مثل یک جنگل بزرگ پر از انواع و اقسام جانورهای انسان نما بود. اما این خانم واقعاً در محیط جنگلی زندگی می کند! که علاوه بر جانورهای انسان نما، از جانورهای واقعی هم تشکیل شده است! با این وجود شخصیت کارآگاه داستان خصوصیت یک کارآگاه خوب را دارد. دقت به جزئیات، گوش کردن به حرف مشتری، تیغ زدن مشتری های پول دار و مجانی کار کردن برای مشتری های فقیر. داستان هم مشخصه های یک داستان کارآگاهی را دارد، معما، شخصیت پردازی، کمی عشق و به اندازه کافی هیجان. و مثل هر داستان کارآگاهی دیگر هم، در این داستان هم کارآگاه در کنار پیروزی هایش، بعضی جاها شکست می خورد و بعضی جاها هم خودش شکست را انتخاب می کند.
شاید خیلی از پرونده ها ی این کتاب شبیه پرونده های کلاسیک کارآگاهی باشد ، مثل زنی که به دنبال شوهر گمشده اش می گردد، اما نتایج چیزهای غیر قابل انتظار از کار در می آيد. در عوض پرونده های هم هستند که تقریباً خاص آفریقا محسوب می شوند. مثل پرونده جادوگرهای بچه دزد، یا دختران هندی!

در مجموع کتاب بعنوان یک کتاب متوسط کارآگاهی بد نبود. البته اگر نویسنده کمی سلیقه به خرج داده بود و پنچاه صفحه از کتاب را به سرگذشت و تاریخچه زندگی او نپرداخته بود، به نظرم بهتر و پر جذبه تر بود. در واقع فصل اول کتاب با یک پرونده شروع می شود، اما فصل بعدی ناگهان به زندگی پدر خانم راموتسوی می پردازد و بعد شروع می کند تمام زندگی او را از کوچکی تا ازدواج و مرگ پدر توضیح می دهد و تازه بعد از 50 صفحه برمی گردد با سرآغاز بازکردن دفتر کارآگاهی. به نظرم این توضیحات حداقل به این شکل کاملاً زیادی بود و خواننده را از روند داستان کاملاً به دور می کند. در صورتی که نویسنده نیاز به این توضیحات داشت، می توانست با چندتا بازگشت به گذشته در میان متن داستان آنها را تعریف کند.

چون داستان کارآگاهی است، من چیزی از کتاب تعریف نمی کنم فقط بگویم که من خودم از کتاب (به غیر از آن پنجاه صفحه سرگذشت) لذت بردم. با نظری به سایت نویسنده به نظر می رسد این کتاب جلد اول از یک مجموعه کتاب است که مشتاقه منتظر ترجمه بقیه آنها هستم.

اگر شما هم مثل من دچار کمبود کتاب کارآگاهی شده باشید، کتاب مناسبی است برای خواندن و لذت بردند از فضا آفریقایی کتاب، بخصوص اگر بتوانید موقع خواندن کتاب یک موسیقی سنتی آفریقایی هم گوش کنید!

شاد و کتاب خوان باشید
کرم کتاب